کد مطلب: 56763 درج نظر
زمان مطالعه: 6 دقیقه
به مناسبت درگذشت دیه گو مارادونا / رستاخیز در ناپل، مهم تر از فتح جام جهانی!

به مناسبت درگذشت دیه گو مارادونا / رستاخیز در ناپل، مهم تر از فتح جام جهانی!

همواره عادت داشتیم در روز 30 اکتبر و به مناسبت تولد دیه گو مارادونا از او یاد کنیم. اما این بار باید از مرگ دیه گو بگوییم.

زمان مطالعه: 6 دقیقه

به مناسبت درگذشت دیه گو مارادونا / مهدی زارعی رستاخیز در ناپل، مهم تر از فتح جام جهانی!

به مناسبت مرگ مارادونا، نگاهی داریم به روزهای اوج فوتبال او در ناپولی. زیرا به اندازه کافی از دست خدا و درخشش مارادونا در جام جهانی 1986 شنیده ایم اما شاید کمتر بدانیم که او چگونه ناپولی را متحول کرد و عنوانی کسب کرد که آن را از فتح جام جهانی هم باارزش تر می دانست. ببینیم او در کتاب« من؛ دیه گو» از آن روزها چگونه یاد کرده است؟


محبوب بچه فقیرهای ناپل
باشگاه ناپولی در سال 1979 خواهان من بود. در آن زمان هنوز در آرژانتینیوس بودم. آنها در نامه ای برایم نوشته بودند که منتظر باز شدن مرزها هستند تا بتوانند بازیکنان خارجی را به خدمت گیرند. از من دعوت کردند که به هزینه آنها ده روز تمام در ناپل اقامت کنم. می خواستند هدایای متعددی به من بدهند. نمی دانستم که چه پیش می آید. در آن روزگار حرف بارسلونا و حتی شفیلد یونایتد هم مطرح بود. در آن روزها ناپولی در نهایت یک اسم ایتالیایی بود. چیزی مانند پیتزا و نه بیشتر.
بعدها هنگامی که سالها بعد به سراغ من در بارسلونا آمدند هنوز هم اطلاع چندانی درباره شان نداشتم. تنها می خواستم اسپانیا، کاتالونیا، نونز و بقیه را ترک کنم. برایم مهم نبود کجا می روم. حالا همه از من می پرسند چرا به یوونتوس نرفتی؟ چرا به میلان یا اینتر نرفتی؟ علتش این بود که تنها ناپولی به خودش زحمت داده بود تا مرا بخرد. از آن گذشته جیامپیرو پونی برتی بازیکن سابق یووه که حالا رییس این تیم شده بود، درباره من گفته بود کسی با این فیزیک بدنی به جایی نمی رسد. اما من به جایی رسیدم. غیر از این بود؟ فوتبال به شدت زیباست و مثل هیچ چیز دیگری نیست. همه را به سمت خودش جلب می کند. حتی آدم بد فیزیکی مثل من را...
هشتاد هزار ناپولینی در استادیوم سان پائولو گرد آمده بودند تا مرا ببینند. روز پنجم جولای 1984 بود. تنها جمله ایتالیایی را که یاد گرفته بودم گفتم گه معنایش این بود:« شب بخیر ناپولیتن ها. بسیار خوشحالم که این جا با شما هستم.» و بعد با یک شوت محکم توپ را به میان جمعیت پرتاب کردم. جمعیت هلهله می کرد و من نمی دانستم که چه می گذرد. با کفش راحتی و شال گردن ناپولی، تی سرت سفید رنگ مارک پوما و روی پرچمی که روی زمین پهن شده بود ایستادم... وقتی با روزنامه نگاران صحبت کردم، از صمیم دل حرف زدم. من می خواهم معبود بچه های فقیر ناپل شوم. برای این که شبیه خود من در روزگاری هستند که در بوئنوس آیرس زندگی می کردم.

 

تاثیرات مرد نابینا
من فرناندو سینیورینی را « ال سیگو» صدا می کردم که معنایش « مرد نابینا» بود. زیرا او یک گاو بزرگ را در حمام نمی دید! اما بهترین مربی بدنسازی بود که به عمرم دیده بودم. او وقتی به سراغ من آمد که در اثر آسیبی که در اسپانیا دیده بودم در شرایط جالبی به سر نمی بردم. به کمک او بود که 106 روز بعد از بروز حادثه توانستم دوباره در میدان حاضر شوم...برای تمرینات قبل از فصل به کسل دل پیانو رفتیم. در اولین جلسه تمرین با یک حرکت قیچی گل زدم. آنها از تمام حرکات من خوششان می آمد.

 


جنگ شمال و جنوب
اولین بازی من برای ناپل مقابل ورونا بود که در تاریخ 16 سپتامبر 1984 در شمال ایتالیا برگزار شد. آنها که از بازیکنانی چون لارسن دانمارکی و بریگل آلمانی استفاده می کردند با سه گل ما را شکست دادند. ورونایی ها با پرچمی از ما استقبال کرده بودند. در این مسابقه دانستم که تلاش ناپولی تنها بر سر فوتبال نبود. مساله مبارزه شمال با جنوب بود.


آماری بهتر از قهرمان فصل
در نیم فصل اول لیگ 85-84 ما بیش از 9 امتیاز کسب نکردیم. وقتی در کریسمس مسابقات تعطیل شد برای گذراندن تعطیلات به بوئنوس آیرس رفتم خجالت می کشیدم در این مورد با کسی حرف بزنم. وقتی در ژانویه به ایتالیا برگشتم هوا به شدت سرد شده بود. روز 6 ژانویه با اودینزه بازی کردیم که هشت امتیاز داشت و برای فرار از سقوط می جنگید. در آن روز موفق شدیم اودینزه را(4-3) شکست دهیم که دو گل را من از روی نقطه پنالتی زدم. از آن پس تا پایان فصل ما بیش از قهرمان فصل( ورونا) امتیاز کسب کردیم. آنها 22 امتیاز در نیم فصل دوم جمع کردند در حالی که ما 24 امتیاز. برای شرکت در جام یوفا تنها 2 امتیاز کم آورده بودیم. من هم با زدن 14 گل، سومین گلزن لیگ شدم و تنها 4 گل کمتر از پلاتینی که اقای گل فصل شد به ثمر رساندم.

 

چند توصیه به رییس
به رییس باشگاه ناپولی کوراردو فرلانیو پیشنهادی دادم: به او توصیه کردم سه چهار بازیکن خوب بخرد و بازیکنانی که توسط جمعیت هو می شوند را بفروشد. به او گفتم من این طوری نمی توانم بازی کنم و اگر نظر مرا نمی پسندد مرا به فروش بگذارد. همچنین به او گفتم برایم چند بازیکن بخرد. مثلا رنیکا را از سامپدوریا بخرد. او یک لیبروی درجه یک است. این گونه بود که به تقویت ناپولی پرداختیم.

 


فقط به خاطر دیه گو
من عصر جدیدی را در ناپولی شروع کردم. برای باشگاه احترام فراوانی خریدم. قبل از ورود من، ماولو روسی حاضر نشده بود به ناپولی بپیوندد زیرا معتقد بود ناپل محل مناسبی برای او نیست؛ بهانه اش هم مافیا بود. قبل از ورود من به ناپولی هیچ کس نمی خواست در این تیم بازی کند.
اولین باری که گیوردانو را دیدم متوجه شدم به درد ما می خورد. او بازیکن لاتزیو بود و می توانست هم در سمت راست و هم در سمت چپ بازی کند. خودم با او صحبت کردم و او در جوابم گفت: هر وقت تو دوست داشته باشی می آیم. لاتزیو از فرلانیو 3 میلیون دلار پول خواست تا گیوردانو را بفروشد. فرلانیو به گریه افتاده بود زیرا این پول را نداشت. به او گفتم تلاشت را بکن. او هم این کار را کرد. جیوردانو یک پدیده بود. من و برونو یکدیگر را به خوبی درک می کردیم. در آن مسابقات من 11 گل و او 10 گل به ثمر رساندیم و توانستیم به جام یوفا راه پیدا کنیم.


نیازمند کمی شانس
از فرلانیو خواستم که کارناواله را خریداری کند. آندریا کارناواله در اودینزه بازی می کرد و وقتی فرلانیو او را به تیم اضافه کرد از من پرسید: برای قهرمان شدن دیگر به چه کسی احتیاج داریم؟ و من در جوابش گفتم: آقای رییس. تنها به کمی بخت و اقبال بلند احتیاج داریم.

 

انتقام از ورونا
در لیگ هم سوم شدیم. این برای ناپولی یک پیروزی بزرگ و باارزش بود. یوونتوس قهرمان شد؛ رم به مقام دوم رسید و ما سوم شدیم. تنها با 6 امتیاز کمتر از یوونتوس. به یاد پرچم باشگاه ورونا افتادم که در اولین بازی من برای ناپولی خطاب به ناپولی تنها نوشته بودند: به ایتالیا خوش آمدید. حالا وقت انتقام بود.
23 فوریه سال 1986 بود. ورونا مسابقه را 2 بر صفر برده بود. جمعیت مرتب ما را مسخره می کرد.یکی از مدافعان اشتباه کرد و من یک گل زدم. چهار دقیقه مانده به پایان بازی از آن ها یک پنالتی گرفتیم و گل دوم را هم زدم. چنان جشن گرفتیم که انگار قهرمان شده بودیم.

 


استادیوم یوونتوس در تسخیر کارگران
در روز 9 نوامبر 1986 اتفاق بزرگی روی داد. ما برای بازی با یوونوس به تورین رفته بودیم. یک بر صفر عقب بودیم اما وقتی گل مساوی را زدیم استادیوم منفجر شد. نمی دانستیم چه اتفاقی رخ داده است. وقتی یوونتوس گل دوم خود را زد جمعیت فریاد می کشید مثل آنها گل بزنید. ما گل دوم را زدیم و بار دیگر ورزشگاه از شادی منفجر شد. بعد نوبت به گل سوم ما رسید. جمعیت هیجان زده تر از قبل شده بود. بعد متوجه شدم که استادیوم پر از کارگران جنوبی است. همه شان فریاد می کشیدند و ناپولی، ناپولی می گفتند. عجیب بود! در حقیقت ما باشگاه طبقه کارگران شده بودیم. حتی در شمال ایتالیا ما از حمایت کارگران جنوبی که در آنجا کار می کردند بهره مند بودیم.

نه در فوتبال، نه در زندگی
وقتی به مقام قهرمانی رسیدیم متوجه شدم تا آن زمان فقط تورینو و یوونتوس توانسته بودند در یک سال هم برنده اسکودتو و هم برنده کوپا ایتالیا شوند. به همین خاطر قبل از بازی در فینال کوپا ایتالیا به خبرنگاران گفتم: برندگان قبلی همه از شمال کشور بوده اند. اما ما این جا در جنوب قصد نداریم شانس خودمان را از دست بدهیم. نه در فوتبال و نه در زندگی! حق با من بود و ما برای رسیدن به خواسته مان تیمی با هواداران فوق العاده نژادپرست را شکست دادیم. تیم آتالانتا از برگامو. عالی بود!

 

مهم تر از فتح جام جهانی
قهرمان کردن ناپولی پس از 60 سال برای من یک برد کم نظیر بود. با هر پیروزی دیگری فرق داشت حتی با قهرمانی در جام جهانی 1986. ما ناپولی را از قعر جدول بالا کشیدیم. اسکودتو متعلق به همه مردم شهر بود. مردم فهمیدند دلیلی برای ترسیدن وجود ندارد. این که تنها تیمی که پول بیشتری داشته باشد برنده نمی شود و پیروزی نصیب کسانی می شود که بیش از بقیه میل به برد دارند. من کاپیتان این تیم بودم. من پرچم این کشتی بودم.

 

 

معرفی نویسنده:

Sport journalist & book author
runner & expert in radio

ثبت نظر درباره «به مناسبت درگذشت دیه گو مارادونا / رستاخیز در ناپل، مهم تر از فتح جام جهانی!»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

3 * 7 = ?