کد مطلب:  7298 
5 نظر
5 نظر
زمان مطالعه: 1 دقیقه
شعر دختر و بهار از فروغ فرخزاد

شعر دختر و بهار از فروغ فرخزاد

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفتای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترابا هر چه طالبی...
زمان مطالعه: 1 دقیقه

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را

میشست کاکلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

نظر خود را درباره «شعر دختر و بهار از فروغ فرخزاد» در کادر زیر بنویسید :
3 + 9 = ?
لطفا شرایط و ضوابط استفاده از سایت آسمونی را مطالعه نمایید