کد مطلب: 1516 درج نظر
داستان دلقک

داستان دلقک

  روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کرد...
زمان مطالعه: 1 دقیقه

  روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کرد و از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تو را حل نماید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود. مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کرد و گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم...

معرفی نویسنده:

پروفایل روابط عمومی آسمونی که موضوعات و مطالب آن توسط جمعی از همکاران دپارتمان های مختلف آسمونی نگارش و ویراستاری می شود، که بیشتر حول و محور موضوعات عمومی و روزانه می باشد

ثبت نظر درباره «داستان دلقک»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

5 * 8 = ?