کد مطلب: 4009 درج نظر
زمان مطالعه: 35 دقیقه
تفسیر سوره یوسف (ع)

تفسیر سوره یوسف (ع)

 انتظار اينكه همه رويدادها و حوادث تاريخى به طور مشروح در قرآن ذكر شده باشد توقّع بى جائى است; چرا كه قرآن يك...
زمان مطالعه: 35 دقیقه

yusef

 

انتظار اینکه همه رویدادها و حوادث تاریخی به طور مشروح در قرآن ذکر شده باشد توقّع بی جائی است; چرا که قرآن یک کتاب تاریخ نیست بلکه قرآن کتابی است که از هر چیزی در طریق وصول به هدفهای تربیتی خود استفاده می کند و طبیعی است که «تاریخ» نیز به عنوان یک وسیله خوب مورد توجّه قرار گرفته و از آن به صورت ابزاری در جهت رسیدن به آن هدفها بهره می گیرد.
در قرآن نمونه های تاریخی فراوانی به چشم می خورد، امّا در همه آنها هدف خاصّی دنبال می شود و در ضمن آنها مبادی حرکت تاریخ ـ به عنوان سنن ـ مطرح می گردد. بعضی از وقایع تاریخی به صورت اجمال و با اشاره ای گذرا بیان شده است وبعضی دیگر به طول مفصّل و مشروح مرود بحث قرار گرفته است و این می رساند که منظور قرآن تاریخ نگاری نیست بلکه به آن قسمت از رویدادها توجّه دارد که به هدفهای تربیتی قرآن کمک کند.
تاریخ در قرآن جنبه سرگرمی و تفنّن ندارد بلکه آن قسمت از وقایع تاریخی انتخاب می شود که انسان را به تفکّر وتدبّر وادار و عطش او را در جستجوی حقّ بیشتر می کند و خلاصه ای از تجربیات ارزنده بشر را در اختیار او قرار می دهد.
به همین جهت می بینیم قرآن کریم در بیان قصّه های تاریخی روش خاصی دارد که با روش کتابهای قصه و تاریخ متفاوت است.

گاهی قصه ای به طور مشروع و مفصل ذکر می شود مانند داستان حضرت موسی (ع) که از قبل از ولادت او شروع می شود و به طور مشروح ادامه می یابد و گاهی هم قصه به طور خلاصه ودر جملات کوتاهی بیان می شود مانند قصه زکریا و ایوب و یونس و إدریس. بعضی از قصه ها هم از نظر تفصیل در حد متوسطی قرار گرفته است مانند قصه آدم و نوح و مریم.

شروع قصه های نیز با یکدیگر فرق دارد. گاهی قصه از زمان ولادت قهرمان داستان و حتی از پیش از ولادت وی آغاز می شود مانند قصه موسی و عیسی و مریم و گاهی از دوران جوانی قهرمان داستان شروع می شود مانند قصه ابراهیم و گاهی قصه را از دوران میان سالی و حتی پیری قهرمان داستان آغاز می کند مانند قصه نوح و شعیب و صالح و لوط.
علی (ع) با بینش خاصی که دارد وتاریخ را بصورت ابزاری در جهت شناخت سنتهای الهی مطرح می کند در باره این حقیقت می فرماید 
و فی القرآن نباء ما قبلکم و خبر ما بعدکم و حکم مابینکم
در قرآن اخبار پیشینیان وآیندگان و حکم مسائلی که میان شماست، آمده است.

استفاده از تاریخ در واقع عینیت دادن به معرفتهای عقلی و تجسم بخشیدن به ذهنیت های انسانی است و شخص با استفاده از آزمونهای مکرّر تاریخ به نتیجه هایی می رسد که قابل مقایسه با نتیجه هایی است که در آزمایشگاه های علوم تجربی بدست می آید.
عبرّت آموزی وپندگیری از تاریخ که متون مذهبی و نوشته های علمای اخلاق مورد تأکید قرار گرفته است گویای این واقعیت است که انسان باید چشم و گوش خود را باز کند و از تلخی ها و شیرینی ها و غم ها و شادی ها و پستی ها و بلندی های تاریخ گذشتگان و به طور کلی از آن چه بر پیشینیان رفته است، آگاهی و از آنها عبرت گیرد و پند بیاموزد واژه عبرت که در این سوره نیز استعمال شده است به معنای سنجش و بدست آوردن وزن و اندازه چیزی و نیز به معنای تفکر و تدّبر آمده است
عبرت آموزی از تاریخ یعنی اینکه انسان وقایع تاریخی را بسنجد و با دقت و تدبر، ظوابط و معیارهای کلّی را از بطن تاریخ بیرون بکشد و از آنها در تنظیم امور زندگی خود استفاده کند.

 

لقد کان فی قصصهم عبرة لاولی الألباب
همانا در داستان آنان «عبرتی» برای خردمندان است.

در اینجا این مطلب را هم اضافه کنیم که درست است قرآن به محتوای قصه آن هم به خاطر هدفهای معنوی توجه دارد امّا در عین حال قصه را در قالب زیباترین شکل ممکن و با تکنیک خاص داستان نویسی بیان می کند و به سبب همین ارتباط عمیق میان شکل و محتوی است که می توانیم بگوییم داستانهای قرآن یک معجزه مزدوج است

  

سوره یوسف

 مشخصات و فضایل این سوره

سوره مبارکه یوسف به صورت یک مجموعه واحد، در مکه نازل شده است و اینکه در بعضی از روایات از ابن عباس نقل شده که چند آیه نخست آن در مدینه نازل شده، با سیاق و هماهنگی آیات سازگار نیست و نمی توان آن را قبول کرد. این سوره به اتفاق قاریان 111 آیه دارد و پس از سوره هود نازل شده است و مشابهتهایی در میان این دو سوره وجود دارد. ضمناً این سوره مشتمل بر طولانی ترین قصه در قرآن یعنی قصه حضرت یوسف است. این قصه که از آن به «احسن القصص» یعنی زیباترین قصه ها یاد شده، تنها قصه ای در قرآن است که همه قسمتهای آن با رعایت ترتیب زمانی در یک سوره ذکر شده; قصه های دیگر قرآن به صورت پراکنده آمده و مطابق با هدفهای تربیتی خاصی تقطیع شده است و این نشان می دهد که قرآن در نقل قصه ها، از روشهای گوناگونی استفاده کرده است.

در روایتی از حضرت امیرالمؤمنین(ع) نقل شده که سوره یوسف را به زنان خود یاد ندهید.این روایت در کافی به صورت مرفوعه نقل شده است و اگر از ضعف سند آن چشم پوشی کنیم،شاید ناظر به این معناست که اگر قرار باشد یک سوره از سوره های قرآن را به زنان خود یاد بدهید، آن سوره سوره یوسف نباشد چون در آن شرح عشق بازیهای همسر عزیز مصر آمده است. این احتمال از آنجا تقویت می شود که در آن روایت گفته شده که به زنان خود سوره یوسف را یاد ندهید بلکه سوره نور را یاد بدهید متن روایت چنین است:

 

قال امیرالمؤمنین(ع): لا تعلّموا نساءکم سورة یوسف و لا تقرأوهن ایّاها فانّ فیها الفتن و علّموهن سورة النور فانّ فیها المواعظ.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: به زنان خود سوره یوسف را یاد ندهید و آن را بر آنان نخوانید که در آن آزمایشهاست بلکه به آنان سوره نور را یاد بدهید که در آن پندهاست.

 

شبیه این روایت از پیامبر(ص) نیز نقل شده و در آن نیز سوره یوسف با سوره نور مقایسه شده است. مفهوم این سخن آن است که اگر بنا باشد سوره ای از سوره های قرآن را به زنان خود یاد بدهید و یا آن را بر آنان بخوانید، آن سوره سوره یوسف نباشد بلکه سوره نور باشد که در آن احکام مربوط به زنان مخصوصاً مسایل حجاب بیان شده است و این مطلب ناظر بر حسن انتخاب است و مانع از آن نیست که اگر تمام قرآن و یا چندین سوره از قرآن به زنان یاد داده شود، سوره یوسف از آن استثنا باشد بلکه در چنین حالتی یاد دادن سوره یوسف به زنان اشکالی ندارد.
اتفاقاً در بعضی دیگر از روایات، یاد دادن سوره یوسف به خانواده و کنیزان توصیه شده است:

 

عن النبی(ص) قال: علّموا ارقّاءکم سورة یوسف فانه ایّما مسلم قرءها و علّمها اهله و ما ملکت یمینه هون الله علیه سکرات الموت و اعطاه القوّة ان لا یحسد مسلما.
پیامبر خدا(ص) فرمود: به بردگان خود سوره یوسف را یاد بدهید زیرا هر مسلمانی که این سوره را بخواند و به خانواده و کنیزکان خود یاد بدهد،خداوند سکرات مرگ را به او آسان می کند و به او قدرتی می دهد که به برادر مسلمان خود حسد نکند.

 

فضایل این سوره

همانگونه که برای خواندن سوره های دیگر قرآن فضیلتهایی نقل شده، برای خواندن سوره یوسف نیز فضایلی در روایات آمده است. علاوه بر روایتی که در بالا نقل کردیم، در روایت دیگری، از حضرت امام صادق(ع) فضیلت خاصی برای خواندن سوره یوسف نقل شده است. متن روایت چنین است:

 

عن ابی عبدالله(ص) قال: من قرء سورة یوسف فی کل یوم او فی کل لیلة بعثها الله یوم القیامة و جماله جمال یوسف و لایصیبه فزع یوم القیامة و کان من خیار عبادالله الصالحین.
امام صادق(ع) فرمود: هر کس سوره یوسف را هر روز و یا هر شب بخواند، خداوند او را در قیامت مبعوث می کند در حالی که جمال او مانند جمال یوسف است و به او ناراحتی روز قیامت نمی رسد و از برگزیدگان بندگان صالح خدا می شود.

بدون شک خواندن سوره ای از قرآن همراه با تدبر و عبرت آموزی و پندگیری، آثار تربیتی فراوانی در انسان دارد و او را شایسته هر نوع ثواب و پاداشی از جانب خداوند می کند.
این مطلب را هم در اینجا اضافه کنیم که سوره یوسف به خاطر زیبایی و شکوه خاصی که دارد، از دیر باز مورد توجه فراوان قرار گرفته و برای آن تفسیرها و شرحهای بسیاری به زبانهای گوناگون نوشته شده و شاید کمتر سوره ای از سوره های قرآن، مانند سوره یوسف تفسیرهای اختصاصی داشته باشد.

 

دورنمایی از این سوره

این سوره به صورت یک مجموعه کامل سرگذشت یوسف پیامبر را نقل می کند و در آغاز مطلب از این داستان به عنوان زیباترین داستانها (احسن القصص) یاد می کند.
قصه از آنجا شروع می شود که یوسف در خواب می بیند که یازده ستاره به اضافه آفتاب و ماه به او سجده می کنند. وقتی او این خواب را به پدرش یعقوب تعریف می کند، پدر به او می گوید که خواب خود را به برادرانت تعریف نکن که به تو آسیب می رسانند و به او می گوید که این خواب تعبیر خوشی دارد و خداوند تو را برگزیده خود خواهد کرد و به تو تأویل احادیث را یاد خواهد داد و نعمتش را بر تو تمام خواهد کرد همانگونه که بر پدرانت تمام کرده است.
با این مقدمه، داستان شروع می شود و از کینه و حسد برادران یوسف نسبت به او خبر می دهد که باعث شد او را با خود به صحرا ببرند و در صحرا به چاه اندازند و پیش پدر خود به دروغ بگویند که یوسف را گرگ خورده است.
در این میان کاروانی از راه می رسد و یوسف را از چاه بیرون می آورد و او را با خود به مصر می برد و به قیمت ناچیزی به پادشاه مصر می فروشد و این زمینه ای برای رشد یوسف می شود و خداوند به این وسیله او را قدرت می بخشد و به او نبوت و علم عطا می کند.

همسر پادشاه مصر عاشق یوسف می شود و او را به سوی خود می خواند ولی یوسف عفت و پاکدامنی خود را حفظ می کند. همسر پادشاه مورد ملامت زنان شهر قرار می گیرد و او در یک مجلسی که زنان را دعوت کرده بود، یوسف را به آنها نشان می دهد وقتی آنها زیبایی خیره کننده یوسف را می بینند با چاقوهایی که برای خوردن میوه در دست داشتند، دستهای خود را می برند و اظهار می دارند که او از جنس بشر نیست بلکه او فرشته ای بزرگوار است. 
مقاومت یوسف در برابر خواسته نامشروع همسر پادشاه سبب می شود که یوسف به زندان بیفتد. دو نفر دیگر را نیز به زندان می برند و با یوسف هم بند می شوند آن دو نفر هر کدام خوابی می بینند و یوسف خواب آنها را تعبیر می کند و در همان زندان آنها را به سوی خداوند یکتا دعوت می کند و یوسف سالها در زندان می ماند.

از طرف دیگر روزی پادشاه مصر خوابی می بیند و اطرافیان او از تعبیر خواب او ناتوان می شوند و به او خبر می دهند که یوسف می تواند خواب او را تعبیر کند. یوسف را از زندان بیرون می آورند و تعبیر خواب پاشاه را از او می پرسند و او چنین تعبیر می کند که هفت سال خشکسالی و قحطی خواهد شد و آنها را راهنمایی می کند که برای مقابله با قحطی چه کار بکنند. یوسف نزد پادشاه موقعیت خوبی پیدا می کند و همسر پادشاه اعتراف می کند که یوسف بی گناه است و من از او کام دل خواستم. به هر حال پادشاه، یوسف را خزانه دار خود می کند.

قحطی شروع می شود و برادران یوسف برای گرفتن غلّه پیش یوسف می آیند و او را نمی شناسند ولی یوسف آنها را می شناسد یوسف به آنها می گوید: شما برادری در خانه دارید او را نیز نزد من بیاورید و اگر او را نیاورید به شما چیزی داده نخواهد شد، برادران پیش یعقوب برمی گردند و اظهار می دارند که به ما غله ندادند و تو باید برادرمان را به همراه ما بفرستی تا به ما غله دهند و ما او را حفظ خواهیم کرد. یعقوب می گوید: چگونه او را به شما بسپارم در حالی که پیش از این برادرش (یوسف) را نیز به شما سپرده بودم، خداوند خود حافظ او باشد و شما باید با خدا پیمان ببندید که او را نزد من می آورید و ای فرزندان من! از یک در وارد نشوید بلکه از چند در وارد شوید،حکم از آنِ خداوند است بر او توکل کردم و همه باید به او توکل کنند.
برادران به سوی مصر حرکت می کنند و بر یوسف وارد می شوند، یوسف برادر کوچک خود را کنار خود جای می دهد ولی خود را معرفی نمی کند و به هنگام دادن غلّه، به مأموران دستور می دهد که مخفیانه پیمانه پادشاه را در بار برادر کوچکش بگذارند و اعلام می شود که پیمانه پادشاه گم شده و از بار هر کس که پیدا شود او باید بازداشت شود. بارها را می گردند و از بار برادر کوچک یوسف پیدا می شود، برادران به ناچار او را در مصر رها می کنند و به کنعان پیش یعقوب برمی گردند و با نهایت شرمندگی جریان دزدی پیمانه پادشاه و بازداشت برادر کوچک را تعریف می کنند، یعقوب از صبر جمیل سخن می گوید و امید خود را به خدا می بندد ولی آنچنان درفراق پسران خود گریه می کند که بینایی خود را از دست می دهد و شکایت پیش خدا می برد.

یعقوب که از بازگشت یوسف و برادر کوچکش ناامید نشده بود، به فرزندان دستور می دهد که یوسف و برادرش را جستجو کنند و ناامید نباشند که فقط کافران از رحمت خدا ناامید می شوند. آنان بار دیگر پیش یوسف می آیند و از وضع اسفباری که برای آنها و خانواده یعقوب پیش آمده سخن می گویند. یوسف به آنها می گوید: آیایادتان هست که به یوسف چه کردید؟ آنها فریاد می زنند که آیا تو یوسف هستی؟ و یوسف می گوید: آری و این برادر من است، خدا بر من منت گذاشته و خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی کند. آنهابا شرمندگی، به خطای خود اعتراف می کنند ولی یوسف آنها را می بخشد و پیراهن خود را به آنان می دهد و می گوید: این پیراهن را ببرید و به روی پدرم بیندازید که بینایی خود را باز می یابد و همگی پیش من آیید.

یعقوب، بوی پیراهن یوسف را از فرسنگهای دور می شنود و آن را اظهار می دارد ولی اطرافیان، او را به گمراهی دیرینه متهم می کنند اما وقتی قافله می رسد پیراهن را به روی او می اندازند و او بینا می شود و می گوید: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزی را می دانم که شما نمی دانید؟ و فرزندانش پیش او نیز به خطای خود اعتراف می کنند و از او می خواهند از خدا برای آنان طلب آمرزش کند و او چنین می کند.

برادران یوسف همانگونه که او گفته بود همگی به همراه پدر و مادر یوسف به مصر رهسپار می شوند و یوسف از آنان استقبال می کند و پدر و مادر خود را بر تخت می نشاند و آنان همگی در برابر یوسف تعظیم و سجده می کنند و بدینگونه یعقوب به یوسف می رسد و یوسف از نعمتهایی که خداوند به او داده یاد می کند.

در اینجا داستان حضرت یوسف تمام می شود و خداوند خطاب به پیامبر اسلام می فرماید که این از خبرهای غیبی بود که بر تو وحی کردیم و تو از آن آگاهی نداشتی و به دنبال این سخن حقایقی را بیان می کند و در پایان اظهار می دارد که در این قصه ها که گفته شد، عبرتهایی برای اندیشمندان وجود دارد و این یک سخن دروغ نیست بلکه تصدیق کننده کتابهای آسمانی پیشین و تفصیل همه چیز و هدایت و رحمت برای مؤمنان است.

 

 

تفسیر سوره یوسف

بسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتاب الْمُبینِ (1 )
اِنّآ أَنْزَلْناهُ قُرْآنًا عَرَبیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (2 )
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بمآ أَوْحَیْنآ اِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ اِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِه لَمِنَ الْغافِلینَ(3)

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر. الف، لام، را. این آیه های کتاب روشنگر است (1)
همانا ما آن را قرآنی عربی فرستادیم، باشد که اندیشه کنید (2)
ما بر تو زیباترین داستان را با این قرآن که به تو وحی کردیم، بازگو می کنیم و همانا تو پیش از آن از غافلان بودی(3)

 

لغت واعراب

1 ـ «تلک» اشاره به آیات این سوره و یا مجموع قرآن است.
2 ـ «المبین» صفت برای «الکتاب» است و به معنای روشنگر و بیان کننده می باشد.
3 ـ «قرآنا» یا بدل از ضمیر «انزلناه» و یا حال از آن است و یا برای ایجاد زمینه برای آوردن حال «عربیا» است.
4 ـ «عربیا» حال از «قرآنا» است و «عربی» هم به زبان عربی و هم به کسی که زبان او عربی است گفته می شود.
5 ـ «احسن» مفعول به «نقصّ» است.
6 ـ «القصص» قصه گویی، با فتحه قاف مصدر است و اگر قاف مکسور باشد جمع قصه می شود. اصل قصه به معنای پیروی کردن است و چون قصه گو سخن را پی درپی و پشت سر هم می گوید، به کار او قصه می گویند. «احسن القصص» اشاره به قصه یوسف است که در همین سوره آمده است و احتمال اینکه صفت برای کل قرآن باشد نیز بعید نیست مانند: احسن الحدیث.
7 ـ «با» در «بما اوحینا» برای سببیت است.
8 ـ «ان» در «و ان کنت» مخفف از ثقیله و برای تأکید مطلب است و لذا در خبر آن لام آمده است.

 

تفسیر آیات

بحثی درباره حروف مقطعه قرآن

* آیات (1 ـ 2) بسم الله الرحمن الرحیم. الر. تلک آیات ... : آغاز سوره مانند سوره های دیگر با نام خداوند رحمان و رحیم است و پس از آن سه حرف الف و لام و راء قرار دارد که از حروف مقطعه قرآن است و درباره آنها توضیحاتی داریم که در پی می آید:
در اول بیست و نه سوره از سوره های قرآن حروفی ذکر شده که به آن «حروف مقطعه» گفته می شود. مجموع حروفی که در اول این بیست و نه سوره آمده با حذف مکررات چهارده حرف است. حروف مقطعه گاهی یک حرفی است مانند ق و ن در اول سوره های قاف و قلم و گاهی دو حرفی است مانند طه و یس در اول سوره های طه و یس و گاهی سه حرفی است مانند الم در اول سوره بقره و آل عمران و گاهی چهار حرفی است مانند المر و المص در اول سوره رعد و اعراف و گاهی پنج حرفی است مانند کهیعص و حمعسق در اول سوره مریم و شوری.

اکنون باید دید که هدف از ذکر این حروف در اول بعضی از سوره های قرآن چیست؟ و آیا این حروف معانی خاصی دارند و یا راز ورمزی است میان خدا و پیامبر و کسی جز پیامبر و کسانی که پیامبر به آنها یاد داده، از معانی آن آگاه نیست.
درباره حروف مقطعه مطالب گوناگونی گفته شده گاهی آنها را نامهای سوره دانسته اند وگاهی آنها را نام خدا معرفی کرده اند و مطالب دیگر. به نظر می رسد که میان این حروف و سوره هایی که در اول آنها واقع شده اند تناسبی هست و مثلا مشابهتهایی میان سوره هایی که با طس و یا حم و یا الم شروع می شود وجود دارد و به طوری که گفته می شود طبق تحقیقی که به وسیله کامپیوتر انجام گرفته در هر سوره ای که این حروف در اول آن قرار گرفته آن حرفها بیشتر از حرفهای دیگر در آن سوره تکرار شده است مثلا در سوره بقره و هر سوره ای که با الم شروع شد الف و پس از آن لام و پس از آن میم بیشتر از همه حروف تکرار شده و در سوره ق حرف قاف از همه حروف بیشتر تکرار شده است اگر این تحقیق درست باشد، به خوبی روشن می شود که تناسب ویژه ای میان حروف مقطعه و سوره وجود دارد.

حال می گوییم با رعایت همان تناسب، خداوند در اول بعضی از سوره ها حروفی را به صورت تقطیع شده آورده که معنای خاصی ندارد و هدف از آن جلب توجه خواننده و یا شنونده به آیات آن سوره است و می توانیم این حروف را نوعی حروف تنبیه بدانیم که در زبان عربی نظیر دارد مانند هاء تنبیه که در اول «هذا» آمده است و اساساً در تمام زبانها در هنگام محاوره، گوینده برای جلب توجه مخاطب خود گاهی صدایی را در می آورد که هیچ معنای خاصی ندارد و فقط هدف از آن ایجاد آمادگی برای شنیدن است.
می توان گفت که حروف مقطعه در عین حال که برای جلب توجه شنونده است هدف دیگری را هم تعقیب می کند و آن اینکه به مردم گوشزد می کند که آیات قرآن از همین حروف که در دسترس همگان است تشکیل یافته و در عین حال در حدی از اعجاز است که هیچکس نمی تواند سوره ای مانند آن بسازد. به عبارت دیگر، مواد و عناصر تشکیل دهنده آیات قرآنی همین الفبا است که در اختیار همه قرار دارد ولی از ترکیب همین الفبا جملاتی ساخته شده که ساختن مانند آن از قدرت بشر خارج است.
این مطلب درست به این می ماند که تمام عناصر و مواد تشکیل دهنده یک موجود زنده، در طبیعت موجود است اما انسان نمی تواند با ترکیب همین مواد و مخلوط کردن میان آنها یک موجود زنده بسازد. حال قرآن نیز مانند آن موجود زنده است که مواد عناصر تشکیل دهنده آن در اختیار انسان است ولی از ساختن سوره ای مانند سوره های قرآن عاجز و ناتوان می باشد.

چیزی که این نظر را درباره حروف مقطعه تأیید می کند این است که در سوره هایی که با حروف مقطعه شروع شده است در بیشتر موارد بلافاصله پس از حروف مقطعه سخن از قرآن و نزول آن به میان می آید. مانند الم ذلک الکتاب لاریب فیه(بقره /2) المص کتاب انزل الیک (اعراف/ 1) الر کتاب احکمت آیاته (هود/ 1) طسم تلک آیات الکتاب المبین (قصص/ 2).

همچنین در چند روایت که از ائمه معصومین علیهم السلام نقل شده، حروف مقطعه قرآن به همین نحو تفسیر شده است البته اگر صدور این روایات از ائمه قطعی بود ما تردیدی در آن نداشتیم اما چون صدور این روایات قطعی نیست ما آنها را به عنوان مؤید همین نظریه ذکر می کنیم.

 

عن علی بن الحسین (ع) قال الله تعالی: الم ذلک الکتاب ای یا محمد هذا الکتاب الذی انزلته الیک هوالحروف المقطعة التی منها الف و لام و میم و هو بلغتکم و حروف هجائکم فاتوا بمثله ان کنتم صادقین(8) 
امام سجاد فرمود: خداوند می فرماید (الم ذلک الکتاب، یعنی ای محمد این کتابی که بر تونازل کرده ام از همین حروف مقطعه ای است که از جمله آنها الف و لام و میم است ای مردم این به لغت شما و حروف تهجی شماست پس اگر راست می گویید مانند آن را بیاورید.

 

عن علی بن موسی الرضا (ع) قال: ان الله تبارک و تعالی انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التی یتداولها جمیع العرب ثم قال : قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یاتوا بمثل هذا القرآن لایاتون بمثله(9)

امام رضا فرمود: همانا خداوند این قرآن را با همین حروفی که میان همه عربها متداول است، نازل کرده و سپس گفته است. اگر انس و جن جمع شوند تا مانند این قرآن را بیاورند ، نخواهند توانست.

 

البته این توجیهی که ما برای حروف مقطعه ذکر کریم مانع از آن نیست که در این حروف راز و رمزهایی باشد که علم آن در اختیار خدا و پیامبر و ائمه معصومین است و احتمال اینکه این حروف کلیدهایی برای راهیابی به درون قرآن و بطون گوناگون آن باشد احتمال بعیدی نیست. امام باقر (ع) به ابولبید مخزومی فرمود:

یا ابا لبید ان فی حروف القرآن المقطعه لعلما جّما(10)
ای ابو لبید در حروف مقطعه قرآن علم سرشاری وجود دارد.

همچنین در بعضی از روایات بر داشتهای عجیبی از حروف مقطعه قرآن شده است مثلا در چند روایت، امام صادق (ع) سال انقراض حکومت بنی امیه را از «المص»که در اول سوره اعراف آمده، پیش بینی کرده است.(11)

 

 

عربی بودن قرآن

اکنون به تفسیر سوره یوسف می پردازیم:
نخستین مطلبی که در این سوره بیان شده، اشاره به روشنگری آیات قرآنی است و اینکه قرآن به زبان عربی نازل شده است. می فرماید: این، آیاتِ کتاب روشنگر است. این جمله یا اشاره به آیات همین سوره است که در آن قصه یوسف آمده و یا اشاره به مجموع قرآن است و در هر دو صورت خاصیت روشنگری قرآن را بیان می کند.
صفت دیگری که در اینجا برای قرآن ذکر شده، عربی بودن است، می فرماید: ما قرآن را به زبان عربی فرستادیم تا شما بیندیشید; چون مردم مکه عرب زبان بودند و اگر قرآن به زبانهای دیگری مانند عبری یا سریانی نازل می شد، آنان به درستی آن را نمی فهمیدند ولذا به زبان عربی نازل شد تا برای آنان قابل فهم باشد. البته اسلام یک دین جهانی است و اختصاص به عربها ندارد ولی به هر حال باید قرآن به یکی از زبانهای دنیا نازل می شد وبهتر و کارآمدتر این بود که به زبان همان قومی نازل شود که پیامبر اسلام(ص) از آنها بود و باید دعوت خود را از آنان شروع می کرد، از این رو قرآن به زبان عربی نازل شد تا مخاطبان آن بتوانند در آن اندیشه کنند و لذا در این آیه می فرماید: قرآن را به زبان عربی نازل کردیم باشد که شما در آن بیندیشید. ضمناً زبان عربی زبان گسترده و پرواژه ای است و قابلیت آن را دارد که هرگونه مفهومی را برساند و به طوری که زبان شناسان اظهار می دارند کمتر زبانی از چنین قابلیتی برخوردار است.
در عین حال که قرآن به زبان عربی نازل شده است، در برخی از آیات قرآنی واژه های غیر عربی که از زبانهای دیگر مانند فارسی و عبری و یونانی و قبطی وارد عربی شده،نیز دیده می شود مانند: استبرق،سجّیل، اباریق، ارائک، تنّور، حوب، رسّ، سجّین، سرادق، سکر، سینا، فردوس، قراطیس، قسوره،قنطار،کافور، مرجان، مشکاة، و مانند آنها. کسانی در این باره کتابهای مستقلی نوشته اند مانند سیوطی که کتابی تحت عنوان «المهذب فیما وقع فی القرآن من معرب» نوشته و تاج الدین سبکی که قصیده ای در این باره دارد.
بدون شک اشتمال قرآن بر واژه های غیر عربی، در عربی بودن قرآن اشکالی به وجود نمی آورد چون نوع کلمات قرآن و شیوه آن عربی است و این مقدار در عربی بودن یک سخن کافی است.

 

قصه های پیامبران در قرآن

مطلب دیگر اینکه، در این آیات از قصه یوسف و یعقوب که دو تن از پیامبران الهی بودند، به عنوان «احسن القصص» یاد کرده وآن را زیباترین داستان معرفی نموده است و این اشاره به قصه های دیگری است که در قرآن آمده است. توجه کنیم که قصه های قرآن که نوعا مربوط به پیامبران خدا و شرح مبارزات و روشنگریهای آنان است، همگی زیبا ومفید و عبرت آموز است ولی داستان یوسف زیباتر و شیرین تر است.
قرآن کریم قصه های پیامبران را نه برای سرگرمی بلکه به خاطر هدفهای تربیتی مطرح می کند تا روحیه پیامبر اسلام ومؤمنان را بالا ببرد وآنها مطمئن باشند که جبهه حق همیشه پیروزاست و اساسا نام و یاد پیامران مایه دلگرمی و نشاط است.

در اینجا ذکر این مطلب را سودمند می دانیم که در قرآن کریم نامهای مبارک بیست و پنج تن از پیامبران خدا آمده و بعضی از آنها بارها تکرار گردیده و داستان زندگی آنها گاهی با تفصیل و گاهی به طور خلاصه بیان شده است و این در حالی است که طبق بعضی از روایات، خداوند در طول تاریخ، برای هدایت بشر یکصدوبیست و چهار هزار پیامبر فرستاده است.
البته در خود قرآن تذکر داده شده که پیامبران خدا منحصر در آنچه که در قرآن آمده نیست بلکه پیامبرانی هم هستند که داستان آنها در قرآن نیامده است:

 

ورسلا قد قصصنا علیک من قبل ورسلا لم نقصصهم علیک (نساء/164)
و پیامبرانی که از پیش داستان آنها را بر تو گفته ایم و پیامبرانی که داستان آنها را بر تو نگفته ایم.

 

ما وظیفه داریم که به همه پیامبران احترام کنیم و به آنها ایمان بیاوریم و در اصل نبوت میان آنها فرقی نگذاریم و بدانیم که همه آنها سفیران خدا در زمین و تبلیغ کنندگان احکام دین بودند و خط فکری واحدی داشتند:

 

قولوا آمنّا بالله و ما انزل الینا و ما انزل الی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و الاسباط و ما اوتی موسی و عیسی و ما اوتی النبیّون من ربهم لانفرق بین احد منهم و نحن له مسلمون (بقره/136)

بگو ایمان آوردیم به خدا و به آنچه که بر ما نازل شده و آنچه که بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و موسی و عیسی و همه پیامبران از جانب پروردگارشان نازل شده است میان هیچ یک از آنها جدایی نمی اندازیم و ما بر او تسلیم هستیم.

 

باوجود اینکه ما باید به همه پیامبران ایمان داشته باشیم باید بدانیم که همه آنها از لحاظ رتبه و مقام یکسان نیستند بلکه بعضی از آنها بر بعضی دیگر فضیلت و برتری دارند و پیامبر اسلام برتر از همه آنهاست:

 

تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض (بقره/253)
این پیامبران بعضی شان را بر بعضی دیگر برتری دادیم.

 

اکنون بر سر آنیم که پیامبرانی را که نامهای آنها در قرآن کریم آمده است برشماریم. این پیامبران بدون رعایت هیچ گونه ترتیبی عبارتند از:
1 ـ آدم که نام او بیست و پنچ بار در قرآن آمده;
2 ـ ادریس که نام او دوبار در قرآن آمده;
3 ـ نوح که نام او چهل و پنج بار در قرآن آمده;
4 ـ هود که نام او ده بار در قرآن آمده;
5 ـ صالح که نام او یازده بار در قرآن آمده;
6 ـ ابراهیم که نام او شصت و نه بار در قرآن آمده;
7 ـ لوط که نام او بیست و هفت بار در قرآن آمده;
8 ـ اسماعیل که نام او دوازده بار در قرآن آمده;
9 ـ اسحاق که نام او هفده بار در قرآن آمده;
10 ـ یعقوب که نام او شانزده بار در قرآن آمده;
11 ـ یوسف که نام او بیست و هفت بار در قرآن آمده;
12 ـ شعیب که نام او یازده بار در قرآن آمده;
13 ـ ایوب که نام او چهار بار در قرآن آمده;
14 ـ ذوالکفل که نام او دوبار در قرآن آمده;
15 ـ موسی که نام او صد وسی و شش بار در قرآن آمده;
16 ـ هارون که نام او بیست بار در قرآن آمده;
17 ـ داود که نام او شانزده بار در قرآن آمده;
18 ـ سلیمان که نام او هفده بار در قرآن آمده;
19 ـ الیاس که نام او سه بار در قرآن آمده;
20 ـ الیسع که نام او دوبار در قرآن آمده;
21 ـ یونس که نام او چهاربار در قرآن آمده;
22 ـ زکریا که نام او هفت بار در قرآن آمده;
23 ـ یحیی که نام او پنج بار در قرآن آمده;
24 ـ عیسی که نام او بیست و پنج بار در قرآن آمده;
25 ـ محمد که نام او چهار بار در قرآن آمده به اضافه اینکه یک بار هم به صورت «احمد» آمده است.
در میان این پیامبران پنج نفر اولوالعزم بودند و رسالت جهانی داشتند که عبارت بودند از: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد(ص) وبقیه آنها در منطقه خاصی و یا برای قوم معینی مبعوث شده بودند.

(برمی گردیم به داستان یوسف)

اِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبیهِ یآ أَبَتِ اِنّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لی ساجِدینَ (4 )
قالَ یا بُنَیَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلی اِخْوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیْدًا اِنَّ الشَّیْطانَ لِلاْنِْسانِ عَدُوٌّ مُبینٌ (5 )
وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلی آلِ یَعْقُوبَ کَمآ أَتَمَّها عَلی أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ اِبْراهیمَ وَ اِسْحاقَ اِنَّ رَبَّکَ عَلیمٌ حَکیمٌ (6 )

هنگامی که یوسف به پدرش گفت: ای پدر من، من در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در حال سجده کردن بر من هستند(4)
گفت: ای پسرک من! خواب خود را بر برادرانت بازگو مکن که به تو حیله ای می کنند، همانا شیطان بر انسان دشمنی آشکار است(5)
و این چنین پروردگارت تو را برمی گزیند و از تعبیر خوابها به تو می آموزد و نعمت خود را بر تو و بر خاندان یعقوب به پایان می برد،همانگونه که آن را پیشتر بر پدرانت ابراهیم و اسحاق به پایان برده است. همانا پروردگار تو دانای فرزانه است(6)

 

لغت واعراب

1 ـ «یوسف» نام یکی از فرزندان یعقوب. این کلمه عبری است و نباید برای آن اشتقاق عربی درست کرد همانگونه که بعضی ها آن را مشتق از اسف دانسته اند اساسا وزن یُفْعُل در عربی وجود ندارد. بنابراین، این کلمه بخاطر علمیت و عجمیت غیر منصرف است.
2 ـ «ابت» در اصل «ابی» با یاء متکلم بوده، یاء آن تبدیل به تاء شد و کسره یاء به آن انتقال یافت. شاید علت این تبدیل، ایجاد مشابهت میان کلمه ابی با کلماتی مانند اخت، بنت، عمه و خالة است که همگی در خویشاوندان به کار می رود و در آخر آنها تاء وجود دارد. به گفته زمخشری این تاء برای تانیث لفظ اب است هر چند که اب مذکر است و این کار در کلام عربی نظایری دارد مانند شاة و حمامة.
3 ـ «رایت» از رؤیا به معنای خواب دیدن است و اینکه این فعل دو بار آمده برای تأکید است و یا دومی جواب سؤال مقدر است به این بیان که یوسف می گوید: من یازده ستاره و خورشید و ماه را درخواب دیدم، گویا از او سؤال می شود که آنها را چگونه دیدی و او می گوید: دیدم که در حال سجده بر من بودند.
4 ـ «ساجدین» جمع برای اولی العقل است; چون کار ستارگان و خورشید و ماه از کارهایی بود که از عقلا سر می زند.
5 ـ «فیکیدوا لک» بر تو حیله می کنند، بر تو بداندیشی می کنند. واژه کید به خودی خود متعدی می شود و اینکه در اینجا با لام متعدی شده برای تأکید در تخویف است.
6 ـ «یجتبیک» تو را برمی گزیند.از اجتباء به معنای گزینش است.
7 ـ «تأویل» برگردانیدن مطلب به معنای واقعی آن و در اینجا به مفهوم تعبیر کردن آمده است.
8 ـ «احادیث» در اینجا به معنای تصورات انسان است که بیشتر در خواب نمود دارد و «تأویل احادیث» یعنی تعبیر رؤیاها و خوابها. ضمناً این واژه جمع حدیث نیست چون فعیل به افاعیل جمع بسته نمی شود، حال باید بگوییم یا جمع احدوثه و یا اسم جمع برای حدیث است.
9 ـ «آل» خاندان، اهل بیت. این واژه دلالت بر مجد و عظمت و شرافت خاندان دارد.
10 ـ «من قبل» با حذف مضاف الیه، به تقدیر من قبلک یا من قبل هذا.
11 ـ «ابراهیم و اسحاق» یا عطف بیان و یا بدل از «ابویک» و یا منصوب به تقدیر «اعنی» هستند.

 

تفسیر آیات

آغاز قصه یوسف و خواب دیدن او

* آیات (4 ـ 5) اذ قال یوسف لابیه یا ابت انی رأیت ... : با این آیات قصه یوسف آغاز می شود، شروع قصه از آنجاست که یوسف به پدرش یعقوب گفت: ای پدر در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابر من سجده می کنند. البته منظور از سجده در اینجا همان تعظیم کردن است. یعقوب که از تعبیر خواب آگاهی داشت، این خواب را به عنوان یک رؤیای صادقه دلیلی بر آینده درخشان یوسف یافت و از آنجا که می دانست برادران یوسف نیز از تعبیر خواب آگاهی دارند، به یوسف سفارش کرد که خواب خود را به برادرانش تعریف نکند; چون آنها از آینده درخشان یوسف باخبر می شوند و از روی حسد و بداندیشی، درباره یوسف توطئه چینی می کنند و زندگی او را به خطر می اندازند. البته برادران یوسف افراد با ایمان و موحدی بودند اگر چه دچار وسوسه شیطانی شدند و لغزیدند و اینکه برخی آنها را همان اسباط می دانند، درست به نظر نمی رسد چون اسباط معروف، پس از موسی بودند.
یعقوب که این سفارش را کرد، اضافه نمود که شیطان برای انسان دشمنی آشکار است، یعنی در مواردی که زمینه حسد فراهم باشد، شیطان انسان را وسوسه می کند و او را به انجام کارهای ناشایست وادار می سازد چون شیطان دشمن دیرینه انسان است و از هر طریقی که بتواند انسان را به ارتکاب گناه وامی دارد و سعی می کند که میان فرزندان آدم فتنه و آشوب برپا نماید.
خواب یوسف سرآغاز قصه او و تعبیر و عینیت یافتن همین خواب، پایان قصه اوست و در اواخر همین سوره خواهیم دید که پدر و مادر و یازده برادر او در برابر عظمت او به سجده افتادند و خوابی را که یوسف چهل سال پیش از آن دیده بود تعبیر شد.

 

تعبیر خواب یوسف توسط پدرش

* آیه (6) و کذلک یجتبیک ربّک و یعلّمک من تأویل الاحادیث ... : پس از سفارشی که یعقوب درباره پنهان کردن خواب به یوسف کرد، چند مطلب را از این خواب استخراج نمود: یکی اینکه خداوند او را برمی گزیند و او به مقامی می رسد که بنده برگزیده خداوند می شود و شاید هم این گزینش اشاره به مقامی باشد که یوسف در مصر پیدا کرد و عزیز مصر شد. دوم اینکه خداوند به او تعبیر خواب یاد می دهد. منظور از «تأویل الاحادیث» همان تعبیر خوابهاست، چون «تأویل» در چندمورد که در این سوره آمده به معنای تعبیر است و احادیث هم به چیزهای تازه گفته می شود و در اینجا منظور همان خوابهاست که همواره برای انسان تازگی دارد و به طوری که خواهیم دید یوسف چندین خواب را تعبیر کرد و درست درآمد و او به تعبیر خواب مشهور شد.
سومین مطلبی که یعقوب از خواب یوسف استخراج کرد این بود که گفت خداوند نعمت خود را بر تو و خاندان یعقوب تمام خواهد کرد، یعنی بالاترین نعمت را به تو و این خاندان خواهد داد همانگونه که همین نعمت را پیش از این به پدران تو ابراهیم و اسحاق داده است. منظور از این نعمت بزرگ همان نعمت نبوت است که خداوند آن را پیشتر به ابراهیم و اسحاق داده بود و اینک یوسف نیز شایستگی آن را یافته بود و خدا به یوسف و خاندان یعقوب نبوت را عطا نمود.
البته نبوت در نسل یوسف قرار نگرفت ولی در خاندان یعقوب ادامه یافت.

 

چند روایت

1 - عن ابی جعفر(ع) قال: تأویل هذه الرؤیا انه سیملک مصر و یدخل علیه ابواه و اخوته، اما الشمس فامّ یوسف راحیل و امّا القمر یعقوب و امّا الاحد عشر کوکبا فاخوته فلمّا دخلوا علیه سجدوا شکرا لله وحده حین نظروا الیه و کان السجود لله تعالی.(12)
امام باقر(ع) فرمود: تأویل این خواب چنین است که به زودی یوسف در مصر به سلطنت می رسد و مادر و برادرانش بر او وارد می شوند .اما آفتاب همان مادر یوسف، راحیل است و اما ماه یعقوب است و یازده ستاره برادرانش هستند .پس چون بر او وارد شدند و او را دیدند از باب سپاسگزاری بر خدای یگانه سجده کردند و سجده برای خدا بود.
2 ـ عن ابی عبدالله(ع) قال: الرؤیا علی ثلاثة وجوه: بشارة من الله للمؤمن و تحذیر من الشیطان و اضغاث احلام.(13)
امام صادق(ع) فرمود: رؤیا بر سه قسم است: مژده ای از سوی خداوند بر مؤمن و تهدیدی از شیطان و خوابهای پریشان.

 

لَقَدْ کانَ فی یُوسُفَ وَ اِخْوَتِه آیاتٌ لِلسّآئِلینَ (7 )
اِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ اِلی أَبینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنَّ أَبانا لَفی ضَلال مُبین (8 )
اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْده قَوْمًا صالِحینَ (9 )
قالَ قآئِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فی غَیابَةِ الْجُبّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّارَةِ اِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ (10 )

همانا در یوسف و برادرانش نشانه هایی برای پرسش کنندگان است (7)
هنگامی که گفتند: همانا یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوب ترند در حالی که ما گروهی نیرومند هستیم، همانا پدر ما در گمراهی آشکار است(8)
یوسف را بکشید و یا او را به سرزمینی بیفکنید تا توجه پدرتان تنها به شما باشد و پس از آن گروهی شایسته و صالح باشید(9)
گوینده ای از آنها گفت: یوسف را نکشید بلکه او را در تاریکی چاه بیفکنید تا بعضی از قافله ها او را برگیرند، اگر اهل کار هستید(10)

 

لغت واعراب

1 ـ «للسائلین» برای پرسندگان، برای پژوهندگان و هر کسی که اهل تحقیق باشد.
2 ـ «لام» در «لیوسف» برای ابتدا است و افاده تأکید می کند.
3 ـ «احبّ» اگر با «الی» متعدی شود به محبت کردن شخصی که بعد از «الی» آمده دلالت دارد و اگر با لام متعدی شود به محبت کردن شخصی که قبل از لام آمده دلالت می کند مثلا وقتی می گوییم: زید احبّ الیّ من عمرو معنایش این است که من زید را بیشتر از عمرو دوست دارم ولی اگر بگوییم زید احبّ لی من عمرو معنایش این است که زید مرا از عمرو بیشتر دوست دارد.
4 ـ «واو» در «و نحن» برای حال است.
5 ـ «عصبة» گروه نیرومند، گروهی که افراد آن کمک یکدیگرند. به ده نفر یا بیشتر تا چهل نفر گفته می شود. اصل آن از تعصب است که گویا این افراد نسبت به یکدیگر تعصب دارند و یااز عصابه است که به معنای کلاه است که دور سر را می گیرد گویا این افراد دور هدف واحدی را گرفته اند. 
6 ـ «یخل» خالی بماند، مختص شود. این فعل به این حهت که در جواب امر واقع شده مجزوم است و «تکونوا» هم عطف بر آن است.
7 ـ «غیابت» تاریکی، نهانگاه. از غیب مشتق شده که دلالت بر پنهانی دارد. این کلمه بر وزن فعاله و مصدر است و در رسم الخط مصحف تاء آن به صورت کشیده نوشته می شود.
8 ـ «الجبّ» چاه. منظور از «غیابت الجبّ» بن چاه و یا قسمتهای تاریک چاه است که در ته آن کنده می شود.
9 ـ «یلتقطه» او را برگیرد. التقاط به معنای برداشتن چیزی از راه است و لقطه و لقیط هم از آن مشتق شده است.
10 ـ «السیّاره» کاروان، قافله، گروهی که در حال سیر هستند.

 

تفسیر آیات

نشانه هایی از قدرت خدا در قصه یوسف

* آیه (7) لقد کان فی یوسف و اخوته آیات ... : اکنون که داستان یوسف و برادرانش را به تفصیل شرح می دهد، اشعار می دارد که در داستان یوسف و برادران او نشانه ها و عبرتهایی برای پرسندگان و اهل تحقیق است.
منظور از «سائلان» پرسندگان خاصی نیست بلکه منظور از آن هر کسی است که از قصه یوسف و برادران بپرسد و خواهان اطلاعات درستی درباره آنها باشد. اگر کسی چنین پرسشی داشته باشد و دنبال پژوهش و تحقیق در این زمینه باشد و در این داستان درست بیندیشد، عبرتها و نشانه هایی از قدرت پروردگار را در این داستان می یابد و قدرت خدا را می بینند که چگونه موجودی را که به ظاهر ضعیف بود و در قعر چاه قرار داشت، به مقام بالایی رسانید و او را عزیز مصر کرد و چگونه او را از کید همسر عزیز مصر نجات داد و چگونه او را به پیامبری برگزید و چگونه همان برادران را که خود را نیرومند می دانستند در برابر قدرت یوسف ذلیل کرد و عبرتهایی از این قبیل.
یعقوب دوازده فرزند داشت که هر چند نفر آنها از یک مادر بودند. به گفته زمخشری نامهای آنان بدین قرار بود: یهودا، روبیل، شمعون، لاوی، ربالون، یشجر، دان، نفتالی، جاد، آشر، یوسف و بنیامین که این دو نفر اخیر از یک مادر بودند.

 

حسد کردن برادران یوسف وتوطئه آنها

* آیات (8 ـ 10) اذ قالوا لیوسف احبّ الی ابینا منّا ... : برادران یوسف احساس می کردند که یوسف و بنیامین و بخصوص یوسف مورد علاقه و محبت بیشتر یعقوب است و پدر، آن دو را از دیگران بیشتر دوست می دارد. آنها این مطلب را میان خود مطرح کردند و به یکدیگر گفتند: یوسف و برادرش بنیامین نزد پدر محبوب تر از ما هستند در حالی که ما افراد نیرومند و پرتوانی هستیم و بیشتر از آنها به پدر خدمت می کنیم و سود می رسانیم. آنها پدر را پیش خود مورد سرزنش قرار دادند و گفتند او در یک گمراهی آشکار است.
البته منظور آنها از گمراهی پدر، گمراهی در امر دین نبود; چون آنها به نبوت پدرشان ایمان داشتند بلکه منظور آنها این بود که پدر در تشخیص مصالح دنیوی اشتباه می کند. او نباید میان فرزندان تبعیض قائل شود و خدمات آنان را نادیده بگیرد.
آنان در این قضاوت اشتباه می کردند چون محبت بیشتر یعقوب به یوسف و بنیامین، از این جهت بود که آنان خردسال بودند و طبیعی است که هر پدری به فرزند خردسال خود ابراز محبت بیشتری می کند، چون او در موقعیتی است که بیشتر به محبت و نوازش احتیاج دارد. از این گذشته محبت قلبی در دست انسان نیست و تبعیض ناروا این است که انسان میان فرزندانش از نظر امکانات تفاوت قائل بشود وگرنه اظهار محبت بیشتر به فرزند خردسال تبعیض حساب نمی شود.

 

به هر حال، پیدایش این احساس در برادران یوسف که پدر، او را بیشتر از دیگران دوست دارد، آتش کینه و حسد را در درون آنان شعلهور کرد و به او رشک بردند و تصمیم گرفتند که او را از سر راه بردارند و به دنبال نقشه مناسبی بودند که نظر خود را عملی سازند. آنها با خود می گفتند: یوسف را بکشید و یا او را به سرزمینی دور دست بیفکنید تا توجه پدر از او قطع شود و تنها به سوی شما میل کند.
برادران یوسف می دانستند که چنین کاری گناه بزرگی است ولذا برای توجیه خود گفتند: این نقشه را عملی کنید و پس از آنکه از شرّ یوسف راحت شدید به سوی خدا توبه کنید و پس از آن افراد صالح و شایسته ای باشید! این همان ترفند همیشگی شیطان است که به هنگام وسوسه افراد مؤمن آن را به کار می گیرد و به آنان تلقین می کند که این گناه را بکنید سپس با توبه کردن، آثار آن را از میان ببرید و مردمان خوبی باشید.
یکی از برادران یوسف که یهودا نام داشت، پیشنهاد قتل یا تبعید یوسف را رد کرد و گفت: یوسف را نکشید بلکه اگر حتما باید کاری بکنید، بهتر است که او را در قعر چاه و در تاریکی آن قرار بدهید تا بعضی از کاروانیانی که از کنار چاه عبور می کنند او را پیدا کنند و با خود ببرند.

چنین می نماید که یهودا خوش قلب تر از برادران دیگر بود و اساسا به توطئه بر ضد یوسف عقیده نداشت، ولی چون مجبور بود برادران را همراهی کند، گفت: اگر می خواهید کاری درباره یوسف انجام گیرد، چنین کنید.
پیشنهاد یهودا در عین حال که یوسف را از پدر جدا می کرد، آسیب بدنی برای یوسف نداشت چون قرار شد که او را به آرامی در تاریکی چاه یعنی در محلی قرار بدهند که در نزدیکی قعر چاه برای گذاشتن برخی از ابزار و آلات و یا استراحت مقنّی آماده می کنند و نزد او نانی هم بگذارند تا کاروانیانی که از آن چاه آب می کشند، او را نجات دهند و با خود ببرند. معلوم می شود که این چاه یک چاه معینی بود و بر سر راه عبور کاروانیان بود. گفته شده که این چاه سه فرسخ با خانه یعقوب فاصله داشت.

 

قالُوا یآ أَبانا ما لَکَ لا تَأْمَنّا عَلی یُوسُفَ وَ اِنّا لَهُ لَناصِحُونَ (11 )
أَرْسلْهُ مَعَنا غَدًا یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (12 )
قالَ اِنّی لَیَحْزُنُنی أَنْ تَذْهَبُوا به وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (13 )
قالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ الذّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنّآ اِذًا لَخاسرُونَ (14 )

گفتند: ای پدر تو را چه شده که درباره یوسف بر ما اطمینان نمی کنی در حالی که ما همواره خیرخواه او هستیم(11)
فردا او را با ما بفرست تا (در صحرا) غذا بخورد و بازی کند همانا ما نگهبان او هستیم(12)
گفت: اینکه او را ببرید مرا اندوهگین می کند و می ترسم در حالی که شما از او بی خبرید، او را گرگ بخورد (13)
گفتند: اگر گرگ او را بخورد در حالی که ما گروهی نیرومند هستیم، در این صورت ما از زیانکاران خواهیم بود(14)

 

لغت واعراب

1 ـ «لاتأمنّا» اطمینان نمی کنی بر ما. این جمله برای نفی است نه نهی و اصل آن «تأمننا» است و دو نون در هم ادغام شده و در بعضی از قرائتها با تفکیک و یا اشمام خوانده شده است.
2 ـ «ناصحون» خیرخواهان، پندگویان.
3 ـ «یرتع» غذا و میوه بخورد. اصل آن از رتع به معنای فراوانی میوه و گیاه است و نوعا در چریدن حیوانات استعمال می شود و در مورد انسان هم اگر از میوه های صحرا تغذیه کند استعمال می شود.
4 ـ «یرتع و یلعب» چهارده نوع قرائت دارد که مشهورترین آنها همان است که در مصاحف موجود نوشته شده است.
5 ـ «ان تذهبوا» در حکم مصدر و فاعل «لیحزننی» می باشد و تقدیر آن چنین است: لیخزننی ذهابکم به.
6 ـ «الذئب» با همزه و با تخفیف آن، گرگ. و اصل آن از ذئوبه است که به معنای وزیدن تند باد است و چون گرگ مانند باد بر سر شکار خود می رسد به او «ذئب» گفتند.

معرفی نویسنده:

ثبت نظر درباره «تفسیر سوره یوسف (ع)»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

5 + 7 = ?