کد مطلب:  316  33 نظر
زمان مطالعه: 2 دقیقه
بی تو، مهتاب‌ شبی، باز از آن کوچه گذشتم

بی تو، مهتاب‌ شبی، باز از آن کوچه گذشتم

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام...
زمان مطالعه: 2 دقیقه

بی تو، مهتاب‌ شبی، باز از آن کوچه گذشتم
بی تو، مهتاب‌ شبی، باز از آن کوچه گذشتم

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی: از این عشق حذر کن! لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن، آب، آیینi عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد، چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم. نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

- شاعر : زنده یاد فریدون مشیری

(پاسخی به اثر فریدون مشیری)

بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی ... نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم، دگر از پا نشستم گوئیا زلزله آمد، گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من که ز کوی‌ات نگریزم گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟! نتوانم، نتوانم بی تو من زنده نمانم

- شاعر : هما میرافشار

: برای دریافت مشاوره درباره بی تو، مهتاب‌ شبی، باز از آن کوچه گذشتم فرم زیر را تکمیل کنید
پرداخت هزینه مشاوره

معرفی نویسنده:

محتوا و مقالات پروفایل عمومی آسمونی توسط جمعی از همکاران دپارتمان های مختلف آسمونی نگارش و ویراستاری می شود، و بیشتر حول و محور موضوعات عمومی و روزانه می باشد

instagram.com/asemooniportal

نمایش نظرات بیشتر

نظر خود را درباره «بی تو، مهتاب‌ شبی، باز از آن کوچه گذشتم» در کادر زیر بنویسید :

5 * 8 = ?
لطفا شرایط و ضوابط استفاده از سایت آسمونی را مطالعه نمایید