کد مطلب: 1326 درج نظر
زمان مطالعه: 1 دقیقه
قطره عشق ؛ دلش دریا می خواست

قطره عشق ؛ دلش دریا می خواست

  قطره؛ دلش دریا می خواست خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود هر بار خدا می گفت :  "از قطره تا دریا...
زمان مطالعه: 1 دقیقه

 

قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت :  "از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!  "

قطره عبور کرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور کرد!
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت :

"حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!  "

 

الهام نظر آرا

معرفی نویسنده:

ثبت نظر درباره «قطره عشق ؛ دلش دریا می خواست»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

6 - 3 = ?