کد مطلب: 5 درج نظر
اسم های پسرانه ترکی
زمان مطالعه: 35 دقیقه
گویش شیرین ترکی بسیار محبوب است و افراد زیادی در ایران از این گویشاستفاده می کنند.

نام های زیر، اسم های پسرانه اصیل ترکی به همراه معنی می باشند، که به ترتیب حروف الفبا در آسمونی برایتان درج نموده ایم. اگر شما نیز نامی را میدانید که در این لیست قرار ندارد به ما اطلاع دهید

لیست زیر در بازه های زمانی مختلف به روز رسانی می شود

اسم پسر ترکی با الف

  • آباقا : عمو، دوست، نخ و یا ریسمان بافته شده از گیاه کتان (از نام های کهن)
  • آبانوز : درخت آبنوس
  • آتا : مرد اولاددار، صاحب فرزند، پدر، اجداد، نیاکان، عنوانی برای مردان سالخورده در خور حرمت.
  • آتابک : دایه، مربّی
  • آتابَی : دایه، مربّی، لَلِه
  • آتاش: اداش، همنام
  • آتاکان: کسی که خون پدری در او در جریان است.
  • اسم آتامان یعنی فرمانده، رهبر، سرگروه، سرکرده
  • آتان: پرتاب کننده
  • آتای : شناخته شده، بارز، آشکار و معلوم
  • آتایمان : شهیر، معروف
  • آتحان: کسی که بدن استوار واندام محکمی دارد.
  • آتلی : شناخته شده، مشهورشده، کسی که اسب داشته باشد.
  • آتون : جسور، دلیر و قهرمان.
  • آتیق : جسور و دلیر، مشهور، نیرومند؛ چالاک
  • آتیلا : مشهور، شناخته شده
  • آجار : مهاجم، غیور، زبردست و ماهر
  • آجاراٶز : راستگو، پایبند به عهد و پیمان
  • آجاسوی: اجداد نیرومند، نیاکان شهیر و شناخته شده.
  • آجارمان : باغیرت
  • آجای : آنکه قادر به مباحثه باشد ،سخنگو، دستگیرکننده، راه گشاینده
  • آجلان : کسی که ازخود غیرت نشان دهد.
  • آجونال : به اندازۀ دنیا، احاطه کننده و دربرگیرندۀ هر چیز
  • آچیق اَل : جوانمرد،نیک خواه، مردانه
  • آدا : خشکی که هرچهارطرفش راآب فراگرفته باشد، جزیره
  • آدار : جدا کننده، تحلیل گر، دلیر، شجاع
  • آداش: دارای نام مشترک، دوست و رفیق، صداقت داشتن، هم کلام بودن
  • آداق : مالی که بخشش آن در قبال برآورده گشتن حاجتی وعده داده شود (نذر)
  • آدال : مشهور شده
  • آدالان : شناخته شده، صاحب شٲن و شهرت
  • آدای : به معنی نامزد برای ازدواج، کاندیدا برای امور انتخاباتی
  • آدسای یعنی محترم، دارای نام لایق و درخور حرمت
  • آدلان : معروف شو، اسم نیکو کسب کن
  • آدلی : نامدار، معروف و مشهور اسم ترکی زیبا
  • آدی سٶنمه ز : آنکه نامش همیشه ماندگار باشد.
  • آرات : دراصل« اَرَت» است مردان، جنگجویان، جسور، بی باک
  • آراز : سعادت، خوشبختی، لذّت، خشنودی، آرامش، اطمینان، روزه، گویش ترکی رودخانه ارس.
  • آران : دشت نسبتا گرم و صاف
  • آرتام : ارزش، قیمت، برتری، مزیّت، خصوصیّت، ویژگی
  • آرتوم : تلاشگر
  • آرتون : جدّی
  • آرزیق : ابرارواولیا ؛ زاهد، تارک دنیا، انسان نیک و خالص
  • آرسلان : شیرغران؛ معادل ارسلان در فارسی که به معنی شجاع و شیر دلیر است.
  • آرقان : بسیار ، جمع، تعداد زیاد
  • آرقون : صاف ، پاک شده، برگزیده شده
  • آرکان : فراوان،بی حدّ وحصر، کمند، کمرکوه، پشت، غالب.
  • آرکا و آرخا: مایه اطمینان و پشت گرمی
  • آرکیش : خبربَرَنده، پیک، خبرچی، قاصد، رهبرکاروان و گروه.
  • آرمان : بی باک وجسور، توانا، خواسته، آرزو، هوس.
  • آروز : بزرگ، هدف، انسان با تجربه وخوش یُمن، همی چنین به معنی کسی که خسته و از طاقت افتاده باشد هست.
  • آسال : اصیل، دارای اصالت، اساس، شالوده، پایه و پی،برتر و حائز اهمیت.
  • آسلان : شیر، دلیر، قوی، جسور اسم آذری زیبا
  • آشار : آذوقه، خوراک، غذا
  • آشام : رتبه، مرتبه، درجه، مرحله
  • آشکین : قایق آینده، آنکه موفق به پیشروی شود، فراوان و افزون
  • آغا : محترم وبزرگوار، سرپرست خانواده یا طایفه، ریش سفید قوم و ایل
  • آغابالا : اولاد عزیز،فرزند گرامی و دوست داشتنی
  • آغاجان : دریا دل، دارای عزت و حرمت زیاد، نیرومند، شخص گرامی و دوست داشتنی.
  • آغار : مرد سپید رخ، قهرمان سپیدروی ، جوانمرد جسور، چالاک، پارۀآتش
  • آغازال : شخص مسنّ محترم و ریش سفید
  • آغازَر : آقایی همچون طلا
  • آغاسَف : شخص محترم ،باعزت و گرامی
  • آغامیر : رهبر محترم ،امیر ویا رئیس بزرگ
  • آغایار : بزرگ و شایسته حرمت، رفیق صادق، دوست، محبوب
  • آفشین : لباسی که به هنگام رزم پوشند، نیزه.
  • آک بولوت : ابرسفید رنگ
  • آک پای: سهم ویا بخش خالی ازهر گونه حرام، سهم حلال
  • آکای: ماه تابان و روشن
  • آکتان : سپیده، وقت طلوع خورشید در سحرگاهان، میدان، فضای باز.
  • آکتای : مایل به سفیدی، شبیه رنگ سفید
  • آک دنیز : دریای مدیترانه واقع در جنوب غرب کشورترکیه
  • آک شیت : خورشید،نور آفتاب دارای صورتی نورانی، آنکه سیمایش نورانی ودوست داشتنی است.
  • آلا : دارای رنگهای گوناگون و مختلط، رنگارنگ
  • آلاتان : به سرخی گرائیدن ویاروشن شدن افق در سحرگاهان
  • آلاز : شعله، اخگر، برافروختن و سرخ گشتن
  • آلاو : شعلۀ آتش
  • آلپ : قهرمان، دلاور، پهلوان ،ماهر، جسور، شجاع، جوانمرد. اسم زیبای ترکی
  • آلپ آیا : دلاور و جنگجوی مقدّس
  • آلپار : دلیر، سربازجسور، مرد شجاع
  • الپ سو : سپاه جسور، قشون بی باک، سرباز شجاع
  • آلپ سوی : آنکه از سلاله ونسل قهرمانان باشد، دارای نیاکان واجداد دلیر.
  • آلپ کارا : پهلوان نامدار، قهرمانی که مایۀ ترس سایرین است، جسور.
  • آلپمان : شخص جسور، شجاع ،قهرمان
  • آل تاچ : تاج درخشان، تاج برّاق ودرخشنده
  • آلتای : طلا، نگین سنگی، باارزش،اصول، روش، تدبیر، همی چنین به معنی درختستان و یا بیشه زار مرتفع، کوه بلند و رفیع هم هست.
  • آلتون : طلا
  • آلتونجو : زرگر،طلافروش
  • آل سوی : دارای اصل و نسب نیکو، آنکه ریشه واجدادش نجیب اند
  • آلقان : ستودن و تمجید کردن، به شهرت رساندن، خوشبخت ساختن، فاتح، ضبط کننده
  • آلقو : از اسامی کهن است، کلاً وتماماً، همه، یکپارچه
  • آلقین : محکوم کردن، متّهم نمودن، تجمّع، دریک جا جمع شدن
  • آلیشیک : عادت کرده، خو گرفته، به معنی آنچه که شعله ور گشته و به سرخی گراید نیز هست.
  • آنار : نامی است بسیار کهن، به خاطر آورنده
  • آند : قسم ،دلیلی برای ابراز و اثبات صداقت کلام
  • آنلار : فهمیده، درک کننده
  • آنیت : مجسّمه، تندیس یادبود
  • آنیل : معروف، نامدار، نامی، به خاطر آورده شدن (در ثبت احوال اسم ترکی دخترانه است.)
  • آوجی : شکارچی ،صیّاد
  • آیاچی : محافظت کننده ،حامی و پشتیبان ، دلسوز و غمخوار
  • آیاز : از اسامی کهن، معنی اسم: تمیز ،روشن ،شب زمستانی بسیار سردی که آسمانش صاف ومهتابی باشد.
  • آی بار : براق، درخشان نورانی و درخشان همانند ماه ، با هیبت ، ترسناک
  • آی بَرک : درخشان همانند ماه، استوار و بی نقص، نیرومند، پایدار و باوقار
  • آی دَنیز : « آی » و « دنیز »
  • آیدین : روشن، واضح، درخشان، آشکار
  • آیقین : آنکه از فرط علاقه مدهوش گردد، حیران، شیدا ،عاشق
  • آی کاچ : ناطق، سخنگو، خواننده، شعر، شاعر
  • آیما : به خود آمدن، بیدار شدن
  • آیماز : غافل ،بی خبر ، بی رنج و غصّه
  • ائرتَن : شفق، صبح هنگام، فجر
  • ائرکین : آزاد و رها، مستقل
  • ائریشمَن : آنکه به هدفش رسد، نائل آینده، هم چنین به معنی ملحق شونده
  • ائل : خلق، جماعت، انسانها، دولت، سرزمین وولایت، = ایل
  • ائل آرسلان : شیر ایل و طایفه، جوانمرد و جنگاور میهن
  • ائل آلان : فتح کنندۀ ممالک، کشور گشا
  • ائل اوغلو : پسرایل وعشیره ،اولاد وطن ،پسربیگانه، غریبه، نا آشنا
  • ائلبارس : پلنگ ایل (به مجاز قوی ایل و مردم)
  • ائل باشی : رئیس و رهبر ایل، مدیر و راهنمای قوم و طایفه، والی
  • ائل تَن : متناسب و سازگار با ایل و قبیله، تابع عادات و رسوم و آئین های متداول در ایل.
  • ائل دار : دارای ایل وسرزمین و مملکت، ایلی که جا ومکانی دارد ،صاحب و حاکم قوم و خلق.
  • ائل داش : هم ملیّت ، هم نژاد
  • ائل سئوَن : دوستدار میهن وقوم ، خواهان خلق ومرز وبوم
  • ائلسس : ندای ایل ، ندای خلق
  • ائلشاد : حکمران ایل ، شادی وسرورمردم
  • ائل شَن : مسرور وشاد شونده به همراه طایفه و ایل ، مایه شادی وسعادت خلق، خوشحال و شاد کننده.
  • ائلمان : سمبل ونشانۀ ایل، ائلمان، این اسم زیبای ترکی پسرانه به معنی مانند مردم هم هست.
  • ائل میر : آقاوسرورایل ،امیروراهبرورئیس طایفه وخلق
  • ائل یار : دوستدار قوم ،یاور وپشتیبان ملّت
  • ائلیاز : بهارایل ،مایۀ خرّمی ونشاط سرزمین
  • ائلیگ : حکمران ،پادشاه
  • ائوگین : همراه با تعجیل ، بدون تأخیر، عجولانه
  • اَبروک : دارای ثبات و دیانت، صبور و استوار
  • آباتای – (Abatay) بزرگوار. (ناپ)
  • آبادان – (Abadan) برپا. آباد. جایی که در آن آب و گیاه پیدا شود و مردم در آنجا زندگانی کنند. بزرگ. مسن. عظیم. ملافه. پوشش. در میان ترکان صفتی است برای اشخاص جوانمرد و بخشنده. (ناپ)
  • آبار – (Abar) هیکل. هیبت. سرفراز. باشکوه. ایستادگی. (ناپ)
  • آباران – (Abaran) مبالغه کننده. دروغگو. لافزن. ناظم.
  • آباغان – (Abağan) عالیجناب.نجیب زاده.کبیر.(ناپ).
  • آبای – (Abay) قهر.غضب. خشم. روشنی. روشنی بخش. شگرف. بصیرت. دقت. خواهر. خاله. زن لزگی.(ناپ).
  • آبچار – (Abçar)کاردان. سربراه. مطیع. کسی که کار به چستی انجام دهد. فرز. گردآورنده. مباشر ضبط. مساعدت کردن. یکی از شاخه‎های 24 گانه اوغوزها.(ناپ)
  • آبراما – (Abrama) اداره. راهبری.
  • آبی – (Abı) (آقابیگ) رنگ آبی. در زبان ترکی به معنای برادر بزرگ، آقا، جان، روح، عشق است.(ناپ)
  • آبیدان – (Abıdan) با احساس. بزرگ. بسیار بلند. کار دشوار. بسیار(ناپ).
  • آبیز – (Abız) روحانی. مربوط به روح.(ناپ).
  • آبیق – (Abıq) اصیل. با احساس.(ناپ)
  • آبیقان – (Abıqan) اصیل.(ناپ).
  • آبیقای – (Abıqay) خاله. گرگ. روشن.(ناپ).
  • آبیل – (Abıl) دوست داشتنی.(ناپ). کلنگ. پاروی بزرگ. تپه جنگلی داخل باتلاق.
  • آبیلاق – (Abılaq) سفید و دوست داشتنی. حمله. (ناپ)
  • آبیلای – (Abılay) سفید و روشن(ناپ).
  • آبین – (Abın) امیدوار. ممنون. خوش.تخم. دانه. (ناپ).
  • آبیناق -(Abınaq) کسی که به راحتی خیال رسیده(ناپ).
  • آبینچ – (Abınç) آسودگی. تسلی. آرامش.(ناپ).
  • آپاچی – (Apaçı) خرس باز.
  • آتاب – (Atab) نامگذاری.
  • آتابای – (Atabay) پدربزرگ. مربی. مقامی در دربار سلجوقیان. پیران کارآزموده که تربیت شاهزادگان سلجوقی به آنان واگذار می‎شد. به صورت «اتابِک» وارد زبان عربی و به صورت «آتابای» و «اَتابک» وارد زبان فارسی و به صورت Atabeg و Atabek وارد زبان انگلیسی شده است.
  • اَتابک : دایه، مربّی
  • اَر : مرد، قهرمان، جوانمرد ودلیر، مورد اعتماد و مقید به کلام خویش (متعهد)
  • اَرال : قهرمان ، آنکه جوانمرد وشجاع باشد
  • اَرتاج : قهرمان تاجدار
  • اَرتاش : جوانمرد
  • اَرتان : مرکب است از دو کلمه «ار» و «دان» یعنی صبحگاه ،سپیده دم، هنگام شفق؛ اسمی که خیلی ها آن معادل آرتان می دانند و نام برادر داریوش هخامنشی نیز بوده است.
  • اَرتایلان : زیبا ، ظریف و باطراوت ، جوان خوش قد و قامت.
  • اَرتَک : همچون مرد ،همانند قهرمانان
  • اَرتَم : ادب و تربیت ، ارکان، درک و شعور
  • اَرتوران : قهرمان توران زمین ، جوانمرد و پهلوان توران ، تورانی
  • اَرتوز : انسان راستین، قهرمان حقیقی
  • اَرچئویک : بسیار جلد وچالاک، تند وتیز، جوانمردی که سریع بجنبد.
  • اَرچین : دارای ناموس وشرف، پهلوان و قهرمان حقیقی، جوانمرد واقعی
  • اردالان : کسی که سریع ضربه می زند؛ شبیه اسم اردلان که اسم کردی پسرانه است و معنی موبد، پرهیزکار و جایگاه موبدان دارد.
  • اَردَم : شایستگی، فضیلت، راستی
  • اَرَز : سکوت و آرامش، خوشبختی، لذّت
  • اَرسان : شهیر، معروف وشناخته شده؛ شبیه اسم آرسن است که ریشه عبری و پهلوی دارد.
  • اَرسَل : دلیر همچون پهلوان
  • ارسلان : شیر دلاور (=آرسلان)

 

  • اَرسومَر : قهرمان سومری ،مردی که از تبار سومریان باشد.
  • اَرسوی : آنکه ازتبار و نسلی قدرتمند و جوانمرد باشد.
  • اَرسین : قهرمان و جسور باشد ،مرد باشد؛ جالب است بدانید اسم آرسین یک نام زیبای ایرانی نیز هست به معنی پسر آریایی.
  • اَرشاد : حکمران دلاور
  • اَرشان : دلاور نامدار ، جوانمرد شهیر؛ اسم آرشان در فارسی به معنی بسیار دانا است.
  • اَرشَن : خوش بخت واقبال ، شادمان
  • اَرکال : بیانگر آرزوی جسارت و دلاوری است.
  • اَرکوت : انسان خوش یمن و مبارک
  • ارگون : دلاور وقهرمان زمانه
  • اَرگونَش : جوانمرد خورشید ، مرد آفتاب
  • اَرگیل : جوانمردان ودلاوران ، مردان
  • اَرَم : خواسته و آرزو ، رضایت داشتن
  • اَرمان : مرد جسور و بی باک ،قهرمان
  • اَرونات : انسان با نظم وترتیب، بااخلاق
  • اَرییلماز : بی امان، استوار و باصلابت؛ لیست کامل اسم های ایرانی در NameFarsi.com
  • اَزَگی : نغمه،آواز، آهنگ یا ملودی، مقام موسیقی ،اصول وشیوه
  • اَژدر : اژدها، قوی و قدرتمند، مهیب و ترسناک، جسور
  • اَفشار: آنکه کاری راسریع وصریح انجام و مشکلی را حل نماید،نام یکی از بیست و چهار طایفه اوغوزها
  • اَمراح: دوست داشتن، شیفته و واله گشتن ،عاشق و شیدا شدن
  • اَمران: دوست داشتن ،حُبّ،رفاقت کردن
  • اوبچین: اسلحه
  • اوجامان: بلند مرتبه ومعظم
  • اوچار: آنکه قادر به پرواز کردن باشد
  • اوچکان : پرواز کننده
  • اوچکون : جرقه یا ریزۀ آتش
  • اوچمان : خلبان ، پرواز کننده و اوج گیرنده
  • اورآلتای : شبیه به تپه ، نظیر قلعه
  • اوراز : هدیه ،بخت ، طالع
  • اوراقان : جنگ جو ، ستیزکننده
  • اورال : تپّه دار ، مکانی مرتفع نظیر تپّه
  • اورام : محله ، راه عریض وپهن
  • اوران : ندا،آوا قول والتزام ،هنر
  • اورتاچ : قسمت،سهم،بخش
  • اورخان : خان قلعه و دژ،خان اردو گاه ،خان شهر
  • اورشان : نبرد ،ستیز ومبارز ،نزاع طلب
  • اورقا : درخت بسیاربزرگ وتناور
  • اورکمَز : بی باک ونترس ، جسور
  • اورکوت : دژ یا قلعۀ مقدس، اردوگاه مقدس، استحکام شریف
  • اورکون : ساختن مسکن برای خویش، ایجاد اقامتگاه
  • اورمان : بیشه ،جنگل
  • اوروز : هدف، بخت، طالع
  • اوروش : نبرد، ستیز، جنگ، محاربه
  • اورون : تخت وتاج ،مکان خصوصی وشخصی ،مقام و رتبه ای والا
  • اوزان : شاعر مردمی ،عاشیق
  • اوزتورک : ترک توانا و مجرب، شخص بسیارزیبا ، انسان قدرتمند و نرم خوی
  • اوزحان : خان آزاد،خان مستقلّ وغیر وابسته، خان رستگارشده
  • اوزگون : متأسف گشتن ،معذّب شدن
  • اوزمان : بالغ شده ،تکامل یافته ،بزرگ شده ،رسیده ،متخصص ، خبره واهل فن
  • اوزه ک : الماس ،جواهر
  • اوسال : عاقل،مثمرثمر،باتدبیرمحتاط
  • اوغان : خداوند، قادر، حکمران، خدای صلح و آشتی، قوی و نیرومند، کائنات
  • اوغلا : جوان، جسور، قهرمان، جوانمرد
  • اوغوز : نخستین شیری که ازسینه مادرتراوش میشود؛ یا همان آغوز، پاک آفریده، انسان ساده عادی
  • اوفلاز : بسیارزیبا ،نفیس ،نجیب
  • اوفلاس : مرتفع ،جسور،جوانمرد،بی باک
  • اوقتای : اوکتای
  • اوکار : پرنده ای است ماهی خوار با کاکلی به شکل تیر یا پیکان برسرش
  • اوکتام : مغرور ،باوقار ومتین
  • اوکتای : نظیرتیر ،قوی وقدرتمند ،خشمگین
  • اوکسال : منسوب به تیر،همانند تیر
  • اوکمان : کسی که همچون تیرسریع وتیزتند حرکت کند
  • اولقون : بالغ ورشید، رسیده
  • اولوتورک : ترک بزرگ، ترک قدرتمند
  • اولوجا : بزرگ ،تاحدودی قدرتمند ونیرومند
  • اولوسیار : یارویاورملّت
  • اولوشان : مشهور، دارای نام و شهرت
  • اومار : چاره، علاج ، امید
  • اوموتلو : امیدوار، آرزومند، منتظر
  • اومود : آرزو، توقع ،امید
  • اومید : آرزو، آمال و خواسته
  • اونال : صاحب نام، دارای شٲن ومنزلت؛ شباهت آوایی و معنایی به اسم آنیل دارد.
  • اونای : مناسب، کارآمد، پسندیدن
  • اون تورک : ترک شهیروسرشناس ،ترک پرآوازه
  • اونساچ : اسم ترکی به معنی آنکه آوازه ونامش فراگیر باشد
  • اونلواَر : مرد سرشناس ،جوانمرد صاحب نام
  • اونور : باعظمت ، افتخار ، اعتبار و سربلندی ،نیرومند
  • اویار : متناسب ، مطابق، نظیر
  • اویقار : پیشرفته و متمدّن، متعالی
  • اویقان : متناسب با چیزی یا کسی، هماهنگ ومطابق
  • اویقو : تناسب، هماهنگی، تطابق
  • اویقور : دارای تطابق، متّفق
  • اویقون : متناسب،مطابق ،هماهنگ
  • ایل آرسلان : شیرسرزمین و ایل، جسور وقهرمان
  • ایل آیدین : « ائل » و « آیدین »
  • ایل بای : والی ،امیرولایت
  • ایلحان : پادشاه، حکمران، امپراتور
  • ایلدیریم : صاعقه، آذرخش، تند و تیز، رعد و برق
  • ایلقار : یورش، تهاجم، حمله، حرکت تند و تیز و عهد و پیمان
  • ایلقاز : سلسله جبالی در شمال آناتولی
  • ایلکین : اولین، نخستین، پیش ازهمه
  • ایمگه : خیال، تصوّر، نشان وعلامت
  • ایمیر : شفق، مقدّمه، بسیار نیکو وعالی
  • اینان : باور کردن، اطمینان نمودن
  • اینجه : چیزی که باظرافت و زیبایی بر رویش کار شده باشد، نفیس
  • اٶتکم : از خود راضی ،متکبّر ،کلّه شق و مغرور، مرد پردل وجراَت
  • اٶتکون : برتر، مقاوم و پایدار
  • اٶجال : انتقام گرفتن، تلافی نمودن
  • اٶدول : انعام ،بخشش وارمغان
  • اٶرگین : تاج وتخت ،تخت سلطنت
  • اٶزآک : سیّار ،جاری شونده
  • اٶزال : خالص ،خاصّ،عصاره ،مایه
  • اٶزبایار : بزرگترین ؛عالی ترین
  • اٶزبیر : تک ،یگانه ،واحد
  • اٶزَت : خلاصه ،چکیده و مختصر
  • اٶزتک(اُزبَک ) : جسور، دلاور و پردل
  • اٶزتورک : ترک مادرزاد و خالص ،ترک عزیز و دوست داشتنی
  • اٶزداغ : متین وباوقار همچون کوه
  • اٶزگور : آزاد،رها ،مستقل ،غیر وابسته
  • اٶزمان : نزدیک به خود ،گرامی ،با شخصیت
  • اٶکتَم : مغرور ،کله شق، جسور
  • اٶکتو : مدح وستایش ،تعریف و تمجید
  • اٶکمَن : بسیار ذکاوتمند ،مرد عاقل
  • اٶگون : درک کننده ،دقیق،وهله یا نوبت
  • اٶگونچ : شٲن وشرف ،مدح و ستایش
  • اٶلچَن : سنجیده
  • اٶلمز : فناناپذیر ،جاودان
  • اٶنال : به پیش آمدن ،به عنوان رهبر وجلوه دار
  • بودن ،پیشگویی نمودن
  • اٶنجَل : پدران ونیاکان که پیش تر می زیسته اند ،گذشتگان ، راه گشا
  • اٶندَر : رهبر، جلوه دار، راهنما، لیدر
  • اٶنَری : عقیده و طرزفکر، پیشنهاد
  • ادلار
  • امره
  • الشن
  • الوین : سرآمد ایل و طایفه
  • الیاد : به یاد اید، یاد ایل
  • الین: هم نژاد، هم خون
  • آیدین: اسم زیبای پسرانه همانطور که در قسمت اسم های پسر با آ گفته شد اسم آیدین به معنی شفاف، درخشان و درخشان چون ماه است.
  • آیهان : آیخان (آی + خان) پادشاه ماه؛ از نظر آوایی مشابه اسم ویهان فارسی.

اسم پسر ترکی با ب

  • بابک : بابای کوچک، نام یکی از قهرمانان آذربایجان
  • بابور : دراصل ببراست حیوانی درنده و گوشتخوار از تیره گربه سانان
  • بارقین : گشت و گذارکننده، آنکه راه رفته را دوباره باز نگردد.
  • بارلاس : جنگاور،نبرد کننده،جوانمرد دلیر،قهرمان جسور
  • بارلاک : پناه گاه،جان پناه،سر پناه
  • باریمان : غنی،مالداروثروتمند
  • باشار : ازعهدۀ انجام کاری برآمدن ،قادربودن،مهارت یافتن
  • باشال : پیشرو،آنکه دررٲس سایرین باشد،ارشد
  • باش قارا : صاحب قدرتی عظیم،رهبرقدرتمند
  • باشکان : مدیر، سرپرست، رئیس و یا رهبر یک تشکیلات،
  • مٶسسه، اداره ویا جمعیتی خاصّ
  • باش کایا : صخرۀ عظیم ،قدرتمند
  • باشمان : مدیر،رهبر،سرپرست
  • باغاتور : دلیر،شجاع،جوان مرد
  • باکمان : مفتّش،بازرس،ناظر
  • بالازر : فرزندی همانند طلا،اولاد زیبا
  • بالاش : فرزند کوچک
  • بامسی : عقاب،پرنده شکاری،طرلان
  • باولی : جوجه شاهین ویا بازاهلی شده ودست آموز
  • بای : عالیقدر،عالی جناب،غنی ومالدار
  • بایار : دارای نام وجاه، شهیر،بلند مرتبه
  • بایازید(بایزید) : ارمغان الهی، پدری که خداوند عطایش نموده باشد، به معنی شخص کارآمد، با هوش و ذکاوت، توانا نیز هست.
  • بای بَک : آقای بزرگواروغنی
  • بایتور : بِیک ،همانند بیک،لایق حرمت،عالیقدر،ثروتمند
  • بایتوک : دارا،غنی،ثروتمند
  • بایرام : روز به یاد ماندنی مثل روز ملّی،تاریخی، دینی و … که به یاد بودش جشن بر پا گردد
  • بایسان : دارای شٲن ومنزلت، بسیارمحترم، شهیر، بزرگوار، غنی
  • بایول : برگزیده،لایق حرمت،مُعَظّم،غنی ودارا
  • باییر : تپّه ،دامنه کوه، کوهپایه، گذرگاه، باریکه تنگ و درازبین دوکوه
  • باییندیر : آنکه به حدّ تکامل وتعالی رسد،ترقی کننده
  • بَرکمان : نیرومند و قوی، انسان استوار و مقاوم
  • بَرکیش : سالم و بی نقص بودن، سفت و سخت شدن
  • بَرگین : مقاوم واستوار، محکم و پابه جا، بی نقص، نیرومند
  • بَکمات : متشکل ازکلمات «بَی» و«محمد» است از اسامی متداول درمنطقه ترکمنستان.
  • بَکمان : محکم، استوار، سخت، مقاوم و سالم، انسان نیرومند
  • بن تورک : من ترک هستم (دلیر، جسور و جوانمردم)
  • بوداق : شاخه هایی که ازتنه درخت رشد می کنند، تَرکه
  • بوراک : کویر، مکان غیرقابل کشت و زرع
  • بوران : کولاک، باران شدیدی که همراه با رعدوبرق، بارد، برف و بوران، هوای برفی
  • بورباش: (Burbaş) محاط. کمر.
  • بوْربای: (Borbay)امکان. دو طرف ران. ماهیچه ساق و ساعد. تحمل. نیرو. نیرومندی. سروری. رگ پا.
  • بورتا: (Burta) براده طلا. اسب بارکش. خیک.
  • بورتاش: (Burtaş) سنگ بزرگ و صاف زیر درب.
  • بورتال: (Burtal) خم و چم.
  • بورتان: (Burtan) زودرنج. عصبی.
  • بورتون: (Burtun) بی اقتدار. مجهول. کشتی باری.
  • بورچوم: (Burçum) خال گوشتی.
  • بورخاش: (Burxaş) پیچ راه.
  • بورخال: (Burxal) بت. صنم.
  • بورخان: (Burxan) روحانی اویغورهای بودایی. بودا. خدای راستین (تووا). ارواح نیکو (مغولی).
  • بوردا: (Burda) در اینجا.
  • بوردال: (Burdal) چم و خم.
  • بوردوم: (Burdum) توفان برف.
  • بورسا:(Bursa)پارچهابریشم دستباف.
  • بورسار: (Bursar) شراب.
  • بورسو: (گیا)(Bursu) گیاهی که در تابستان به هم پیچیده و خشک کنند و در زمستان به دواب دهند.
  • بورشا: (Burşa) فلاکت.
  • بورشان: (Burşan) پریشان.
  • بورشو: (Burşu) پریشان.
  • بورقوت : نوعی شاهین شکاری
  • بورکوت : عقاب
  • بولات : فولاد، پولاد
  • بولاق : چشمه یامنبع آبی که از زمین جوشد
  • بویسال : وابسته و مرتبط با قد و قامت، راست قامت
  • بویسان : راست قامت، رشید وبرازنده، خوش قد و بالا
  • بَی : حاکم یک مکان، رئیس، سردَمدار، تحصیل کرده، داماد، بعضاً به جای عناوین آغا و جناب.
  • بَیاض : کاملاً سفید
  • بیلتان : عالم، آنکه بواسطۀ دانش و معرفتش کسب شهرت نماید.
  • بَی لَربَی (بیگلربیگ) : عنوانی بود که درقدیم به حاکم یک ولایت اطلاق می گردید، والی، ناظر.
  • بیلسای : به خوبی آشکارشونده، آنکه بدلیل معلومات و دانشش شناخته شود.
  • بیلگن : صاحب معلومات وسیع، عالم ، باسواد
  • بیلَن : داننده ، دانا، فهمیده ، صاحب قوۀ ادراک و شعور، متوجّه شونده، خبردار
  • بیلیک : علم، سواد و آگاهی
  • بٶیوک : آنچه که از لحاظ حجم، تعداد، مقدار و مقیاس بزرگ و درشت باشد، حجیم، دارای اهمیّت.

اسم پسر ترکی با پ

  • پاشا : فرمانده کل قوا، متین و باوقار ، کوتاه شده پادشاه؛ خیلی ها پاشا را اسم فارسی پسرانه می دانند.
  • پاکمان : انسان پاک وصاف، بی گناه
  • پَک آلپ : جوان متین و با وقار، قهرمان استوار و مقاوم
  • پَک اول : محکم وقوی باش
  • پَک شَن : بی نهایت شادمان ومسرور
  • پَکین : کسی که موردشک وسوءظن سایرین نباشد، به وضوح نمایان شونده.
  • پاتار: (جان)(Patar) اردک نر.
  • پاتال: (Patal) بیش از حد بزرگ.
  • پاتان: (جان)(Patan) بچه خرس.
  • پاچان: (Paçan) ریشه کوچک و ظریف درخت.
  • پارامان: (Paraman) دیوار گِلی. تکه تکه. دریده.
  • پاران: (Paran) آتشی که روز قبل از عید برافروزند.
  • پارتان: (Partan) خشم. بهم ریخته.
  • پارخار: (Parxar) کومه. پشته.
  • پارخال:(Parxal)کیسه بسیار بزرگ. پلاسی که از طناب بافته شده.
  • پاردان: (Pardan) سلاح بلند.
  • پارلاش: (Parlaş) درخشان.
  • پارلاق: (Parlaq) درخشان. نورانی. برّاق. شفاف. تابان. خیره کننده. فروزان. روشن. برجسته. نمایان.
  • پازان: (Pazan) گردن کلفت.
  • پاسان: (Pasan) مه. گرفتگی. غبار.
  • پالاز: (Palaz) نوعی زیرانداز نازک. زیرانداز. گونه‎ای قالیچه‎ که پرز ندارد. بچه اردک. زیبا (برای جوان). کرّه گاومیش. پراکنده. شلخته. فندق گرد. بیماری که حالش وخیم باشد. سنگریزه. کلیه. قلوه.
  • پالاما: (Palama) تیرک. پایه.
  • پالامان: (Palaman) تیرک. پایه.
  • پالتان: (جان)(Paltan) قورباغه.
  • پامپا: (Pampa) مو. گیسو.
  • پامپال: (Pampal) پیله ابریشم که در وسط بند ندارد. چاق.
  • پانار: (Panar) آتش فروزان.
  • پایا: (Paya) سرانه.
  • پایات: (Payat) لحیم.
  • پایان: (Payan) پارو.
  • پایدا: (Payda) مخرج (ریاضی).
  • پایداش: (Paydaş) سهیم. شریک.
  • پایلاق: (Paylaq) عید. جشن.
  • پایلام: (Paylam) پخش. توزیع.
  • پکین: (Pəkin) مطمئن.
  • پوْتال: (Potal) فراوان.
  • پوْران: (Poran) جوانه پای درخت. پاجوش. زشت.
  • پوْزان: (Pozan) پاک کن.
  • پوسام: (Pusam) مه. بوران.
  • پوسان: (Pusan) مه. بوران.
  • *پوْلاد: (Polad) فولاد. محکم. سرد و گرم چشیده.
  • پیتین: (Pitin) نوشته. صفحه.

اسم پسر ترکی با ت

  • تئزآل : جَلد و چالاک، سریع و چابک
  • تئزآی : ماه عجول، ماهی که درابتداآید
  • تئلمان : زبانشناس، ادیب
  • تاپار : پرستش کننده، عبادت کننده
  • تارکان : پراکنده، پریشان ،پاشیده شده
  • تاشکین : سیل،داشقین، جوشان و خروشان
  • تالای : اقیانوس، دریا، رودبزرگ، دریای بزرگ
  • تالو : برگزیده شده، ممتاز،پسندیده،زیبا
  • تامال : کامل وبی نقص،یکپارچه،مکمل
  • تامقا : مُهر،نشانه،علامت
  • تان : شفق،سپیده،دم،معجزه
  • تان آیدین : سفید شدن افق
  • تان پینار : چشمه یا منبع آب غیرعادی،چشمه فجر
  • تانری وئردی (تاری وردی) : عطاشده ازجانب خداوند،بخشیده شده ازسوی پروردگار
  • تان سئو : شیفته وعاشق معجزه ها
  • تان سئوَن : شیفتۀ عجیب
  • تانیل : شهیر،سرشناس ومشهور
  • تایاق(دایاق) : پایه، بنیان و اساس، تکیه گاه
  • تایان : تکیه دادن، مطمئن بودن
  • تایلان : خوش قد و قامت
  • تایماز : پابرجا، استوار
  • تَجَن : بُز کوهی
  • تک سوی : ازنسل وریشه ای واحد،خالص
  • تَکفور : حاکم امیر،حکمران
  • تَکیل : تنها،واحد،مفرد،تک
  • تَکین : واحد،یگانه،بی همتا،مفید
  • تموز : تابستان
  • توپراک : خاک، زمین، اَرض، سرزمین
  • تورال : ثابت، نامتغیّر، ماندگار و زنده
  • تورقان : سالم وتندرست، سرحال وفعال
  • تورک آرسلان : شیرقوی وقدرتمند، ترکی که چون شیر قدرتمند و قوی باشد.
  • تورک (ترک) : نیرو ،قوت، قدرت، قوی؛ معنی واژه تورک (ترک)
  • تورک سوی : صاحب اجداد و نیاکان ترک
  • تورک ییلماز : ترک جسوروبی باک
  • تورَل : مرتبط باحق وعدالت،عادل
  • توزون : صبوروحلیم،لایق وشایسته،درست،مطابق ودارای تناسب، منتظم
  • توغار : سمت مشرق،خاور
  • توغان : عقاب
  • توکتاش : سنگ عظیم وبزرگ،دارای استقامت،مقاوم
  • توکتای : مقاومت کننده،بردباروصبور
  • تولقا : کلاه خود،کلاه آهنین
  • تونچای : محکم وسفت وسخت،مقاوم وقوی
  • تویقان : شاهین،لاچین
  • تیلاو : بهادرودلیر
  • تیمور : آهن، غیرشکننده
  • تٶرَل : متناسب بااخلاق
  • تٶکمَن : زیبا،برازنده

اسم پسر ترکی با ج

  • جئیحون : نام قدیمی رود« آمودریا»، خروشان و جوشان
  • جوشار : به هیجان آینده، ازخودبی
  • خودشونده،خروشنده، لبریز و مالامال، غرّان
  • جوشغون : جوشان وخروشان، همواره
  • درهیجان، غرّنده، لبریزشونده، سریع و شتابدار

 

اسم پسرانه ترکی با چ

  • چئویک : چالاک وزیرک، چابک، جَلد، سرزنده، ماهر وز بردست، تندوتیز، محکم و نیرومند و استوار
  • چاپکان : آنکه دائم در حال حرکت باشدو یک جا نایستد، مهاجم
  • چاچا : کماندو،دونده ،دریانورد با تجربه و ورزیده (به اصطلاح گرگ دریا)
  • چارمان : انسان خنده روومتبسّم ،بشّاش ومهربان
  • چاروم : درخت چنار
  • چاغماق : شعله شونده،جرقه زدن،فندک،آلتی که ایجاد جرقه کند
  • چاقین : آذرخش، صاعقه
  • چاکار : دیوارقلعه، رعدوبرق
  • چالیش : نبردوجنگ، مبارزه، محاربه
  • چام : درخت کاج
  • چانتای : همانند شفق، نظیرشفق، زنگ ،دارای صدایی مانندزنگ
  • چانقا : نوعی تله، دام، پنجه، نجیب، با اصال و نسب
  • چاولان : آبشار، شلاله، معروف، چاوالان
  • چاووش : راهنما، جارچی، گروهبان در ارتش، سرکارگر
  • چای : رود
  • چووغون : بوران، کولاک و برف شدیدی که سرعتش از یکصد و بیست کیلومتر در ساعت تجاوز کند.
  • چینار : درخت چنار
  • چاپار: (Çapar) نامه رسان. قاصد. خبررسان. پیک. سوار. سواره. مرد زردفام. انسان خالدار با چشمهای سبز.
  • چاپاشا: (Çapaşa) کوشش. تقلا.
  • چاپال: (Çapal) جایی که برای درست کردن اجاق، کَنده باشند. ارمغان. پراکنده. مخلوط. زباله. ناخالص. ویرانه. ضعیف. ناعلاج.
  • چاپالا: (Çapala) چارق.
  • چاپان: (Çapan) سواری که چهارنعل می تازد. غارتگر. چپاولگر. لباس ژنده و پاره. پیک. قاصد. نامه. مکتوب. پرانرژی. کوشا. لباس کار. استاد. ماهر. پالتو. نخ قلاب ماهیگیر. مهاجم. جوان. فرز. چوپان. کف (زدن دست برای تشویق).
  • چاپای: (Çapay) ماه نامدار.
  • چاپدار: (Çapdar) اسبی که چهارنعل تازد.
  • چاپرا: (Çapra) ابزار برش چرم در کفاشی.
  • چاپراب: (Çaprab) تند. سریع.
  • چاپراز: (Çapraz) حالتی در کُشتی که از زیر بغل طرف را بگیرند. خط متقاطع. غلط انداز. مبهوت. انگل. مخلوط گندم و جو. ناسازگار. برف آبدار.
  • چاپراش: (Çapraş) درهم فرو رفته. پریشان. خالدار.
  • چاپسال: (Çapsal) تند. تیز. کوشا.
  • چاپلا: (Çapla) قلم دیوار کنی.
  • چاپلان: (جان)(Çaplan) نوعی شاهین.
  • چاپمان: (Çapman) باران. بارانی.
  • چاپیل: (Çapıl) یغما. غصب. کفش.
  • چاپین: (Çapın) تاراج. نوعی بیلچه کوچک. نوعی پاپوش چرمی که بر روی کفش پوشند. ستم. تاراج.
  • چاتا: (Çata) ارتباط. دو رگه. کفش مخصوص به شکل راکت تنیس مناسب برای برف نوردی.
  • چاتار: (Çatar) تقاطع. کافی.
  • چاتارا: (Çatara) لاپایی. میان پاها.
  • چاتاش: (Çataş) جنگ. وصول. تصادف.
  • چاتال: (Çatal) چنگال دو شاخه. چوب دو شاخه. محل انشعاب رود یا راه و غیره. گاوآهن. خیش. لب چاک دار. چانه چاک دار. پیچیده. ابزار پنبه ریسی. رنگارنگ. دو رنگ. کلنگ دو سر. بست. میخ. دشوار. اندام. قواره. هیکل. دو رنگ. مقعد. شدید.
  • چاتالا: (Çatala) چوب خط. حفر شده. بریده. چوب دو سر بهم آمده.
  • چاتام: (Çatam) هِرَم.
  • چاتان: (Çatan) سبد. سقف.
  • چاتانا: (Çatana) قایق موتوری کوچک. مزاحم.
  • چاتلا: (Çatla) چوبدستی.
  • چاتماز: (Çatmaz) غیرکافی. نارسا.
  • چاتیش: (Çatış) وصول. گلدوزی سرسری و نامرتب. رابطه خویشی دور. پیوستگی.
  • چاچار: (Çaçar) مبارز. جنگاور.
  • چاچال: (Çaçal) برهنه.
  • چاخمان: (Çaxman) آبی شیری.
  • چاخین: (Çaxın) آذرخش.آتش. آبی چشم. خدای آتش در باور ترکان.
  • چاراش: (Çaraş) کاربرد. استفاده. جای مخصوص جوشاندن بکمز.
  • چارال: (Çaral) کم بازده.
  • چاران: (Çaran) پیشنهاد. راهکار. راه حل. خاک نمدار.
  • چارای: (Çaray) غذا. آذوقه. یدک.
  • چارپان: (Çarpan) سبد کوچک کاه. ضرب شونده. جالب. گیرا.
  • چارتان: (Çartan) قعر پرتگاه.
  • چارلان: (Çarlan) آب روان شدید.
  • چاشار: (Çaşar) مبهوت. سرگردان.
  • چاشال: (Çaşal) استخوان چانه. مبهوت.
  • چاشقار: (Çaşqar) سنگلاخی.
  • چاشماز: (Çaşmaz) قطعی.
  • چاشمای: (Çaşmay) عیناً. مطابق.
  • چالاب: (Çalab) خداوند. آبدوغ خیار . نمود. جلوه.
  • چالاپ: (Çalap) آتش.
  • چالاپا: (Çalapa) باران پراکنده.
  • چالات: (Çalat) بال. شاخه. قیمت. بهاء. عصاء. چاپلوس.
  • چالاتا: (Çalata) کسی که لباس را زود کهنه و پاره کند.
  • چالار: (Çalar) متمایل به رنگ .. شباهت نزدیک. اختلاف جزیی (بین دو رنگ). زنگدار. شماطه‎دار. لهجه. تُن (صدا). نوع. جنس. جارو.
  • چالاسین: (Çalasın) دلاور. برنده. قاطع.
  • چالاش: (Çalaş) مزد. اجرت. برهنه. بدون زین. اتاق یا بنایی که با چوب درخت و کاه پوشانده شود. تلاش.
  • چالاما: (Çalama) طناب یا زیور قیطانی روحانی شمن.
  • چالامان: (Çalaman) تاب (بازی)

نام پسر ترکی با ح

  • حاق تان : آنکه راستین و درستکارباشد ، منصف، جانب حق، طرفدار حق و حقیقت.

اسم پسرانه ترک با خ

  • خاقان به معنی خان بزرگ، خان خانان، شاهنشاه و امپراتور
  • خان : سلطان ، شاهنشاه ،حکمران
  • خانیم ناز : نازنین و دوست داشتنی چون خانم ،خانم با ناز و غمزه
  • خَزَر : گشت وگذارکننده،آنکه درحال سیروسیاحت باشد، کسب نیرو ، پیشرفت کننده، تولید کننده

نام پسرانه ترکی با د

  • دابار: (Dabar) حوضچه.
  • دابارا: (Dabara) جشن. شکوه.
  • دابال: (Dabal) کوتاه قد . کوتوله.
  • دابان: (Daban) پاشنه. اساس. بُن. سینه. برگهای نزدیک به ریشه در توتون. فاحشه. آهن نیکو برای شمشیر سازی. مزرعه بدون سنگ و حاصلخیز.
  • داباندا: (Dabanda) فوراً. در حال.
  • داپاندی: (Dapandı) جشن پاییزی چوپانها.
  • داخال: (Daxal) کلبه‎ای از نی و جگن. اتاق میهمان.
  • دادال: (Dadal) فهیم. حساس. با ذوق. احمق.
  • دادان: (Dadan) معتاد. خو گرفته.
  • دادای: (Daday) گودال در الک دولک.
  • دادلی: (Dadlı) خوشمزه. لذیذ.
  • دادیم: (Dadım) ذائقه. ادویه. غذا. ذوق.
  • دارابا: (Daraba) پاراوان. تیغه دیوار چوبی. ظروف چوبی. هیکل. قوطی بزرگ برای نگهداری غله.
  • دارات: (Darat) تصمیم. دسته. بسته.
  • دارار: (Darar) قپان.
  • داراش: (Daraş) فاصله. خیره سری. منازعه.
  • داراشیل: (Daraşıl) گوشه گیر.
  • دارال: (Daral) تنبل.
  • دارام: (Daram) خیلی تنگ. سفت کشیده شدن. یک شانه گیسو. بشکه. قسمت. جزء. نوعی آلاچیق.
  • داراما: (Darama) شانه زنی. راه راه.بشکه پر، بزرگ و گنده. جدول. چهارخانه. ویرایش.
  • دارامات:(Daramat) خوراکی منزل.
  • دارامان: (Daraman) کشاورز.
  • داران: (Daran) لانه. گروه ماهیها. پهناور.
  • دارانا: (Darana) رشوه.
  • دارای: (Daray) ابریشم ظریف.فلاحت.
  • داربان: (Darban) مغرور. متکبر.
  • دارتا: (Darta) بی حیاء. بی صاحب. معده. پسوند.
  • دارتار: (Dartar) پستچی. قاصد.
  • دارتاش: (Dartaş) جدال. نبرد.
  • دارتالا: (Dartala) فراوان. سرشار.
  • دارتان: (Dartan) ترازو. ناقل.
  • دارتای: (Dartay) وسیله کشیدن نفت از چاه.
  • دارتیش: (Dartış) تشنج. کشش. زمان. مدت. مباحثه.
  • دارتیم: (Dartım) میزان کشش. تنش. ریتم. آهنگ.
  • دارتین: (جان)(Dartın) کرم. سوغات. تحفه. پوشش.
  • داردار: (Dardar) پرحرف. لافزن.
  • داردای: (Darday)سالخورده. گُنده.
  • دارقات: (Darqat) ناظر.
  • دارقان: (Darqan) آخرین روز زمستان. بچه ای که از شیر مادر سیر نشده. زندگی آرام. آهنگر. چاودار.
  • دارقیش: (Darqış) تیرکش. تیردان.
  • دارقین: (Darqın) رنجور. خشمگین. پریشان. خجالتی.
  • دارلین: (Darlın) منفعل.
  • دارمال: (Darmal) مچاله شده.
  • دارمیش: (Darmış) عروس.
  • دارناو: (Darnav) جدول. آبراهه. ناودان.
  • داروا: (Darva) خوراکیهای منزل.
  • داریل: (Darıl) تحت فشار.
  • دارین: (Darın) قابلیت. به زور.
  • دازان: (Dazan) تپه بادگیر.
  • داشار: (Daşar) جوشان. متلاطم.
  • داشال: (Daşal) بسیار. فراوان.
  • داشان: (Daşan) سرریز. عطا. بخشش. جوشان. لبریز.
  • داش دمیر: (Daşdəmir) محکم.
  • داشدی: (Daşdı) جوشان.
  • داشقام: (Daşqam) خاک خشک وکلوخدار.
  • داشقان: (Daşqan) جوشان. آتشین. چشمه.
  • داشقیر: (Daşqır) غربال چشم درشت. سنگریزه داخل غله. خانه سنگی.
  • داشقیل: (Daşqıl) زگیل. قلّه. کوه بلند. رشته کوه. کوه جنگلی.
  • داشقین: (Daşqın) لبریز. پر. سرریز. طغیان کرده. پرهیجان. متلاطم. سیل.
  • داشلی: (Daşlı) سنگلاخ. محکم.
  • داشما: (Daşma) کته. دم پخت. طغیان. سرریز. لبریز. بثور. آشی که حلیم آن گرفته نشده است.
  • داشنات: (Daşnat) قصد. خواسته.
  • داشیت: (Daşıt) وسیله حمل و نقل.
  • داشیتان: (Daşıtan) حمّال. ناقل.
  • داشیر: (Daşır) خیک.صدای پای اسب.
  • داشیل: (Daşıl) فسیل. مرصّع.
  • داشیم: (Daşım) سرریز. حمل. بسیار.
  • داشین: (Daşın) هدف.
  • داشینار: (Daşınar) منقول.
  • داغار: (Dağar) جنگ. کیسه چرمی. طغار. لاوک. گونی. جوال. کیسه بوکس. شکم گنده. ظرف سفالی دراز که در آن ماست ریزند. ظرف گلین که در آن آرد گندم و جو خمیر کنند. انبار آرد. شکم.
  • داغازا: (Dağaza) بلند. تنومند.
  • داغاشار: (Dağaşar) مقاوم. پاینده.
  • داغال: (Dağal) متقلب. خسی که در چشم رفته باشد. لاف زن. خشن.
  • داغام: (Dağam) ریزه نان یا طعام.
  • داغان: (جان)(Dağan) نام نوعی پرنده است که دولاشا نیز گویند. سه پایه. متلاشی شده. درهم ریخته. ضعیف. ناتوان. باز شده. غارت.
  • داغانا: (Dağana) پراکنده. مختلف.
  • داغدان: (Dağdan) چوب تراشیده به شکل مستطیل با سه ضلع که برای رفع چشم زخم از آستانه درب آویزند.
  • دالاب: (Dalap) سرخاب.
  • دالابان: (Dalaban) گَزیده شده. زیبا.
  • دالات: (Dalat) استخر. برکه.
  • دالار: (Dalar) گزنده. مطلق. کامل.
  • دالاز: (Dalaz) باد شدید. شعله. قلب. اندوه.
  • دالاس: (Dalas)شاخه نازک. مفتول.
  • دالاش: (Dalaş) نزاع. برخورد.
  • دالاشا: (Dalaşa) تراشه.
  • دالاشمان: (Dalaşman) دلیر. دلاور.
  • دالاغا: (Dalağa) گرز. چوب. دگنک.
  • دالاغان: (گیا)(Dalağan) گزنه. خارشتر. غارتگر.
  • دالاما: (گیا)(Dalama) گزنه.
  • دالای: (Dalay) دریا. اقیانوس. قول بزرگ. بخت. مباحثه.قسمت. نصیب.
  • دالایان: (Dalayan) گزنده.
  • دالبار: (Dalbar) طناب رخت.
  • دالباسا: (Dalbasa) لغو. آنکه نداند چه باید بکند و بیهوده تلاش کند.
  • دالباسار: (Dalbasar) سرمه پنجره. پشتیبان.
  • دالتا: (Dalta) قلم درودگران.
  • دالدار: (Daldar) الیاف.
  • دالداش: (Daldaş) گزینش.
  • دالدالا: (Daldala) عقب عقب.
  • دالدالان: (Daldalan) پشت سرهم.
  • دالدام: (Daldam) خلوتکده.
  • دالدای: (Dalday) پشت. حامی.
  • دالغا: (Dalğa) موج. ارتعاش. اهتزاز. نوسان. خیزآب. صفحه دفتر.
  • دالغان: (Dalğan) وامانده. سست. درمانده. پیچنده.
  • دالغین: (Dalğın) مواج. متلاطم. متفکر. در فکر فرو رفته. حواس پرت. پریشان خاطر. آدم بی‎تفاوت.
  • دالقان: (Dalqan) خمیر. آرد. جو کوبیده شده. محل ورود و خروج. صرع. غش. خسته. کوشا. کوفته.
  • دالماز: (Dalmaz) خستگی ناپذیر.
  • دالمان: (Dalman) پالتو. ضربه.
  • دالوا: (Dalva) دیوانه. مفتون.
  • دالیار: (Dalyar) ظرف سفالی گود.
  • دالیش: (Dalış) غوطه وری. خلسه. تلاش.
  • دالیمان: (Dalıman) برگزیده.
  • دام داش: (Dam daş)دخمه و کوخ.
  • دامادا: (Damada) رهبر. پیشوا.
  • دامار: (Damar) رگ. زردپی و رگ و ریشه گوشت. ریشه. اصل. منبع. نهاد. نبض. رگه. خلق و خوی. غیرت. قسمت خام مانده پوست. مجمع. محفل. نوع.
  • داماس: (Damas) امید.
  • دامان: (Daman) ضلع. پاشنه. کرایه.
  • داماندا: (Damanda) محتاج.
  • دامبا: (Damba) بند. سدّ.
  • دامجی: (Damcı) قطره. چکه.
  • دامغا: (Damğa) مُهر. نشانه. علامت. آلت داغ زدن. تهمت. افتراء. داغ یا مهری که بر ران اسب یا چهارپایان دیگر می زدند. سنگ و کلوخ.
  • دامقان: (Damqan) همواره چکنده.
  • دامقیل: (Damqıl) خال. لکه. خالدار.
  • داملا: (Damla) قطره. چکه. بیماری نقرس. چکیده.
  • دامو: (Damu) جهنم.
  • دامیر: (Damır) ریشه. پستان. عیب. رذالت. رگ. اصل. بن.
  • دامیز: (Damız) قطره. مایه. برکت. چکیده. آخور گاو.
  • دامیش: (Damış)تراوش.
  • دامیل: (Damıl) استراحت. تنفس.
  • دامیم: (Damım) قطره.
  • دامین: (Damın) قطره. زیرین. دامن.
  • دان: (Dan) سپیده. صبح. سپیده سحر. با ارزش. فوق العاده. زمان یا مکان دوشیده شدن حیوانات شیرده.
  • داناپا: (Danapa) قاپ بزرگ.
  • دانادا: (Danada) تله. دام.
  • دانار: (Danar) دانه توأم با ساقه و برگ خشک گیاهان دانه دار. انکار کننده.
  • داناس: (Danas) پشته خرمن.
  • داناش: (Danaş) زن. دختر.
  • داناوار: (Danavar) بر باد رفته.
  • دانچا: (Dança) سپیده. سحر.
  • داندا: (Danda) فردا.
  • داندای: (Danday) لب. پهنه آسمان. کام.
  • داندی: (Dandı) شیک. طناز.
  • دانسارا: (Dansara) سرخی شفق.
  • دانلا: (Danla) سپیده دم. فردا.
  • داوان: (Davan) راه تنگ.
  • داوانا: (Davana) آستانه.
  • دایات: (Dayat) ریشه. سند.
  • دایار: (Dayar) آماده.
  • دایاق: (Dayaq) پشتیبان. شمع. تیر. پایه (درساختمان). پایگاه. اتکا. حائل. پشتگرم. پشتوانه. عصا.
  • دایالی: (Dayalı) دایه دار. همیشه. مستند.
  • دایالیش: (Dayalış) توقف. تعطیل.
  • دایام: (Dayam) دوام.
  • دایاما: (Dayama) تکیه دهی. سنگ برجسته کنار تنور. آغل گوسفند یا بز.
  • دایانبا: (Dayanba) تکیه گاه.
  • دایانتی: (Dayantı) توقف. صبر.
  • دایاندار: (Dayandar) صبور. پایدار.
  • دایانما: (Dayanma) توقف.
  • دایانیش: (Dayanış) طرز ایستادن. یا قرار گرفتن. ایستادگی.
  • دایانیم: (Dayanım) پایداری.
  • دایسو: (Daysu) شاهزاده.
  • دایقین: (Dayqın) عظمت. شوکت.
  • دایلان: (Daylan) نیرومند. مشکل پسند. ساقه بلند و بدون شاخه.
  • دایماز: (Daymaz) مقاوم. محکم.
  • دایمای: (Daymay) همواره. همیشه.
  • داینا: (Dayna) برادر. علامت تأکید. امین. مادر.
  • دایناب: (Daynab) استناداً.
  • درگل: (Dərgəl) در باغی که از ترکه بافته شده باشد.
  • درگم: (Dərgəm) تصور. فرض.
  • درگن: (Dərgən) انبوهه. مجموعه. آنکه همه به دور او جمع می شوند و از وی اطاعت می کنند. ارابه اسبی.
  • درگیش: (Dərgiş) شرکت. سبد. کاروان.
  • درگیل: (Dərgil) گلچین.
  • درلم / درلن: (Dərləm)مجموعه.
  • درمت: (Dərmət) کوچه.
  • درمن: (Dərmən)معالجه.
  • درنک: (Dərnək) انجمن. محفل.
  • دریان: (Dəryan) سبد بزرگی که از ترکه درخت بافند.
  • دریش: (Dəriş) بیرونی. چینش.
  • دریل: (Dəril) بافته پراکنده و غیر فشرده.
  • دریم: (Dərim) خوشه‎ای که بعد از درو، در مزرعه بماند. برداشت. درو. جماعت.
  • درین: (Dərin) گروه. گود. عمیق. همه جانبه. پیچیده.
  • دمرن: (Dəmrən) آهن نوک تیز.
  • دمیر: (Dəmir) آهن. سخت. استوار.
  • دمیر گوجو: (Dəmir gücü) نیروی آهن.
  • دمیرای: (Dəmiray) سالم چون آهن و زیبا چون ماه.
  • دمیرتاش/دمیرداش: (Dəmirtaş) محکم.
  • دمیرتای: (Dəmir tay) مانند آهن.
  • دمیرل: (Dəmirəl) آهن پنجه.
  • دنکتاش: (Dənktaş) همتا.
  • دوبان: (Duban) منطقه. حوضه.
  • دورا: (Dura) نقطه. دیوار. استقامت. پایداری. دارو. شهر. خانه. مسکن. آشکار. طرف زیرین ناخن اسب. سپر.
  • دوراب: (Durab) معاون. دستیار.ته مانده. عصاره. دُرد.
  • دورات: (Durat) تصمیم. ایستگاه.
  • دوراس: (Duras) بلند. مرتفع.
  • دوراسان: (Durasan) جاوید باشی.
  • دوراش: (Duraş) استقرار. آرام.
  • دورال: (Dural) زندگی. عمر.
  • دورام: (Duram) مکث. توقف. پشتیبان. حامی. هدف.
  • دورامان:(Duraman)نوجوان تنومند.
  • دوران: (Duran) استوار. جاوید.
  • دوراناق: (Duranaq) پشتیبان. حامی.
  • دورای: (Duray) گوشه در طرح یا رسم.
  • دوربا: (Durba) لوله بخاری. دودکش کوره آجرپزی.
  • دوربات: (Durbat) شکل. هیکل.
  • دورباش: (Durbaş) قانون. قاعده. ثابت. متین. همین.
  • دورباشان: (Durbaşan) مأمور.
  • دورسات: (Dursat) ستون. تیرک.
  • دورسون: (Dursun) جاوید باد.
  • دورشاق: (Durşaq) جوانه. سبزه نو.
  • دورقا: (Durqa) پرهیز. اخطار. منزل.
  • دورقاب: (Durqab) قالب.
  • دورقال: (Durqal) محیط. آسایش. قالب.
  • دورقان: (Durqan) سالم. مقیم.
  • دورقای: (Durqay) سالم. مقیم.
  • دورقوت: (Durqut) سالم. مانا. مسکن. منزل. ابله.
  • دورقون: (Durqun) راکد. ساکن. متوقف. انتهای روده بزرگ. انتهای مخرج چهارپایان.
  • دورما: (Durma) توقف. ایستایی.
  • دورمان: (Durman) زمانی. وقتی. آویزهای زینتی زین. قهرمان.
  • دورموش: (Durmuş) پایدار. برخاسته.
  • دوروت: (Durut) مسکن. زندگی.
  • دوروش: (Duruş) طرز ایستادن. حالت. ژست. استواری. مقاومت. توقفگاه. ایستگاه. کردار. درگیری.
  • دورول: (Durul) دولت. حضور. خویشاوند. بقاء. شفاف. عصاره. دُرد.
  • دورولان: (Durulan) زلال شونده. زیستگاه.
  • دوروم: (Durum) ایستادگی. وضع. وضعیت. حالت. پایداری. شرایط. غلظت در مایعات. دوام. ثبات. تاب تحمل. منزلگاه. استراحتگاه. ریگ. پاشنه در.
  • دوزن: (Düzən) زمین صاف. دشت. سیستم. ترتیب. آکورد. حیله. کلک. نظم. بی ضرر.
  • دوْغا: (Doğa) طبیعت.
  • دوْغار: (Doğar) زاینده. بچه زا. صبح. سحر. گوسفند یا بز.
  • دوْغالان: (Doğalan) مدوّر.
  • دوْغان: (Doğan) باز. قوش. شاهین. (Falco) زاینده. آفریننده. سدّ. مانع. برادر. شجاع خصم افکن. خویشاوند. برادر یا خواهر.
  • دوْغای: (Doğay) پیچ و خم رودخانه.
  • دوْغرول: (Doğrul) راستی. درستی.
  • دوْلات: (Dolat) تابه. ظرفی برای برگرداندن و پختن.
  • دوْلاتار: (Dolatar) حجیم. درشت.
  • دوْلادای: (Doladay) تپه. بلندی.
  • دوْلار: (Dolar) تابستان. جنگ.
  • دوْلاشان: (Dolaşan) پیچنده.
  • دوْلام: (Dolam) به اندازه یکبار پیچیدن. حلقه. پیچ. تاب. محیط. اندازه طول در بافندگی برابر با 8 متر.
  • دوْلاما: (Dolama) پر پیچ و خم. مارپیچ. شرایط. پیچ در پیچ. پیچ. عقربک انگشتان. پیشبند کار. بند قنداق. شال یا تسمه‎ای که دور کمر پیچند. نوعی دامن زنانه . نوعی غذا که برگ تاک و مانند آنها را بر گوشت قیمه پیچند. آماس انگشت. پیچ خوردگی (پا). مانور.
  • دوْلامان: (Dolaman) نوعی قارچ خوراکی شبیه به سیب زمینی. بی انتها. بی سرو ته. کودن. فربه. لاله.
  • دوْلان: (Dolan) بی همتا. جنگل انبوه. گرداب. دایره. هیزم. جهان. گیتی. پُر. کامل. جای نگهداری سگهای نگهبان. متین. چرخان.
  • دوْلانا: (Dolana) آلوچه جنگلی.
  • دوْلانات: (Dolanat) ابزار شکار ماهی.
  • دوْلای: (Dolay) گروه. راه باریکه. راه پرپیچ و خم. غیر مستقیم. اطراف. حوزه. ناشنوا. سرشار. همه. شمول. عمومیت. دنیا. مردم. خرگوش. جهانگیر. قضا (نماز و روزه). مشورت. فتنه. فاسد. مَشک.
  • دوْلبار: (Dolbar) تخمین. برآورد.
  • دوْلدا: (Dolda) حصار. پناهگاه. جایی که آفتاب نبیند. حمایت. منقار. لبه کلاه. برآمده. باد کرده.
  • دوْلدان: (Doldan) محلّی که آب از آنجا به روی پروانه آسیاب می ریزد و پروانه را می گرداند.
  • دوْلقا: (Dolqa) کلاهخود. آهن گردی که محور ارابه در آن باشد. فایده. مفهوم.
  • دوْلقام: (Dolqam) توانایی حل مسئله.
  • دوْلقان: (Dolqan) پر. سرشار.
  • دوْلقای: (Dolqay) اطراف. محیط. درد. رنج. زیگزاگی.
  • دوْلقوم: (Dolqum) تلاطم. تموّج. سلاح. تجهیزات.
  • دوْلقون: (Dolqun) غنی. سرشار. پرمضمون. همه جانبه. بلوغ. کمال. چاق. پر باد کرده. متأثر. گرفته. قهرآلود. اشک آلود (چشم). موج.
  • دوْلمان: (Dolman) سرگشته. چاق.
  • دوْلمای: (Dolmay) گرز. تخماق.
  • دوْلوش: (Doluş) انباشتگی. آکندگی. شتر ماده سه ساله.
  • دوْلون: (Dolun) ماه شب چهارده. بدر تمام. تمام. بی‎نقص.
  • دوْمال: (Domal) تپه. تل.
  • دومان: (Duman) مه غلیظ. بخار. ابر. دود. گرد و غبار. غم و اندوه. غصه. کدر. مبهم. مه آلود.
  • دومرول: (Dümrül) تیزی نوک تیر. پیکان. اندیشمند. آفریننده. آغازگر زندگی. گرداب. گردباد.
  • دوْناتا: (Donata) پارچه منقش.
  • دوْنار: (Donar) فصل زمستان. منجمد شونده.
  • دوْنان: (جان)(Donan) کرّه اسب چهار ساله. لباس تازه. لباس پوشیده.
  • دوْندار: (Dondar) جای سرپوشیده. جای ساکت. فعل امر به معنای «منجمدکن».
  • دوْندورا: (Dondura) صحرای یخ زده. پیمانی. مقاطعه.
  • دوْندورما: (Dondurma) بستنی. یخ زده. یخی. منجمد. هوای صاف و بسیار سرد. بتون. ماست گوسفند.
  • دوْنقار: (Donqar) گوژ. برآمدگی پشت یا سینه. غوز. قوز. انحراف و کجی. حدبه. سرپایین.
  • دوْنقال: (Donqal) لجوج. سمج. یخچال طبیعی. دارا. بسیار سالخورده. ثروتمند. ترکه باریک چوب.
  • دوْنقور: (Donqur) کلاف. بهم چسبیده. بی شاخ. بی دم. کله شق. نفهم. دیرفهم. توله سگ. پشم زمخت.
  • دوْنقون: (Donqun) سرشار. منجمد. خسوف. گرفته.
  • دوْنمار: (Donmar) تیر شکار.
  • دؤنمز: (Dönməz) استوار.
  • دوْنول: (Donul) بلند. مرتفع.
  • دووال: (Duval) خط دار. خراشیده.
  • دویار: (Duyar) احساس.
  • دویانا: (Duyana) علنی. آشکار.
  • دویغون: (Duyğun) حساس. متأثر.
  • دوْیلان: (Doylan) زیبا. کامل.
  • دوْیلون: (Doylun) ارزشمند. شیک.
  • دوْیول: (Doyul) کمک خرج. مدد معاش. تیول.
  • دویوم: (Duyum) احساس. مکاشفه. ادراک. الهام. غنیمت.
  • دوْیون: (Doyun) راهب. کافی. معتمد. سیری. خدا.
  • دیبین: (Dibin) تماماً. کلاً. کاملاً.
  • دیپچین: (Dipçin) کامروا. سالم.
  • دیدیش: (Didiş) جدایی. کوشش. تحریک. نزاع.
  • دیدیم: (Didim) تاج عروس . خراشیده. جسارت.
  • دیدین: (جان)(Didin) زنبور وحشی. سعی.
  • دیرمان: (Dırman) رنگ آبی تند. جن. دیو. مرز مزرعه.
  • دیریت: (Dirit) بخش. قسمت. گندمی که سبوس آن گرفته شده.
  • دیریش: (Diriş) غیرت.
  • دیریل: (Dırıl) کنار درّه.
  • دیریم: (Dirim) خون. زندگی. چوبهای دور آلاچیق.
  • دیزیل: (Dizil) درجه.
  • دیزیم / دیزین: (Dizim) رشته. ردیف. بسته. لیست. سیاهه.
  • دیکش: (Dikəş)شاخه. بازو.
  • دیکمن: (Dikmən) قله. ستیغ. دارای شاخ عمودی.
  • دیلبان: (Dilban) مترجم.
  • دیلداش: (Dildaş) همزبان.
  • دیلمار: (Dilmar) خطیب. سخنگو.
  • دیلمان / دیلمانج: (Dilman) مترجم. سخنگو. رابطه. میانجی. زبان آور. گستاخ در سخن گفتن.
  • دیلن: (Dilən) خواستار. محبوب.
  • دیلیز: (Diliz) جوانه.
  • دیلیش: (Diliş) ایجاد شیار.
  • دیلیم: (Dilim) قاچ. برش. قطاع در دایره. دندانه. مزغل.
  • دیلین: (Dilin) قاچ. دندانه. خطوط و شِعب هایی بود که از اثر پای اسب و انسان در جاده ی زمین به هم رسد.
  • دینلر: (Dinlər) مونس. همدم.
  • دینلش: (Dinləş) سازش. استماع.
  • دینیش: (Diniş) تخته کلفت. آسوده.
  • دینیل: (Dinil) قاپی که بریده ونصف شده تا راحتتر بیفتد.
  • دینیم: (Dinim) آرامش. توقف.

اسم پسر ترکی با ز

  • زاغانوس : پرنده ای از تیرۀ شاهین

اسم پسر ترکی با س

  • سئودالی : دلباخته و عاشق، سودا زده
  • سئویک : دوست و رفیق
  • سئویگ : عشق، محبّت، مهربان، مفتون
  • سئیحان : جاری و روان، خروشان، جوشان
  • سارمان : قوی هیکل، تنومند
  • ساغ آی : سالم و نیرومند، محکم واستوار، زنده، مقاوم
  • ساغمان : مقاوم ،دارای استقامت
  • ساغون : پیمانه،وسیله اندازه گیری
  • سالار : سردار،رهبرورئیس،بزرگ ومهتر،فرمانده؛ اسم زیبا و محبوب ایرانی
  • سانال : جذاب، شهیر، نام دار
  • سانلی : لایق حرمت وگرامی داشت، از اسم های محبوب در اینستاگرام NameFarsi
  • ساوورال : آنکه برسخن وقول خویش پایبند باشد.
  • سایان : کسی که به سایرین احترام گذارد، درخورحرمت، برخی ریشه اسم سایان را کردی نیز می دانند. البته کم نیستند اسم های ایرانی که ریشه ترکی، کردی و فارسی و … دارند اما اکثرا معنی یکسانی دارند.
  • سای دام : شفّاف،عاری ازعیب و نقص
  • سایمان : حسابدار، محاسب
  • ساییل : محترم، گرامی، معتبر
  • سنجر: سَنجَر : نشاندن و شکافتن، غلبه کردن و فائق آمدن.
  • سولدوز : ستارۀ آب، نام قدیمی سیّارۀ عطارد یاتیر
  • سونگو : سرنیزه تعبیه شده دردهانۀ لولۀ تفنگ، زوبین، نیزه کوچک
  • سٶنمَز : همیشه روشن وشعله ور، آنکه تا ابد بسوزد و پرتو افشانی کند.
  • سهند : اسم محبوب ترکی برای پسر، سهند نام کوهی است مشهور در ولایت آذربایجان نزدیک تبریز، برخی اسم سهند را محکم و پا برجا معنی کرده اند.

اسم پسر ترکی با ش

  • شئیران: (Şeyran) راضی.
  • شابات: (Şabat) کفش کهنه.
  • شاباتا: (Şabata) کفش سبک بهاره.
  • شاباد: (Şabad) استاد. ماهر.
  • شاپاتا: (Şapata) تماماً. کاملاً.
  • شاپار: (Şapar) بچه بازیگوش.
  • شاخامان: (Şaxaman) فروتن. متواضع. شوخ طبع.
  • شاختا: (Şaxta) سرمای شدید. تونل. معدن. کان. سجام.
  • شاخلام: (Şaxlam) هنگام تابش عمودی آفتاب در روز.
  • شادارا: (Şadara) الک. غربال درشت چشم. آبپاش.
  • شارال: (جان)(Şaral) کرم باران.
  • شارقا: (Şarqa) برکه آب زیر آبشار.
  • شارلا / شارلاق: (Şarla) آبشار.
  • شاروان: (Şarvan) گسترده. درشت.
  • شاقای: (Şaqay) کال. نارس. قاپ.
  • شالات: (Şalat) خیش.
  • شالاش: (Şalaş) ناآرام.
  • شالاما: (Şalama) درخت.
  • شالامان: (Şalaman) مشوّق.
  • شالای: حر.(Şalay) چنان.
  • شالایین: (Şalayın) لایق. سزاوار. سخت درگیرنده. بسیار گرفتار کننده. لافزن.
  • شالپان: (Şalpan) شل و ول. افتاده.
  • شالتا: (Şalta) پول شیربها.
  • شامات: (Şamat) تیرک نگهدارنده تور ماهیگیری.
  • <<شاماخی: (Şamaxı) روسری. مقیاس اندازه گیری. قفل.
  • شامار: (Şamar) سیلی. کشیده.
  • شامان: (Şaman) افراد دینی در میان گؤگ ترکها. جادوگر. ساحر. در میان مغولان کسی را به این نام می خواندند که 9 نسل از نیاکان او آهنگر بوده باشند.
  • شامخال: (Şamxal) نوعی اسلحه سرپر شبیه برنو. سرور. بیگ.
  • شانار: (Şanar) نامدار. باشکوه.
  • شانال: (Şanal) نامدار. باشکوه.
  • شانلی: (Şanlı) عظیم. محترم.
  • شاوار: (Şavar) خبر. شوخ طبع.
  • شایلان: (Şaylan) سرخوش. خمار.
  • شیبا: (Şiba) تیرباران. افعی.
  • شیدان: (Şidan) ایوان. بالکن.
  • شیراوان: (Şıravan) باران شدید.
  • شیرای: (Şıray) رنگ.
  • شیرلا: (Şırla) آبشار.
  • شیرنا: (Şırna)آبشارکوچک. ناودان.
  • *شیروان: (Şırvan) بارنده. نام ایالتی تاریخی در آذربایجان.
  • شیلار: (Şılar) زردآلوی خام.
  • شیلان: (Şılan) سفره سلاطین و امراء. طعام عام. عناب . جایی که مهمانان از هر جا بیایند. جای با صفا جهت مهمانی دادن. مهمانی بزرگ. نسترن.
  • شیلدیر: (Şıldır) آدم فریبکار. صدای آب جاری. گردویی که از پوست درآمده. جای کم عمق رود. اسب ناکارآمد.
  • شیلین: (Şılın) زباله. دورریز.
  • شیمار: (Şimar) صاف. سیلی.
  • شیمال: (Şimal) شمال. جوانه تازه.
  • شیمشک: (Şimşək) آذرخش.
  • شینجیر: (Şincir) زنجیر.
  • شینگان: (Şingan) کوتاه قد.
  • شینگیر: (Şingir) افشان.
  • شینگیل: (Şingil) آرایش تابنده. نوعی تیرک میخ‎دار برای آویختن میوه‎هایی چون انگور.شاخچه کوچکی از انگور. بخشی از خوشه انگور. سبک. غیرمتین. کلاف کوچک. عمیق.

اسم پسر ترکی با ق

  • قاپلان : پلنگ
  • قاچای : دونده، جَلد و تند و تیز
  • قاراتان : قبل ازسپیده دم، پیش ازشفق صبح ، قبل از طلوع آفتاب
  • قارادَنیز : دریای سیاه واقع درشمال کشور ترکیه
  • قارتال : عقاب،قدرتمند وقوی
  • قایا : صخره، پرتگاه
  • قوباد : درشت و ناخوشایند، نام وزون و بی ریخت، زُمُخت
  • قوتاد : شاد ومسرور باشد
  • قوتال : نیک بخت،شادمان وخوشحال،مسروروبا نشاط
  • قوتلو مارال : ماده گوزن مقدس وخوش یمن
  • قوچاق : جوانمرد،جسورونترس،دلیروشجاع،مردانه،سخاوتمند
  • قورخماز : بسیارنترس وبی باک
  • قورقود : دارای هیبت وشکوه،وحشت برانگیز، تندخو وخشن
  • قیلینج : شمشیر، قیلیج

اسم پسر ترکی با ک

  • کؤچر: (Köçər) کوچ کننده. مهاجر. فرصت طلب.
  • کؤچکون: (Köçkün) بهمن. توده برف سرازیر شده.
  • کؤچمن: (Köçmən) مهاجر.
  • کؤچور: (Köçür) کوچ کننده. راننده. ارابه ران.
  • کؤچون: (Köçün) کوچ. مهاجرت. رحلت. ارتحال. بازار.
  • کؤزر: (Közər) گندم با پوسته یا با پوسته سخت.
  • کؤکن: (Kökən) دختر. اصلی. ریشه. منشاء. نوعی طناب که در طول آن به فاصله های معیّن بندهای حلقوی شکل نصب شده و برای بستن برّه ها و بزغاله ها به کار می برند. شفتالو.
  • کؤل تکین: (köl təkin) شاهزاده دانا.
  • کؤمج: (Köməc) گیاه خزنده (گیاهی که روی زمین می خزد). کندوی زنبور عسل. نان کوله. نانی که به تنور افتاده و پخته. نوعی نان که در زیر خاکستر و آتش پخته می شود. چادری که به وسیله ستون برپا شود.
  • کؤمول: (Kömül) مجموعه. پشته.
  • کؤمه: (Kömə) کلبه کوچک. نوعی مسکن عشایری. گروه. جامعه. جمع.
  • کسگین: (Kəsgin) قاطع. برنده. تیز. تند. حادّ. شدید. قوی. جدی. آمرانه. خشن. گرزی که سر آن را با زنجیر یا دوال بر دسته آن نصب کنند.
  • کسمات: (Kəsmat) نماینده خانواده عروس یا داماد برای مذاکره با طرف مقابل برای تعیین مهریه، شیربهاء و رسوم دیگر ازدواج.
  • کسمت: (Kəsəmət) تنقید. قرارداد.
  • کوسول: (Küsül) گرفته. مغموم. توتک. نی لبک.
  • کوسون: (Küsün) نیرو. توان.
  • کولش: (Küləş) کاه بن. کاه. پوشال. ساقه گیاه برنج.
  • کولک: (Külək) تلاطم دریا. برف همراه با باد. موج بزرگ. تلاطم امواج دریا. توفان شدید با برف. کلبه کوچک در بستان.
  • کولن: (Külən) رنگ خاکستری. خاک خاکستری بارده. بادبادک کودکان.
  • کیتمان: (Kitman) بیل.
  • کیتمک: (Kitmək) حلقه.
  • کیران: (Kiran) چاه. خاک رسی. خاک آهکی. دامنه کوه.
  • کیلین: (Kilin) قطیفه نرم. اسب شاخدار افسانه ای.
  • کیملیک: (Kimlik) هویت.

اسم پسر ترکی با گ

  • گالان : در ادبیات ترکی به معنی جاوید ، ماندگار
  • گَرمَن : قلعه، بارو
  • گَزگین : گردشگر، توریست
  • گورسئل : سیل دمان، آب جاری خروشان وپرسرعت،،سیلاب
  • گورسان : صاحب شهرت وحرمت بسیار، شهیر ونامدار
  • گورساو : بسیارسالم واستواروسرزنده
  • گول اوغلان : پسری همچون گل،گل پسر
  • گول مان : انسان خوشایند ونیکو چون گل،دوست داشتنی چون گل
  • گونئی : سمت جنوب،مکان آفتابگیر
  • گون ایشیق : نور و درخشش خورشید
  • گوندَن : تابناک ودرخشنده همانند آفتاب،پارۀ خورشید،مهربان
  • گون دَنیز : « گون » و « دنیز »
  • گون شَن : خوشبخت
  • گون یاز : آفتاب بهاری
  • گٶک سئوَن : دوست دارنده آسمان

اسم پسر ترکی با م

  • مئشین: (Meşin) چرم از پوست گوسفند. تیماج.
  • ماراق: (Maraq) کشش. جاذبه. دلبستگی. رغبت. علاقه. ذوق. میل. هوس. اشتیاق. شور. کنجکاوی. قفل چوبی پشت در. کلون. کاهدان.
  • ماران: (Maran) هر یک از اجزاء چهارگانه چرخ ارابه. جالیز. بستان. خانه کوچک.
  • مارقان: (Marqan) تضمین. گارانتی.
  • مالان: (Malan) سفید.
  • ماناس: (Manas) خوی. مزاج. هیبت. شکوه. نوعی حشره زیان آور. (Polylla fullo). داستانی مشهور میان قرقیزها.
  • مانای: (Manay) ساحه. قسمت. بخش.
  • ماوی: (Mavi) نیلگون. آبی.
  • مایانا: (Mayana) جای بلند و دست نیافتنی که لانه عقاب باشد.
  • مرگن: (Mərgən) تفنگچی. شکارچی ماهر. ماهر.
  • ملر: (Mələr) گریان. نالان. چارپای خانگی. زبان بُز.
  • ملن: (Mələn) گروه ماهیها در دریا. آب راکد. زمین بایر.
  • موْتون: (Motun) تمام. کامل.
  • موران: [مغ] (Muran) رودخانه.
  • مونار: (Munar) سراب.
  • مویان: (Muyan) ثواب. صلح.
  • میشیل: (Mışıl) حالت کسی که در کمال راحتی خوابیده باشد. صدای نفس کشیدن آرام.
  • میندیل: (Mındıl) ریز. کوچک.
  • مینیش: (Miniş) سواری. طرز سواری. عبا.
  • مینیل: (Mınıl) موی. گیسو.

اسم پسرانه ترکی با ن

  • نورپاشا : پاشای نورانی
  • نویان : سرکرده، فرمانده، شاهزاده، اصیل زاده، نجیب صاحب اصل و نسب؛

اسم ترکی پسر با و

  • وورغون : دلباخته وشیفته،مفتون،شیدا،فریفته وواله گشته
  • وولکان : کوه آتشفشان

اسم پسرانه ترکی با ی

  • یئتکین : تکامل یافته ، بالغ شده، مجرّب.
  • یئنَر : غالب ، پیروز و چیره
  • یئنیلمَز : آنکه هرگزشکست نخورده، ملغوب نگردد، صاحب دیانت.
  • یاربَی : دوست و یاور بیک و آقا
  • یاردیمجی : کمک کننده ، مدد دهنده
  • یارقی : عدالت، رٲی وحکم ،شعور
  • یارقیچ : حاکم ، قاضی، داور
  • یازقی : سرنوشت ، بخت و طالع ، تقدیر
  • یاشموت : جوان خوش یمن و مبارک و خجسته ،خوش بخت و اقبال.
  • یاغیز : سیاه، مایل به سیاهی،خاک
  • یاکار : سوختن، شعله ور گشتن
  • یاکان : سوزاننده، آتش زننده
  • یالچین : صخره بسیار محکم و مقاوم و راست، صخره قائم و تیز
  • یالمان : تپّۀ قائم و تیز، قلۀ کوه
  • یالین : شعله، درخشان، درخشش آذرخش.
  • یامچی : نامه رسان، چاپار، پیک ، قاصد.
  • یانار : شعله ور، آتش افشان، آتشین.
  • یورد : وطن، سرزمین، مملکت یا ولایت.
  • یوکسَک : والا، بلند، فوق، عالی.
  • یولاچ : رهبر، راهنما، ایلچی، پیامبر.
  • یول بارس : پلنگ
  • ییگیت : جوانمرد، جسور، شجاع. همانطور که در بالا نیز دیدید خیلی از اسم های ترکی پسرانه معنی جسور دارند.
  • ییلماز : انصراف ناپذیر، کسی که از گفته اش عدول نکند، بی باک.
  • یٶنتَم : مِتُد، روش و اصول، قاعده
  • یاشار : عمرکننده، زندگی کننده، اسم محبوب ایرانی.
نمایش بیشتر

ثبت نظر درباره «اسم های پسرانه ترکی»

برای ثبت نظر ابتدا وارد سایت شوید


ورود به سایت