کد مطلب:  32025 
8 نظر
8 نظر
زمان مطالعه: 1 دقیقه
شعر بهار از سهراب سپهری

شعر بهار از سهراب سپهری

من بهار می‌شوم… تو با لب‌هات… بر تنم شکوفه بزن…
زمان مطالعه: 1 دقیقه

بهاریه یا بهارانه آن دسته از اشعار هستند که سرایندگان ایرانی از جمله سهراب سپهری در وصف نوروز و بهار سروده‌اند. آسمونی در این بخش چند شعر در مورد بهار از سهراب سپهری را منتشر می کند.  

شعر بهار از سهراب سپهری 

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر. ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمه‌ام.

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال تشنه زمزمه‌ام؟

بهتر آن است که برخیزیم رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.  

************  

آمدن مگر چطور می‌تواند باشد؟

غیر از این است که عطرت بپیچد و

من هزار بهار را

شاخه به شاخه

به پای آمدنت

شکوفه دهم…

************  

من کتابی دیدم ، واژه هایش

همه از جنس بلور

کاغذی دیدم از جنس بهار،

موزه ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید،

کوزه ای دیدم لبریز سوال…

************  

اگر تو امتداد بهار نیستی

پس این شکوفه‌های قلبم را از چه دارم

ببین چگونه عطر تن‌ت باران می‌شود

و من با بوی تو خلوت می‌کنم

اگر تو امتداد بهار نیستی

این پرنده چه می‌گوید دارد دور قلبم می‌چرخد

زمین می‌خورد بال‌ می‌زند قلبم تند می‌کوبد

و من می‌ترسم بگویم دوستت دارم

می‌ترسم زیاد به تو فکر کنم می‌ترسم

نامت را روی کاغذ بنویسم…

************  

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه‌های شسته، باران خورده،

پاک آسمان آبی و ابر سپید، برگهای سبز بید، عطر نرگس، رقص باد،

نغمة شوق پرستوهای شاد، خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها، خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها،

خوش به حال غنچه‌های نیمه باز، خوش به حال دختر میخک -که می‌خندد به ناز،

خوش به حال جام لبریز از شراب، خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی‌پوشی به کام،

باده رنگین نمی‌بینی به جام، نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت -از آن می که می‌باید- تهی است، ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب! ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ؛ هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

نظر خود را درباره «شعر بهار از سهراب سپهری» در کادر زیر بنویسید :
4 + 8 = ?
لطفا شرایط و ضوابط استفاده از سایت آسمونی را مطالعه نمایید