کد مطلب:  5300 
3 نظر
3 نظر
زمان مطالعه: 4 دقیقه
راز گورستان مخفی – قسمت سوم

راز گورستان مخفی – قسمت سوم

راز گورستان مخفی – قسمت سوم نویسنده : لیلا شاهپوری   تنها یکبار از مامانم در مورد عمه خانم پرسیده بودم که...
زمان مطالعه: 4 دقیقه

راز گورستان مخفی – قسمت سوم

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

تنها یکبار از مامانم در مورد عمه خانم پرسیده بودم که چرا برای همیشه از روستا اومده بیرون و دیگه هیچوقت به اونجا برنگشته ؟
مامانم بارها مسائلی رو مطرح کرده بود , اون هم مواقعی که فامیل های مختلفی به خونمون می اومدن و حرف هایی در مورد عمه خانم زده می شد .
البته تمام این کنجکاوی ها برمی گشت به سالها پیش که به اصطلاح تازه خوب رو از بد تشخیص می دادم .
تمام این سالها چیزهایی رو که بارها شنیده بودم این بوده که , عمه خانم و پسری به نام مجتبی باعث شدند که پسر خان با یکی از دخترهای روستای لاویان علی رغم توافق خانواده اش ازدواج کنه و برای همیشه از ایران بره و از اون سال به بعد هیچوقت به ایران برنگشته .
عمه خانم که نامزد مجتبی بوده بارها مورد سرزنش و توهین از طرف خانواده دختر قرار گرفته و موقعی که مجتبی بعد از مدتی غیب میشه و بدون اطلاع روستا رو ترک می کنه , فشارها و ملامت ها به سوی عمه خانم بیچاره بیشتر میشه دیگه او جایی نمی تونست بره و هر جایی از روستا که می رفت , مدام از اهالی اونجا متلک می شنید.
چند ماه بعد پدر و مادر عمه خانم ( یعنی پدر و مادر پدربزرگم ) تصمیم می گیرند که برای مدتی او را از روستا خارج کنند تا آبها از آسیاب بیفته .
برای مدتی عمه خانم نزد یکی از اقوام به چالوس رفت ولی متاسفانه مجبور شد برای همیشه اونجا بمونه .
توی تموم این سال ها همین رو شنیده بودم و گاهی اوقات حس می کردم که برای عمه خانم باید خیلی روزهای بد و دردناکی گذشته باشه .
.............بعد از اینکه مامان زنگ خونه رو زد , عمه خانم با همون لبخند سرد و بی روحش جلوی در نمایان شد.
نسبت به سه سال پیش که عمه خانم رو دیده بودم خیلی شکسته تر شده بود .
موهای جوگندمی مانندش که نیمی از پیشونی پیر و چروکیده ش رو پوشونده بود , قیافه ش رو غمناک تر نشون می داد .
عمه خانم با تعجب رو به من و رضا گفت :
-به به ! چه عجب ! دختر و پسر گلم هم اومدن که ؟
بعد از بوسیدن رضا به سراغ من اومد و در آغوشم گرفت .
-عزیز عمه چقدر دلم برات تنگ شده بود قربون دختر یکی یکدونه ام .
بعد از گفتن این حرف های عمه خانم خیلی خجالت کشیدم از اینکه چند سالی پیشش نرفته بودم .
به هر حال بعد از کلی تعارف و احوالپرسی داخل خونه رفتیم .
عاشق پشتی های قرمز رنگ اتاق پذیرایی کوچیک خونه ی عمه بودم ولی اون عکس همیشگی یعنی عکس جوونی عمه کنار اون درخت تنومند و چاه قدیمی رو ندیدم .
بعد از اومدن همه به پشتی ها تکیه دادیم . کمی راه خسته ام کرده بود .
چشمم مدام به اطراف بود و به نوسازی و تغییرات خونه که بابا داشت حرفش رو میزد توجه میکردم .
بعد از اینکه مامان به کمک عمه رفت تا چای بیاره من هم رفتم تا یه گشتی تو حیاط بزنم .
از راهروی کوچکی که رو به حیاط بود داشتم رد می شدم که داخل راهرو ناگهان میخکوب شدم .
کنار یکی از اتاق ها ایستادم و با تعجب به داخل آن خیره شدم .
خوب روی دیوار رو نگاه کردم همون عکس دوران جوونی عمه خانم بود که با میخ به دیوار وصل شده بود .
داخل اتاق رفتم تا بعد از سال ها عکس رو با دقت ببینم .
بارها تو اینترنت عکس های قدیمی زیادی رو دیده بودم و حتی یاد همین عکس هم افتاده بودم . چقدر دوست داشتم یه بار دیگه عکسی رو که مربوط به سالها پیش بود رو ببینم .
مطمئن بودم که این عکس مربوط به چهل و پنج یا چهل و شش سال پیش باشه .
به عکس نزدیکتر شدم که ناگهان احساس کردم دارم صدای ضربان قلبم رو می شنوم , حس میکردم تو برف ایستادم و از سرما دارم بخار دهانم رو می بینم .
ولی اینجا تو عکس عمه تنها نبود و دختر دیگه ای هم کمی آنطرف تر ایستاده بود , درست پشت چاه و عمه جلوی درخت بزرگ ایستاده بود .
باورم نمی شد احتمالا قبلا عکس رو درست ندیده بودم .
بی حرکت ایستاده بودم و حتی نمی تونستم چشم از عکس بردارم . تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و دیگه حالت عادی نداشتم که به ناگاه با صدایی سرم رو برگردوندم .
-سارا جان اینجایی !
عمه خانم بود که پشت سرم ایستاده بود . دیگه سرمایی وجود نداشت احتمالا برای لحظاتی سرمای جاده اومده بود تو وجودم .
-بله عمه خانم . داشتم این عکس رو نگاه میکردم چند سال پیش یکی دو باری دیده بودمش ولی همیشه فکر میکردم تو عکس شما تنهائید !
-ولی دخترم من تو عکس تنهام !
به ناگاه برگشتم و دوباره به عکس نگاه کردم ..................
هیچ وقت این لحظه رو یادم نمیره تو عکس فقط عمه بود و بس و کسی کنار چاه نایستاده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-آخه عمه جون فکر کردم کسی پشت چاه ایستاده ولی من مطمئنم !!!!!!!!!!!!
-نه عزیزم من تو این عکس تنها بودم و هیچ وقت فکر نمیکردم قراره بعد از چند روز تا آخر عمرم تنها بمونم و تمام خوشی های زندگیم رو به ناگاه ...........................
دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت .
یکبار دیگه به عکس نگاه کردم فقط عمه خانم بود با موهای بافته شده ی سیاه رنگش و اثری از اون دختر نبود .
آروم آروم به سمت در رفتم و یکبار دیگه برگشتم و با دقت بیشتری ...........
ترس تمام وجودم رو گرفته بود ........
......................................
یک سالی میشه که به تهران برگشتیم وقتی اون روز رو ( خونه عمه خانم و دیدن عکس ) به یاد میارم هنوز هم که هنوزه تمام بدنم به لرزه در میاد . بعد از تمام اتفاقاتی که برام پیش اومد الان که خوب فکر می کنم شاید اگر به یاد اون عکس و کنجکاوی داخل اتاق نمی رفتم هیچوقت اون همه بلا سرم نمیومد و همه چیز مثل سالها قبل پیش میرفت.

 

مشاهده قسمت های قبلی و بعدی داستان

: برای دریافت مشاوره درباره راز گورستان مخفی – قسمت سوم فرم زیر را تکمیل کنید
واریز هزینه و دریافت مشاوره توسط آسمونی
نظر خود را درباره «راز گورستان مخفی – قسمت سوم» در کادر زیر بنویسید :
2 + 9 = ?
لطفا شرایط و ضوابط استفاده از سایت آسمونی را مطالعه نمایید