کد مطلب: 19960 درج نظر
زمان مطالعه: 4 دقیقه
اشعاری از سعید شیبانی

اشعاری از سعید شیبانی

مرا دریاب بانو من از شناختگان دغل خسته ام...!!! *********************************** بانو .... هر جای نوشته ات که باشم خوب...
زمان مطالعه: 4 دقیقه

poems1

مرا دریاب

بانو

من

از شناختگان دغل

خسته ام...!!!

***********************************

بانو ....
هر جای نوشته ات که باشم خوب است .
حتی
گوشه نسخه ای که
برای مریضت می نویسی ...!!!!

***********************************

همه بال ها برای پرواز نیستند
گاهی برای پرپر زدنند
روی خاک ....

***********************************

اذیت نکن
بانو
تیرم خطا نمی رود
به انگشت های کشیده ام
پلیس مشکوک نمی شود
ارام‌ مدادم را پشت گوش می گذارم
زیر لب اواز می خوانم .
راستی !
چه کسی می فهمد
مردی
در شعری بی وزن
تو را از پا در اورده ...!!!

***********************************

می دانی بانو ...
تو‌که نباشی من با این نوشته ها
یا باید بغض کنم ،
یا دلتنگ تر بمانم ...!!!!

***********************************

بانو ....

هر جای نوشته ات که باشم خوب است .

لا به لای دست خط تو خوانده شدن را

دوست دارم ...!!!!

***********************************

می دانی بانو .....
تو اتفاق نیفتاده ی زندگی ام هستی که نیامده دلم برایت شور می زند.
دلم می خواهد باشی اما شیرین .......
می خواهم بمانی اما پر رنگ ....
نمی خواهم دلم شور نبودن هایت را بزند. نبودن هایی که مرا از فرصت بودن دور می کند.
این که نیستی و نخواهی بود حقیقت تلخی است . حقیقت تلخی که شاید پایان را مساوی اش قرار دهم ...!!!!
چرا که من دارم به این باور می رسم که یک پایان تلخ ، بهتر از یک تلخی بی پایان است ....!!!!!

***********************************

سرشار از هیچ
پر از خلا
شعری که می نویسم
تنها از ان است که نوشته باشم
تا لحظه ها به هیات کلام‌ در ایند....!!!!

***********************************

‏بیا بانو جان .....
زودتر بیا....
من، مرد این همه دلتنگی نیستم ...!!!!

***********************************

poems2

گاهی
مرا باور کن
همه من زخمی است ...!!!

***********************************

همه
این را می دانند
بانو...
زندگی
بدون تو
به زندگی کردن
نمی ارزد...!!!!

***********************************

اتش می زنند

اندام باریک یکدیگر را

سیگار و

مرد...!!!

***********************************

باد اورده را
باد می برد
قبول !
اما دلم را که
باد
نیاورده بود...!!!!

***********************************

‍می دانی
امروز با خودم قراری گذاشتم ،
که فراموشت کنم ،
برای همیشه و زندگی کنم
ولی ...
مگر می توانم ،
تو
بانوی
همه نوشته های منی ،
اصلا
من را بنام تو می شناسند
چگونه
می توانم ،
عاشقت نباشم
توی لعنتی
لم داده ای وسط شعرهایم
فکر نمی کنی
وقتشه برگردی ....؟؟؟!!!

***********************************

این روزها
قلبم
درد می کند
کاش
بایستد
ببینم
دردش چیست ...؟؟؟؟

***********************************

این نوشته ها ...
برای نبودنت است.
فکر کن
که بیایی....!!!
«من تو را بانوی شهر عشق خواهم کرد»

***********************************

میدونی حال بد کجایش درد دارد؟؟؟

انکارش!!!

***********************************

poems4

یلدا

در راه است

بانو

همراهش بیا...!!!

***********************************

کاش باد
سر _بازی _نداشت
نه با موهای تو
نه با دل من...

***********************************

آدم بـایـد موقـع خواب
خوابش بیـاد
نه گِرِیه اش ......!!!!

***********************************

نه این دنیایت را دوست دارم
نه دنیای سیاه و سفید حسابرس بعدی ات را ،
نه دنیای شرطی ، سیب های رسیده حرامت را !
تو ،
دوست داشتن را ،
زندگی را ،
از همان اغاز
شرطی کردی .!

***********************************

نهایتا دل به راهی می رسد که دو‌راه بیشتر ندارد:
یا باید خون شود
یا سنگ ...!!!

***********************************

خوش امدی بانوجان

کاغذهایم بهانه ات را می گرفتند
و
خودکارهایم
از
جز تو نوشتن تحصن کرده بودند
و
من
برای از تو نوشتن به بودنت نیازمندم.
بمان
این بار به خاطر من نه
به احترام کاغذ و قلم
چرا که
خود صاحب خانه ای .....!!!!

***********************************

بعضی زخم هایاداوری لازم ندارند،

همین که همدردی ببینند.....

کافی است ..!!

***********************************

بانو

تو طبیبی و ...

طبیب دل من ، نه

ای واااای

به حال دل این مرد غزل خوان ....!!!!!

***********************************

poem3

حوا
دلش سیب می خواست
بیچاره شیطان ...!!!

***********************************

گاهی ...
روزگار سمبه اش پر زور می شود ..
تا زندگی با من قهر و دعوا کند و روی خوش نشان ندهد...
گاهی ...
اسمان در را به روی ام می بندد...
و هوای ش را می دزدد..
اما
من قصه قدیم پدر بزرگ را
هیچ گاه فراموش نکرده ام ..
پریان !
صدای ادم های معمولی را می شنوند
من هم
در این شهر شلوغ
معمولی هستم
گاهی
روزگار
من را مانند توپی به گودالی می اندازد
نه صدایم شنیده می شود نه تنهایی ام دیده می شود...
می شوم
یک هیچ کس
اری !
من ایمان دارم
پریان!
صدای ادم های معمولی را هم می شنوند
و قصه پدر بزرگ دروغ نیست
حتی صدای انهایی که در تنهایی
هیچ کسی شان را فریاد می زنند
و تمام تنشان از قهر روزگار
تازیانه خورده است
من هم
شبی
با تمام معمولی بودنم
برای یک ارزوی معمولی
به اسمان نگاه کردم
تا ستاره ای !
پری و بانوی من شود
دست های سردم را بگیرد
و من را از این گودال تاریک
به اغوش مهربان خود گیرد
بگذار بگویم
گاهی این ادم معمولی
همه حرف هایش را شعر می کند
بانوی مهربان من !
بگذار بگویم
این ادم معمولی
در این پیله روزگار
هنوز عاشق مانده است ...!!!!

***********************************

خدایا !
بهشت و اسمان ها برای خودت !
من ..
اورا..
جایی در همین زمین ...
گم کرده ام ...!!!!

***********************************

دلتنگی ....
هیچ وقت ندانست که فاصله یعنی چه ....!!!!

***********************************

سالهاست قطار
روی ریل ها قدم میزند
وخاطراتش را دود می کند
کسی چه میداند
شاید قطار هم روزی عاشق بوده است.‌‌...!!

***********************************

سکوت
زیباترین لهجه را دارد
وقتی که دیگر حتی باد هم با من همراه نیست
تا به بدرقه تو بیایم ...!!!!

***********************************

باور کن بانو‌!
من از تمام این دلتنگی ها ...
ناخواسته
شاعر شدم ...!!!

***********************************

شعرها: از سعید شیبانی

poem56

معرفی نویسنده:

ثبت نظر درباره «اشعاری از سعید شیبانی»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

3 * 9 = ?