کد مطلب: 305 درج نظر
شاید این جمعه بیاید شاید...

شاید این جمعه بیاید شاید...

جمعه ای بود و گذشت و در حصار شایدها باز ماندیم!! آنقدرها هم که گفتیم وشنیدیم منتظر نبودیم!! اشتیاق آمدنت...
زمان مطالعه: 1 دقیقه

جمعه ای بود و گذشت و در حصار شایدها باز ماندیم!!

آنقدرها هم که گفتیم وشنیدیم منتظر نبودیم!!

اشتیاق آمدنت را فریاد زدیم ولی در هیاهوی زمان فراموش کردیم انتظار و عاشقی و دلدادگی چگونه است

نوشتیم و سرودیم و خواندیم  شعر هجرانت را ولی زندگیمان بی تو  چه راحت گذشت!!

شنیدیم که  یادمان هستی و از حال ما با خبری همت کردیم و لحظه ای مهربانیت را تصور کردیم

رمضان آمد و به نیمه رسید و گذشت و باز شمشیری بر فرق عدالت نشست و باز گفتیم

شاید جمعه ای دیگر....

ولی هر چه که هستیم غروب آدینه آئینه دلمان تار میشود و غربت تمامی وجودمان را میگیرد

شاید خود ندانیم چرا ولی دل بهانه ی تو را میگیرد و تو را میجوید

 

تو ای صفای ضمیرم! چرا نمی آیی؟

چرا بهانه نگیرم؟ چرا نمی آیی؟

اگر حجاب ظهورت وجود تار من است

خدا کند که بمیرم! چرا نمی آیی؟

تو امر کن سر خود را بدست می گیرم

ببین چقدر دلیرم چرا نمی آیی؟

میان خلقت من با گل تو رابطه ای است

من از تراب غدیرم، چرا نمی آیی؟

هوای دیدن سرداب غیبتت دارم

به این رواق اسیرم، چرا نمی آیی؟

اگر چه نیست مرا قوتی چنان گردو

به صرف نان و پنیرم چرا نمی آیی؟

 

معرفی نویسنده:

ثبت نظر درباره «شاید این جمعه بیاید شاید...»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

2 + 9 = ?