کد مطلب: 4608 درج نظر
خلاصه زندگینامه حضرت موسی (ع)

خلاصه زندگینامه حضرت موسی (ع)

تولد حضرت موسی همزمان با تولّد حضرت موسى(علیه السلام)دو طایفه ى بزرگ "قِبْطیان" و "سبطیها" در مصر زندگى مى...
زمان مطالعه: 16 دقیقه

تولد حضرت موسی

همزمان با تولّد حضرت موسی(علیه السلام)دو طایفه ی بزرگ "قِبْطیان" و "سبطیها" در مصر زندگی می کردند، فراعنه که بر مصر فرمانروایی داشتند قبطی بودند اما سبطیها از دودمان حضرت یعقوب(علیه السلام)بودند و بنی اسرائیل، نام داشتند. زادگاه قدیمی و نخستین بنی اسرائیل "کنعان" بود، لیکن پس از آن که از میان این قوم، حضرت یوسف(علیه السلام)به مقام بزرگ مصر رسید; آنان نیز از کنعان به مصر آمدندو در آنجا ساکن شدند، تعداد آنان در آغاز چندان بسیار نبود، اما به تدریج فراوان و فراوانتر شد تا جاییکه برای خود قومی پرجمعیت شدند و عزت یافتند.‏اینان، عزّت و شکوه خود را با مرگ حضرت یوسف(علیه السلام)و نیز با نافرمانیهای ناروای خویش، از کف دادند و چنان شدند که قبطیها بر آنان حاکم شدند و آنان را استثمار کردند و به کارهای دشوار و سنگین واداشتند و از هیچ ظلم و زوری خودداری نکردند. سلطان مصر که "فرعون" لقب داشت و قبطی بود، پنجه در خون سبطیان فرو برده بود، و چنان قدرتی داشت که مبارزه با او، در خیال نیز نمی گنجید. از فرط خودخواهی، خویشتن را "خدا" می خواند و مردم را به پرستش خود وبه شرک وبت پرستی می کشانید.

 

داستان فرعون و حضرت موسی

فرعون، ازین نکته غافل بود که خدا مردم را از فروغ هدایت دور نگه نمی دارد و نمی دانست که سنت دیرین خداوند چنان بوده که همواره با برانگیختن پیامبران، مردم را از جهل ظلم و ستم نجات می داده است، و احتمال نمی داد که "دستی از غیب برون آید وکاری بکند.پیشگویی، به فرعون خبر دادند بزودی فرزندی از بنی اسرائیل به دنیا خواهد آمد که برای سلطنت او خطرناک خواهد بود فرعون در خشم شد و بی درنگ فرمان داد تا سر همه ی پسران بنی اسرائیل را از تن جدا کنند و چنان کنند که از آنان فرزندی باقی نماند.‏با اینهمه حضرت موسی(علیه السلام) به دنیا آمد.‏چون بیم خطر می رفت، مادرش با همه ی مهری که به او داشت، به الهام خداوند، نوزاد دلبند خویش را در جعبه ای نهاد و آن را به امواج رود نیل سپرد تا آب جعبه را همراه خویش ببرد.‏فرعون و همسرش، در جایگاه خویش برکناره ی نیل به تماشای رود سرگرم بودند، که ناگهان جعبه را دیدند، با نوازدی، که در آن جعبه بر سر امواج ناآرام، آرام خفته بود، همسر فرعون وقتی آن صورت پاک کوچک را دید، دلش راضی نشد که آن را دوباره به رود بسپارد احساس کرد او را دوست دارد، مهرش را به دل گرفت، از فرعون درخواست کرد تا اجازه دهد که او را در کاخ نگه دارند و همچون فرزند خویش تصور کنند. فرعون نیز راضی شد، بدین امید که این فرزند خوانده روزی بکارش آید و برایش نفعی داشته باشد.‏طفل شیرخوار، پستان هیچ دایه ای را به دهان نگرفت و این خود مشکلی شده بود، سرانجام چنان که مادر حضرت موسی(علیه السلام)، که پستان های پر از شیرش، حضرت موسی را می طلبید.به شغل دایگی به دربار فرعون راه یافت و حضرت موسی را در آغوش گرفت و شیر داد.‏چه شگفت انگیز است!‏فرعون، دشمن یگانه ی خویش را در دامن خویش می پرورد!‏

 

حضرت موسی در قصر فرعون

 بدینگونه حضرت موسی(علیه السلام)، بزرگ شد و رشد یافت، و خدای او، او را از علم و حکمت بهرهور ساخت، آنچنان شد که در دستگاه بیدادگری فرعون، همه ی ظلم ها و ستم ها را می دید، اما نه تنها ظلم نمی کرد، بلکه از ظلم رنج می برد و در پی راه چاره بود.روزی در راه خویش یکی از فرعونیان را دید که با یکی از بنی اسرائیل گلاویز شده و او را آزار می دهد. اسرائیلی چون حضرت موسی را دید او را به یاری خود خواند، حضرت موسی(علیه السلام) جلو رفت و مشت محکمی به آن فرعونی زد و اتفاقاً در اثر مشت او آن شخص جان سپرد.‏حضرت موسی(علیه السلام) از آنجا دور شد و روز بعد باز همان شخص دیروزی را دید که با فرعونی دیگری گلاویز است. و او باز از حضرت موسی(علیه السلام)یاری خواست، موسی با ناراحتی به او گفت:‏تو شخص گمراهی هستی،و جلو رفت که او را کنار بزند. اسرائیلی به گمان آن که موسی می خواهد او را بکشد فریاد زد:‏آیا می خواهی مرا هم مثل همان مرد دیروز بکشی.‏پس از این حادثه موسی با نگرانی مراقب خود بود ولی برای فرعونیان معلوم شده بود که قاتل آن فرعونی کسی جز موسی نیست، از این رو فرعون برای قتل حضرت موسی(علیه السلام)به مشورت پرداخت.‏مأموران در تعقیب حضرت موسی بودند. و موسی با ترس و نگرانی به سر می برد که خداپرستی خیراندیش، او را آگاه ساخت و گفت: هر چه زودتر از این شهر خارج شو زیرا که فرعونیان برای کشتن تو به مشورت پرداخته اند.‏حضرت موسی (علیه السلام)، با ناراحتی از مصر بیرون آمد و به سوی مدین رهسپار شد در حالی که برای نجات از دست ستمگران از خدا یاری می طلبید:‏

 

((رب نجنی من القوم الظالمین))

(پروردگارا مرا از دست ستمگران نجات ده)

 

حضرت موسی در شهد مدین

سرانجام موسی به شهر مدین رسید و برای استراحت در کنار چاه آبی توقف کرد. در اطراف چاه، مردم بسیاری را دید که حیوانات خود را آب می دهند. و کمی دورتر از انبوه مردم دو زن را دید که با گوسفند های خود منتظر ایستاده اند،حضرت موسی برای یاری آنان پیش رفت و سبب انتظارشان را جویا شد. آنان گفتند:‏پدر ما پیرمردی سالخورده است و ماناچاریم خودمان گوسفندها را آب دهیم و اکنون منتظریم اطراف چاه خلوت شود تا بتوانیم گوسفندان را سیراب کنیم.‏حضرت موسی(علیه السلام) جلو رفت و گوسفندها را آب داد و آنهابه خانه بازگشتند. و موسی(علیه السلام)که سخت خسته و گرسنه بود وتوشه ای همراه نداشت در سایه ای نشست و از خدا خواست که گرسنگی او را برطرف سازد:((رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر))

طولی نکشید که یکی از آن دو دختر در حالی که با شرم قدم برمی داشت بازگشت و به موسی(علیه السلام)گفت: پدرم شما را می خواند تا اجرت کارتان را بدهد.پدر دختران، حضرت شعیب (علیه السلام)پیامبر راستین خدا بود.

حضرت موسی برخاست و همراه دختر به راه افتاد. در راه از دختر خواست که جلوتر از او راه برود و گفت مرا از پشت سر راهنمایی کن، زیرا من از خاندانی هستم (خاندان انبیا) که به اندام زنان از پشت سر هم نگاه نمی کنند.

و بدین ترتیب نزد شعیب (علیه السلام)آمد و داستان خویش را برای او نقل کرد و شعیب(علیه السلام)او را دلداری داد و گفت: هراسی نداشته باش، دیگر از چنگ ستمگران نجات یافته ای.‏همان دختر که به دنبال حضرت موسی(علیه السلام)رفته بود به حضرت شعیب(علیه السلام)گفت: این پدر این مرد را استخدام کن که او هم قوی و نیرومند و هم امین و درستکار است.‏حضرت شعیب (علیه السلام)که از امانت و پاکدامنی حضرت موسی(علیه السلام) با خبر شد یکی از آن دو دختر را به همسری حضرت موسی(علیه السلام) درآورد و موسی(علیه السلام)طبق قراری که با شعیب بست ده سال به چوپانی و گله داری برای اومشغول بود.‏پس از پایان ده سال، حضرت موسی(علیه السلام)با خانواده اش به طرف مصر حرکت کرد.

 

پیامبری حضرت موسی

در راه در شبی تاریک و سرد، راه را گم کردند. همه جا تاریک بود و راه از بی راهه شناخته نمی شد و حضرت موسی(علیه السلام) و خانواده اش سرگردان مانده بودند، ناگاه، چشم حضرت موسی(علیه السلام)به آتشی افتاد. بی درنگ، به همسرش گفت: تو اینجابمان، تا من به طرف آتش بروم، شاید در آنجا کسی را - راهنمایی را - بیابم، یا از آن آتش، شعله ای برگیرم و به اینجا بیاورم. و شتابان سوی آتش براه افتاد و چون به آن رسید از جانب درختی این صدا برخاست:

((یا موسی انی انا الله رب العالمین))

(ای موسی منم خدای یکتا، پروردگار عالمیان)

من تو را به پیامبری برگزیدم، پس به آنچه به تو وحی می شود

گوش کن.

منم خدای یکتا وجز من خدایی نیست تنها مرا عبادت کن و نماز را به پا دار تا به یاد من باشی.‏رستاخیز بی تردید خواهد آمد... تا هرکس به جزای کارهای خویش برسد.‏حضرت موسی(علیه السلام)،چوبدستی در کف داشت، که هم آن را به جای عصا به کار می برد و هم با کمک آن، برای گوسفندان خویش، از شاخه ها،برگ می چید ومی ریخت.

در آن وحی به او فرمان داده شده که عصای خود را به زمین اندازد و حضرت موسی نیز آنرا به زمین انداخت چوب دست در دم اژدهای توفنده شد، حضرت موسی(علیه السلام)ترسید وگریخت. از ترس سر خود را نیز بر نمی گرداند. ندا آمد که برگرد. نترس و آسوده باش، قلبش آرام یافت و بازگشت و به فرمان خدا دست برد و اژدها را گرفت و آن به خواست خدا دگربار تبدیل به عصا گردیدبازبه او گفته شد که دست خود را به گریبان خویش بر و بیرون آر، چون چنین کرد درست خود را درخشنده دید، نوری سپیدفام، نه آن چنان، که چشم را آزار دهد، از دست او می تراوید.این ها معجزات حضرت موسی(علیه السلام)بود، خداوند این نشانه ها را با او همراه کرده بود تا فرعون و فرعونیان در پیامبری او تردیدی نداشته باشند، این قدرت ها به او اعطا شده بود تا نپندارند که او از پیش خود ادعای نبوت می کند.

آغاز رسالت حضرت موسی

آنگاه خداوند به او فرمان داد تا به جانب فرعون رو کند، رسالت اوآغاز شده بود. حضرت موسی(علیه السلام)نخست با گفتاری خوش، فرعون را از نبوّت خود آگاه کرد و او را به پرستش خدای یگانه، دعوت نمود و از او پرسید آیا میل داری که روحی شایسته و پاکیزه داشته باشی، می خواهی که من ترا به پروردگارت رهنمون باشم؟

 

فرعون از او پرسید: خدای تو کیست؟

حضرت موسی(علیه السلام) گفت خدای من، کسی است که آسمان و زمین را آفریده، اوست آنکه همه چیز را آفریده،

فرعون از این پاسخ برافروخت، رو به حضرت موسی(علیه السلام)کرد و گفت: من به جز خود، خدای دیگری برای شما سراغ ندارم، و تو موسی اگر مرا نپرستی مجازات خواهی شد.‏

حضرت موسی(علیه السلام) پاسخ داد: که اگر من از جانب خدای خویش برای تو، نشانه ای بیاورم چه خواهی گفت؟‏

فرعون پرسید که کو؟ کجاست نشانه ات؟ بیاور اگر راست می گویی!‏

حضرت موسی(علیه السلام) همان عصا را انداخت، چوبدستی، اژدها شد دست خود را در گریبان برد و بازآورد و آن نور پاک و سپیدگون را برابر چشمان فرعون نگاه داشت، فرعون در شگفت شد، از یکسو حضرت موسی بود و خدای حضرت موسی، و نشانه های او، و از سوی دیگر فرمانروایی و سلطنت و یکه تازی او بر مصر و مصریان بود،

 

خودخواهی فرعون او را از تسلیم به حضرت موسی(علیه السلام)، باز می داشت.

امّا در برابر این نشانه ها سخت درمانده بود، با خود گفت: چطور است او را ساحر و جادوگر بنامم؟

با این خیال به طرفداران حیرت زده ی خویش گفت: اینک این ساحری است که می خواهد شما را از دیارتان بیرون کند و خود جای گزین شما گردد، چه می گویید؟

گفتند او را نگاهدار و ساحران را دعوت کن تا بر او غالب شوند، سحرش را بازشناسند و رسوایش کنند.

 

فرعون پذیرفت، به دستور او همه ی جادوگران کهن که سر آمد روزگار خود بودند، گرد آمدند، در آن اجتماع بزرگ فرعون به ساحران وعده داد که اگر بر موسی چیره شوید، پیش من همه پاداش خواهید داشت.بااین خیال خام که حضرت موسی(علیه السلام) را خوار و و زار خواهند کرد و نزد فرعون، رتبه ی بالاتر خواهند یافت، چوب ها و ریسمان های خویش را به زمین افکندند، با سحری که کرده بودند آن چوبها و ریسمانها، به چشم مردم که شاهد این زورآزمایی بودند، مارهایی می نمودند که گویی راه می رفتند، دهان مردم از تعجّب باز مانده بود، اما حضرت موسی(علیه السلام)با خدا بود و بهتر از آن، خدا با حضرت موسی(علیه السلام)بود، نوبت او رسید.

 

همان چوبدست ساده ی خود را به جانب انبوه افسون و جادوی جادوگران فرعون افکند، همه دیدند که آن چوبدست. اژدهایی سهمگین شد، چرخی خورد و همه ی ساخته های ساحران را بلعید، آنچنانکه گفتی هرگز چیزی بر جای نبوده است بیش از همه و پیش از همه، این ساحران بودند که به حضرت موسی(علیه السلام)ایمان آوردند، همه یکدل و یکصدا گفتند: ما به پروردگار جهانیانکه خدای حضرت موسی و هارون است ایمان داریم، به سجده افتادند و از آنچه کرده بودند عذر خواستند.‏خشم فرعون، فراوانتر شد، آنان راتهدید کرد، اما آنان که بهتر از همه تفاوت سحر و معجزه را می دانستند، به خوبی دریافته بودند که حضرت موسی(علیه السلام)ساحر نیست و قدرت او، قدرتی خدایی است، بدین سبب از تهدید فرعون نهراسیدند.

فرعون به آنان گفت به چه جرأت بی اجازه ی من به خدای موسی ایمان آوردید، من دست و پایتان را می برم، من شما را برشاخه های نخل به دار می آویزم، بیچاره می پنداشت که مردم در اعتقاد خویش نیز می باید از او کسب اجازه کنند! ساحران گفتند: ما، ترا به خدایی که ما را آفریده است ترجیح نخواهیم داد، ما به خدای خویش باز می گردیم، ما چون نخستین گروه نخستینی هستیم که به موسی ایمان آوردیم، از خدای خود امید آمرزش داریم. تو، آنچه می خواهی انجام ده، که ما به خوبی می دانیم که این دنیا،دوامی نخواهد داشت.اما این سخن های گرم، در دل سرد فرعون و فرعونیان بی اثر بود، آنان فریفته ی جاه و جلوه ی قدرت خویش بودند.‏آنان بنی اسرائیل را اسیر کرده بودند، زنان را که از آنان بیم خطری نمی رفت، زنده نگه می داشتند و به کار می گماردند و پسران و جوانان آن قوم را می کشتند، خداوند بارها زبونی فرعونیان را آشکار کرد، خوارشان ساخت تا عبرت گیرند. هر زمان که بلایی می آمد، با حضرت موسی(علیه السلام)پیمان می بستند که اگر خداوند بلا را بردارد ما به او ایمان خواهیم آورد و چون بلا برطرف می شد پیمان خویش را از یاد می بردند و دوباره ظلم می کردند.‏فرعون به قوم خویش می گفت: بگذارید، من موسی را بکشم، می ترسم دین شما را از شما بگیرد، و بیم آن دارم که او در این سرزمین آشوبی به پا کند و فتنه ای برانگیزد!‏حضرت موسی(علیه السلام)می گفت: من از هر طغیان گری که به رستاخیز ایمان ندارد، به خدا پناه می برم.‏در این گیرودار، مردی پیدا شد، مردی که ایمان خود را تا آنزمان، پنهان کرده بود، رو به مردم غفلت زده کرد و صدا درداد که آیا می خواهید کسی را که می گوید خدا پروردگار من است بکشید؟ آیا نشانه های خدا را که با خود همراه دارد نمی بینید؟فرعون اعلام کرده :آنچه گفته ام همانست دگرباره آن مؤمن یگانه، مردم را هشدار داد که من از آن می ترسم که شما نیز سرنوشتی همچون سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود پیدا کنید، من می ترسم که شما خود را به دوزخ و آتش گرفتار سازید و هیچ کس نتواندشما را از عذاب خدایتان نجات بخشد،فرعون، بی اعتنا به هشدار آن مرد، در فکر کار خویش بود و به هامان که وزیرش بود به ریشخند گفت: برای من برج بلندی بساز تا از فراز آن به راههای آسمان آگاه شوم،شاید به خدای موسی دست یابم. آن مرد، که به خدا ایمان محکمی داشت همچنان سخن های خویش را تکرار می کرد.‏می گفت: مرا پیروی کنید، من شما را به راه راست رهنمون خواهم کرد.ای قوم من، این زندگانی دنیا، ناپایدار است، بدان مغرور نباشید.‏آخرت، همیشگی است، آخرت جاودان است.‏همه کرده های انسان در آنجا بررسی خواهد شد، بدکار کیفر خواهد دید و نیکوکار پاداش خواهد گرفت. پاداش نیکی ها، بهشت جاویدان است.‏

 

ای مردم: من شما را به نجات می خوانم، شما چرا مرا به آتش دعوت می کنید.‏شما از من می خواهید که به خدای بی همتا کافر شوم و دیگری را با او شریک بدانم اما من شما را به سوی خداوندی می خوانم که به حقیقت بخشنده و صاحب عزّت است. خدایی که بازگشت همه ی ما به سوی اوست.‏همه ی آنان که حق را می بینند و می فهمند، امّا به آن تسلیم نمی شوند در آتش خواهند بوددیری نخواهد گذشت که آنچه را که می گویم خواهید دید.

 

فرعون و فرعون پرستان، به این سخن ها، از راه خویش باز نمی گشتند، خدا آن مؤمن دلیر را در پناه خویش گرفت و فرعونیان را گرفتار بلا کرد.سرانجام، چنان شد که خدا به موسی(علیه السلام) فرمان داد که: آن توده های ستمدیده را شبانه از مصر بیرون برد. حضرت موسی(علیه السلام)، بنی اسرائیل را در تاریکی به راه انداخت، آنان رو به دریای احمر کوچ می کردند، در دلشان ترس این بود تا مبادا فرعون باقوای خویش آنان را دنبال کند و چنین نیز شد،فرعون با سپاه خویش به تعقیب حضرت موسی(علیه السلام)پرداخت. وقتی بنی اسرائیل آن سپاه عظیم را دیدند و به تشویش افتادند، چاره ای پیدا نبود، در یک سو دریا بود، کران تا کران آب، و در سوی دیگر فرعون بود با لشکر انبوه خویش، موسی به خدا پناه برد، به او وحی شد که عصای خود را به دریا زن و از آب بگذر، باز هم، همان عصا مظهر قدرت خداوندی شد، حضرت موسی(علیه السلام) چوبدست خود را به آب کوفت، در دم، راهی خشک و هموار باز شد، بنی اسرائیل به دنبال موسی(علیه السلام)در آن راه، پاگذاشتند آب از دو سوی راه، همچون دو دیوار پشته بر پشته سوار بود و نمی ریخت، بنی اسرائیل از آب گذشتند، و فرعون با سپاه خویش در رسید، در فکر بود که چکار باید کرد، آیا بازگردد، یا دل به دریا زند، در پیش روی خویش، می دید که حضرت موسی(علیه السلام) و قومش، چگونه به دریا پانهادند و به سلامت از آن گذشته اند، امّا به این نشانه ی آشکار خداوندی، ایمان نمی آورد، به سپاه خود فرمان داد که بگونه ی قوم موسی، از آب بگذرند، همه اطاعت کردند و به دریا در آمدند، می تاختند تا به حضرت موسی(علیه السلام)و مردم او دست یابند; از باده ی غرور سرمت بودند، ناگهان دیواره ها به هم برآمد، آن راه، چاه شد، آب از همه سو آنان را فرا گرفت، فرعون که خود را بیچاره دید، ایمان آورد، اما دیر بود، همه غریق دریا شدند، همه نابود شدند و از یادها رفتند. قرآن، حال آخرین لحظات فرعون را به دقت بیان می کند،می گوید:

"وقتی فرعون در غرقاب غوطه ور شد، گفت: باور کردم که خدایی نیست مگر آن خدا که بنی اسرائیل به او ایمان دارند، من تسلیمم، (پاسخ شنید که:) آیا اکنون؟! در حالی که تا این دم عصیان و طغیان داشتی و فساد برپا می کردی، پس امروز ما جسد تو را از آب بیرون خواهیم کشیدتا برای دیگران که پس از تو می آیند عبرت باشی که مردم بسیاری از نشانه های ما، غافلند.‏بنی اسرائیل، بدینگونه از دریا گذشتند.

‏اگر حضرت موسی(علیه السلام) از فرعون و ظلم او آسوده خاطر گشته بود اینک گرفتاری بزرگ او، جهل و بهانه جویی خود بنی اسرائیل بود. در آنسوی دریا به ملتی رسیدند، که بت می پرستیدند بنی اسرائیل از حضرت موسی(علیه السلام) خواستند تا او برای آنان نیز بتی بسازد تا آنان چیزی حتی در بت پرستی هم، از دیگران کم نداشته باشند، حضرت موسی(علیه السلام)از این موضوع دلتنگ شد و فرمود: چه جاهل و نادانید، آیا انتظار دارید من خدای دیگری، به جزآنکه شما را از چنگال فرعون رهایی بخشید بجویم؟خدا حضرت موسی(علیه السلام) رادعوت کرد تا سی شب دور از مردم به نیایش او بپردازد، حضرت موسی(علیه السلام)به جای خویش، حضرت هارون(علیه السلام) برادر خود را برای بنی اسرائیل برگماشت و به او برای اداره ی این قوم سفارش نمود، پس از سی شب، به فرمان خداوند، برآن شبها ده شب دیگر افزود، پس از سرآمدن چهل شب، تورات بر او نازل شد تا هادی آنروز قوم یهود باشد.

اما بنی اسرائیل تا، چند روزی از حضرت موسی(علیه السلام)دور ماندند، دوباره دلشان بهانه ی بت گرفت. شیادی، سامری نام، زر و زیورهای آنان را گرفت و گوساله ای زرین ساخت، آنچنان که در شرایط مخصوصی، به تدبیر او، صدای گوساله از خود پخش می کرد، آنگاه به مردم، که خردشان تنها در چشمشان بود گفت: این گوساله خدای موسی است، خدای شماست، باید آنرا بپرستید.‏مردم، از یاد بردند که خدا نمی تواند جسمی باشد که در مکان و زمان بگنجد، فراموش کردند که خدا می باید هادی آنان باشد، غافل از همه ی تعالیم حضرت موسی(علیه السلام)، گوساله ای زرین را که دست ساخته ی سامری بود و برای کسی نفع و ضرری نداشت، به خدایی پذیرفتند. توجه نداشتند که این بت ساخته ی سامری برای آنان، تنها گوساله وار فریاد می کشد و حال آنکه اگر ممکن بود خدا در میان مردم ظاهر شود به هدایت و راهنمایی آنان می پرداخت و روشن است که از هدایت و راهنمایی تا فریادبیهوده،فاصله بسیار است.

و یهود، اینچنین گمراه شدند و به نصیحت های هارون(علیه السلام)،توجهی نکردند.

وقتی که حضرت موسی(علیه السلام)بازگشت، و آن انحراف عظیم را دید، سخت افسرده دل گشت و آن مردم جاهل را سرزنش کرد.‏به سامری فرمود: اینک بنگر که باخدای ساخته ی تو چه می کنم، آن را می سوزانم و خاکسترش را به دریا می پاشم، که خدای واقعی شما، تنها خدایی است که با هر آنچه هست بینا و داناست

وجز او خدایی نیست.و بدین گونه آن بت را درهم شکست و نابود ساخت.‏گفتار الهی حضرت موسی(علیه السلام)در دل یهودیان، چندان اثر نداشت، همواره بهانه می جستند و پیمان شکنی می کردند. اینان پس از حضرت موسی(علیه السلام)نیز کمتر به حق تسلیم شدند و به گفتار پیامبران و برگزیدگان خداوند. بی اعتنا ماندند. به آنان ستم ها کردند و گروهی از پیامبران را کشتند. حتّی در کتاب آسمانی خود نیز، دست بردند و آن را تحریف کردند و تورات را به صورت امروزی آن درآوردند که: ناکاملی های آن، به اندازه ای است که نمی توان آن را یک کتاب آسمانی دانست.

معجزات کلی حضرت موسی(ع)در قرآن

در آیه 101 سوره اسراء تعبیر به 9 معجزه دارد‌: ((وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسَی‌َ تِسْع‌َ ءَایَـاَت‌ بَیِّنَـاَت که آن نه معجزه‌ عبارت است از: عصا، ید بیضا، طوفان‌های کوبنده

 

((فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِم‌ُ الطُّوفَان‌َ (اعراف‌/133)))، هجوم ملخ و قمّل(شپش یا یک نوع آفت نباتی‌) که بر زراعت‌ها و درختان آن‌ها مسلط گشت و آفت کشاورزی آنان شد

 

((وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّل))‌َ، و هجوم قورباغه ها که از رود نیل سر برآوردند و آن قدر تولید مثل کردند که زندگی مردم را قرین بدبختی و مشکلات فراوان کرد

 

وَالضَّفَادع‌َ، دم‌ یا ابتلای عمومی به خون دماغ شدن و یا به رنگ خون در آمدن رود نیل به طوری که نه برای شرب قابل استفاده بود و نه برای کشاورزی

 

((وَالدَّم‌َ ءَایَـَت‌ٍ مُّفَصَّلَـَت))‌،خشکسالی

 

((وَلَقَدْ أَخَذْنَآءَال‌َ فِرْعَوْن‌َ بالسّنِین (اعراف‌/130))) و کمبود انواع میوه

 

(( و َنَقْص‌ٍ مِّن‌َ الثَّمَرَ َت‌ِ)). شایان ذکر است که معجزات حضرت موسی بیش از این نه تاست؛

 

از جمله‌: شکافته شدن دریا وغرق شدن فرعون و فرعونیان(بقره‌/50)، نزول مَن‌ّ و سلوی‌َ (بقره‌/57)، جدا شدن قسمتی از کوه وقرارگرفتن همچون سایبانی بالای سرآن‌ها (اعراف‌/171)، بازگشت حیات به مقتولی که قتل اومایه اختلاف بنی اسرائیل شده بود (بقره‌/ 73) ، و خارج شدن چشمه از سنگ(بقره/60)و...

 

ولی سیاق آیه 101 سوره اسرأ نشان می‌دهد، معجزات و نشانه های نه ‌گانه در این آیه مربوط به هدایت و ارشاد فرعون و فرعونیان است.

: برای دریافت مشاوره درباره خلاصه زندگینامه حضرت موسی (ع) فرم زیر را تکمیل کنید
پرداخت هزینه مشاوره

معرفی نویسنده:

محتوا و مقالات پروفایل عمومی آسمونی توسط جمعی از همکاران دپارتمان های مختلف آسمونی نگارش و ویراستاری می شود، و بیشتر حول و محور موضوعات عمومی و روزانه می باشد

instagram.com/asemooniportal

نظر خود را درباره «خلاصه زندگینامه حضرت موسی (ع)» در کادر زیر بنویسید :

3 * 9 = ?