کد مطلب:  5986 
2 نظر
2 نظر
زمان مطالعه: 3 دقیقه
داستان ماهی قرمزهای گمشده

داستان ماهی قرمزهای گمشده

داستان ماهی قرمزهای گمشده توسط لیلا شاهپوری بمناسبت عید نوروز نوشته شده است.
زمان مطالعه: 3 دقیقه

هر سال که نزدیک عید می شود یاد ماهی قرمزهایی می افتم که یک روز تمام بخاطر آنها غصه خوردم و اشک ریختم. حالا که چند سالی گذشته به یاد آنروز می خندم و گاهی هم خجالت زده می شوم.... در این پست آسمونی می توانید ادامه ی این داستان را بخوانید.

داستان ماهی قرمزهای گمشده
داستان ماهی قرمزهای گمشده

به نام خدا

یک هفته به عید مانده بود و بعد از خانه تکانی و خرید مایحتاج روزهای عید، تصمیم گرفتم به بازار رفته تا چیزهایی را که برای سفره هفت سین احتیاج داشتم را خریداری کنم. صبح زود دخترم را به مدرسه فرستادم و قورمه سبزی بار گذاشتم تا اگر خرید دیر شد برای درست کردن نهار عجله نداشته باشم. ساعت ده صبح بود که به همراه همسرم که قرار بود به شرکت برود راهی بازار شدم. باورم نمیشد تا این حد بازار شلوغ باشد می دانستم که صبح سختی را خواهم داشت.

بوی عید را میشد در کوچه پس کوچه های بازار احساس کرد. بچه های خوشحال که در حال پوشیدن لباس بودند و در حالیکه یکی از لباس ها را بر تن داشتند چشم شان باز هم به اطراف می چرخید تا لباسی دیگر را هم انتخاب کنند. بعد از گرفتن وسایل هفت سین , بین راه چشمم به سنبل یاسی رنگی افتاد که زیبایی عید را صد چندان میکرد.

ساعت دوازده و نیم شده بود که خریدهایم تمام شد. بنابراین به سمت خیابان اصلی رفتم تا تاکسی بگیرم. موقع گرفتن تاکسی ناگهان یادم افتاد که ماهی قرمز نگرفته ام، بنابراین کنار یکی از ماهی فروشی های کنار خیابان ایستادم و چهار تا ماهی ریز و ناز گرفتم که قرمزی آن را همیشه سر سفره هفت سین دوست دارم.

بالاخره بعد از گرفتن تاکسی با کلی خرید به سمت منزل رفتم. عجله داشتم تا سریع تر به خانه برسم بعد از اینکه کرایه تاکسی را دادم با دقت داخل تاکسی را دیدم تا همه چیز را برداشته باشم. با احتیاط خریدهایم را داخل آسانسور گذاشتم تا به طبقه پنجم رسیدم , در آسانسور را نیمه باز گذاشتم تا کلید را به قفل بیندازم ولی همین که در خانه را باز کردم ناگهان در آسانسور بسته شد و تمام خرید که در آن بود به همکف رفت. نمی دانم چه کسی دکمه را زده بود ولی بالاخره آسانسور بالا آمد ولی همین که در آنرا باز کردم یک گربه چاق و تپلی ناگهان از زیر پایم در رفت.

با دیدن گربه که شوکه شده بودم ترسیدم و فریادی کشیدم. بالاخره به خیر گذشت و توانستم تمام خریدهایم را به داخل منزل ببرم. کلی کار داشتم حالا باید خریدهایم را جمع و جور میکردم. یک ساعتی گذشت که دختر و همسرم به خانه برگشتند. دخترم که با دیدن وسایل هفت سین ذوق زده شده بود گرسنگی اش را فراموش کرده بود.

ساعت یک و نیم بود که نهار حاضر شد و مشغول خوردن بودیم که ناگهان دخترم چیزی گفت که از کنار میز نهار خوری پریدم . -مامان ! چرا ماهی قرمز نگرفتی ؟ دوستام میگن ماماناشون چند روزه که ماهی خریدن ! باورم نمیشد ! ماهی ها را چکار کردم ؟ آهی عمیق کشیدم و گفتم ای وای گربه چاقه ماهی قرمزهایی رو که خریده بودم خورد! دخترم با بغض گفت : ماهی های بیچاره !!! یعنی امسال ماهی نداریم ؟ همسرم گفت : نه بابایی فردا صبح دوباره میخرم . من که خیلی عصبانی بودم به سمت در رفتم تا به پارکینگ بروم شاید که آن گربه چاق هنوز مشمای ماهی را پاره نکرده باشد. تمام پارکینگ را گشتم ولی اثری از آن گربه بدجنس نبود خیلی ناراحت بودم از اینکه در موقع مرگ نتوانسته بودم آن بی گناهان را نجات دهم.

چشمانم کمی خیس شده بودند ولی سریع اشکم را پاک کردم تا کسی مرا نبیند. شب شد. هنوز از کار خودم دلگیر بودم که به همسرم گفتم زباله ها را دم در ببرد. روی مبل نشسته بودم که دقایقی بعد همسرم بعد از گذاشتن زباله ها دم در برگشت و در حالیکه می خندید گفت: خانم خانما ! مهمون داریم. برگشتم و با تعجب به همسرم نگاهی انداختم !!!! در دست همسرم مشمای ماهی قرمزهای ناز بود. با خوشحالی گفتم: کجا بودن؟ همسرم باز هم خندید و گفت: توی زباله ها تشریف داشتن !!!!!!!!!! باورم نمی شد که ماهی های خوشگل را قاطی آشغال ها به داخل سطل زباله انداخته باشم. هر سال عید به یاد آنروز ابتدا ماهی ها را داخل تنگ می گذارم سپس به کارهای دیگرم میرسم.

نویسنده: لیلا شاهپوری

نظر خود را درباره «داستان ماهی قرمزهای گمشده» در کادر زیر بنویسید :
2 + 7 = ?
لطفا شرایط و ضوابط استفاده از سایت آسمونی را مطالعه نمایید