کد مطلب: 55706 درج نظر
زمان مطالعه: 3 دقیقه
کیشلوفسکی ، پیکاسوی سینماست

کیشلوفسکی ، پیکاسوی سینماست

جهان هنر،جهان شکل نیست،هر چند که محکوم به شکل است.جهان هنر ،جهان فرم و محتوا نیست هر چند که محکوم به فرم و محتوا ست
زمان مطالعه: 3 دقیقه

اختصاصی آسمونی نوشته ایلیا آل خمیس

جهان هنر،جهان شکل نیست،هر چند که محکوم به شکل است.جهان هنر ،جهان فرم و محتوا نیست هر چند که محکوم به فرم و محتوا ست.بر خلاف نظر مسعود فراستی معتقدم که حرف اول سینما اندیشه است نه سرگرمی.چرا که اندیشه کلید ورود به جهان خیال است.کلید ورود به جهان خلق اثر است.

اندیشه منشا شخصیت اثر هنری ست.سینما جز در شکل ،هیچ تفاوتی با آثار هنری دیگر ندارد.جهانی که یک فیلم دنبال می کند همان جهانی ست که یک نقاش در آتلیه ی کوچکش و در تنهایی اش دنبال می کند.همان جهانی ست که یک موزیسین در خلوتش در پی اوست و همان نگاه خیره ی مجسمه سازی ست به توده ی سنگی در پی تصویری.جهان هنر،جهان خیال است.و اثر هنری تجسم این خیال ها در قالب های گوناگون.اما غرض نگاهی به کیشلوفسکی از منظری دیگر است.

آن مرد لهستانی که بر اهالی سینما معرف حضور است.مردی که جوانی اش را به واسطه ی کار پدر در شهرهای مختلف زیست و در آرزوی کارگردانی تاتر و ورود به مدرسه ی "لودز" در نهایت سر از سینما در آورد.در اولین فیلمش کارگران 71 تصویرگر دردهای کارگران در اعتصابات 70 میلادی بود و در فیلم غیر مستندش کارکنان1975 که اولین جایزه اش را از از جشنواره ی مانهایم دریافت کرد ،درباره ی واقعیت اجتماعی سخن گفت.دوره ی بعدی تحول کیشلوفسکی را در در فیلم شیفته ی دوربین 1979 به وضوح می توان دید.نگاه او از کلیت اجتماع به درگیری های شخصی می رسد و انتخاب های اخلاقی یک شخصیت برای او مهم می شود.دغدغه های اخلاقی و ارزش ها تا فیلم پایانی نیست1984  و اشنایی اش با "کریستف پیسیویچ "فیلمنامه نویس به او جهتی دیگر می دهد.که این دوره ،دوره ی طلایی هنرمند است.درباب مجموعه "ده فرمان "او مطالب زیادی نگاشته شد.نقدهایی با زبان و واژه گان سینمایی.نقدهایی از روی بلدی .غافل از اینکه جهان هنر،جهان بلدی نیست.جهان هنر،جهان نابلدی و دریافت است.

"کیشلوفسکی" ده فرمانش را از ده فرمان موسی وام گرفت.همچون وام گرفتن تابلوی "زنان الجزایری" پیکاسو از "دلاکروا".ده فرمان ،10 فیلم کوتاه یا اپیزود بود که در مجتمع آپارتمانی در ورشو فیلمبرداری شد.اگر ده فرمان موسی را تابلوی نقاشی زنان الجزایری دلاکروا بدانیم،ده فرمان کیشلوفسکی را باید اثر زنان الجزایری "پیکاسو" دید.دلاکروا می گوید:سبک فقط در اثر پژوهش طولانی پدید می آید.او در سال 1832 م از شمال آفریقا دیدار کرد و خاطره ی آنجا ،تخیلش را تا پایان عمر تحت تاثیر قرار داد.دلاکروای نقاش در منظره ی آفتاب سوخته آنجا و پیکر اعراب پر طاقت و رنگارنگ که رداهایی شبیه توگای رومیان باستان می پوشیدند،روزنه هایی تازه به سوی فرهنگی را دید که بر فضیلت های ناشی از غرور مبتنی بود و به اعتقاد دلاکروا از هر آنچه نیو کلاسیسم اروپایی می توانست تصور کند،کلاسیک تر بود.اما بسیار سالیان بعد از او ،پیکاسو نگاه محنت باری بر گذر عمر داشت.او در فرایند بازآفرینی ،ایده را از اثر تاریخی گرفته و نوع نگاه و تاویل شخصی اش را بدان افزود.حالا اگر بین دلاکروا و پیکاسو  شباهتی دیده می شود ،بین کیسلوفسکی و معناگرایی به مفهوم مذهبی ارتباطی می توان دید.هر چند فیلم های او متکی بر اخلاق اند اما در فرم متکی بر شاکله ی نگاه هنرمندندو این نگاه هنرمند به روند خلق اثر هنری او را به هنرمندان تجسمی نزدیک می کند.چرا که آنچه آثار هنری را از همدیگر متمایز می کند فارغ از شیوه و تکنیک ها، برخورد هنرمند با اثر است.

برخورد ،عنصر ناملموس است.برخورد،در حیطه ی قوه فاهمه سنجیده می شود.برخورد سرچشمه ی سبک هاست.منشا فرم و محتوا ست.مفهومی نظری که با شروع خلق اثر،تجسم پیدا می کند تا امر زیبا شود.کیشلوفسکی را باید در فرم جستجو کرد نه در محتوا.چرا که محتوا در آثارش بیشتر عنصری ست که به فرمش برساند.او برخوردی تجسمی با جهان دراماتیک دارد.در فیلم های آخر و خارج از لهستان،گامی بلند به انتزاع بر می دارد.همان گا می که پیکاسو بر می دارد.او در (زندگی دوگانه ی ورونیک1990)و سه گانه ی سه رنگش(آبی،سفید،قرمز) به جهان هنر پا می گذارد.به جهان خیال وارد می شود.توانایی بیان دغدغه های اخلاقی و امور ماورایی را نه در محتوای آثارش بلکه در فرم فیلم هایش باید جستجو کرد.شکل روایت او نه شکلی سینمایی چون هم عصرانش بلکه مسیری تجسمی دارد و شاید به این دلیل باشد که که هنرمندان تجسمی پس از دیدن فیلم هایش در سینما-تاتر ورزنده در سال 1379 زمان زیادی را ایستاده برای او دست کوبیدند.شکل نگاه او به سکانس هایش همچون نگاه یک نقاش به بوم ،نگاه یک مجسمه ساز به متریالش و یک بافنده به تار و پودهایش است.دوربین و آبشن های مختلفش،بازیگران و توانایی ظاهری و درونی شان و تمامی ابزار سینما و تکنیک هایش در خدمت برخورد "کیشلوفسکی "به خلق یک اثر است.اینجاست که زیباشناسی به مثابه ی استتیک در آثار کیشلوفسکی ظهور پیدا می کند و اندیشه به عنوان ابزاری که خیال را ملموس می کند و به کار شخصیت می دهد ،ظاهر می شود و فردیت هنرمند تجسمی در شاکله ی سینما حلول می کند...

معرفی نویسنده:

ایلیا آل خمیس - 1356-خوزستان( مدرس هنر)
مجسمه ساز ، نقاش ، شاعر ، مترجم ، محقق و منتقد سینما و هنرهای تجسمی ، اسطوره شناس
فارغ التحصیل دانشگاه هنر تهران در گرایش مجسمه و حجم
کارشناس ارشد پژوهش هنر

ثبت نظر درباره «کیشلوفسکی ، پیکاسوی سینماست»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

6 - 4 = ?