کد مطلب: 23123 درج نظر
زمان مطالعه: 1 دقیقه
داستان های ترسناک چند خطی

داستان های ترسناک چند خطی

اگر به خواندن داستان های ترسناک علاقه دارید این بخش آسمونی را حتما مطالعه نمایید چرا که داستان های کوتاه و...
زمان مطالعه: 1 دقیقه

اگر به خواندن داستان های ترسناک علاقه دارید این بخش آسمونی را حتما مطالعه نمایید چرا که داستان های کوتاه و چند خطی که بسیار ترسناک هستند را برای شما عزیزان تهیه و تنظیم کرده ایم. از شما همراهان خوبمان دعوت می کنیم تا پایان این مقاله ما را همراهی کنید.

داستان های ترسناک چند خطی
داستان های ترسناک چند خطی
با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم، اول فکر کردم صدا از پنجره میاد، تا اینکه صدا رو از آینه شنیدم...

-------------------------------------------

زنم که کنارم روی تخت خوابیده بود ازم پرسید که چرا اینقدر سنگین نفس می کشم؟ من سنگین نفس نمی کشیدم...

-------------------------------------------

زنم دیشب منو از خواب بیدار کرد که بهم بگه یه دزد وارد خونمون شده. دو سال پیش یه دزد وارد خونمون شد و زنم رو کشت...

-------------------------------------------

با صدای بیسیمی که تو اتاق بچم هست بیدار شدم و شنیدم زنم داره براش لالایی می خونه، روی تخت جابجا شدم و دستم خورد به زنم که کنار من خوابیده بود...

-------------------------------------------

من همیشه فکر می کردم گربه من یه مشکلی داره، آخه همیشه بهم ذل می زد تا اینکه یه بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سر من ذل میزده...

-------------------------------------------

هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد زیبا نیست مگر اینکه ساعت 1 شب باشه و خونه تنها باشی...

-------------------------------------------

بچم رو بغل کردم و توی تختش گذاشتم که بهم گفت: \\\"بابایی زیر تخت رو نگاه کن هیولا نباشه\\\" منم واسه اینکه آرومش کنم زیر تخت رو نگاه کردم. زیر تخت بچم رو دیدم که بهم گفت: \\\"بابایی یکی رو تخت منه\\\"...

-------------------------------------------

یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود، من تنها زندگی می کنم...

-------------------------------------------

یه دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین بلند شکه که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامنش به داخل اتاق کشیدش و گفت: \\\"منم شنیدم!\\\"....

-------------------------------------------

آخرین چیزی که دیدم، ساعت رومیزیم بود که 12:07 دقیقه رو نشون می داد و این زمانی بود که یه زن ناخون های بلند و پوسیده اش رو تو سینم فرو کرد و با دست دیگش جلوی دهنم رو گرفته بود که صدام در نیاد. یهو از خواب پریدم و روی تخت نشستم و خیالم راحت شد که خواب می دیدم، که چشمم به ساعت رومیزیم افتاد... 12:06.... در کمد دیواریم با یه صدای آروم باز شد...

معرفی نویسنده:

محتوا و مقالات پروفایل عمومی آسمونی توسط جمعی از همکاران دپارتمان های مختلف آسمونی نگارش و ویراستاری می شود، و بیشتر حول و محور موضوعات عمومی و روزانه می باشد

ثبت نظر درباره «داستان های ترسناک چند خطی»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

3 * 9 = ?