کد مطلب: 4476 درج نظر
زمان مطالعه: 88 دقیقه
تفسیر سوره اسرا

تفسیر سوره اسرا

  آغاز جزء پانزدهم قرآن مجیدسوره اسراء [17]این سوره در «مکّه» نازل شده و داراى 111 آیه است‏  قبل از ورود در...
زمان مطالعه: 88 دقیقه

esra

 

 

آغاز جزء پانزدهم قرآن مجید

سوره اسراء [17]

این سوره در «مکّه» نازل شده و دارای 111 آیه است‏

 

 

قبل از ورود در تفسیر این سوره توجه به چند نکته لازم است:

1- نامهای این سوره:

نام مشهور این سوره «بنی اسرائیل» است و نامهای دیگری نیز از قبیل «اسراء» و «سبحان» دارد.

اگر نام «بنی اسرائیل» بر آن گذارده شده به خاطر آن است که بخش قابل ملاحظه‏ای در آغاز و پایان این سوره پیرامون بنی اسرائیل است.

و اگر به آن «اسراء» گفته می‏شود به خاطر نخستین آیه آن است که پیرامون اسراء (معراج) پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سخن می‏گوید، و «سبحان» نیز از نخستین کلمه این سوره گرفته شده است.

 

2- محتوای سوره:

این سوره بنابر مشهور در مکّه نازل شده و طبعا ویژگیهای سوره‏های مکّی در آن جمع است، و بطور کلی می‏توان گفت آیات این سوره بر چند محور زیر دور می‏زند.

1- دلائل نبوت مخصوصا قرآن و نیز معراج.

2- بحثهائی مربوط به معاد، مسأله کیفر و پاداش و نامه اعمال و نتائج آن.

3- بخشی از تاریخ پرماجرای بنی اسرائیل.

4- مسأله آزادی اراده و اختیار.                   

 5- مسأله حساب و کتاب در زندگی این جهان.

6- حق شناسی در همه سطوح، مخصوصا در باره خویشاوندان، و بخصوص پدر و مادر.

7- تحریم «اسراف و تبذیر» و «بخل» و «فرزندکشی» و «زنا» و «خوردن مال یتیمان» و «کم فروشی» و «تکبر» و «خونریزی».

8- بحثهایی در زمینه توحید و خداشناسی.

9- مبارزه با هرگونه لجاجت در برابر حق.

10- شخصیت انسان و فضیلت و برتری او بر مخلوقات دیگر.

11- تأثیر قرآن برای درمان هرگونه بیماری اخلاقی و اجتماعی.

12- اعجاز قرآن و عدم توانایی مقابله با آن.

13- وسوسه‏های شیطان و هشدار به همه مؤمنان.

14- بخشی از تعلیمات مختلف اخلاقی.

15- و سر انجام فرازهایی از تاریخ پیامبران به عنوان درسهای عبرتی برای همه انسانها و شاهدی برای مسائل مزبور.

 

3- فضیلت تلاوت سوره:

در روایات اجر و پاداش فراوانی برای کسی که این سوره را بخواند نقل شده از جمله این که: در روایتی از امام صادق علیه السّلام چنین می‏خوانیم: «کسی که سوره بنی اسرائیل را هر شب جمعه بخواند از دنیا نخواهد رفت تا این که قائم را درک کند و از یارانش خواهد بود».

کرارا گفته‏ایم این پاداشها و فضیلتها هرگز برای خواندن تنها نیست، بلکه خواندنی است که توأم با تفکر و اندیشه و سپس الهام گرفتن برای عمل بوده باشد.

 

 

بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

 (آیه 1)- معراج‏گاه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله! نخستین آیه این سوره از مسأله «اسرا» یعنی، سفر شبانه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از «مسجد الحرام» به «مسجد اقصی» (بیت المقدس) که مقدمه‏ای برای معراج بوده است سخن می‏گوید، این سفر که در یک شب و مدت  کوتاهی صورت گرفت حد اقل در شرایط آن زمان از طرق عادی به هیچ وجه امکان‏پذیر نبود، و جنبه اعجاز آمیز و کاملا خارق العاده داشت.

نخست می‏گوید: «منزّه است آن خداوندی که بنده‏اش را در یک شب از مسجد الحرام به مسجد اقصی- که گردا گردش را پربرکت ساخته‏ایم- برد» (سُبْحانَ الَّذی أَسْری‏ بعَبْدهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِد الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِد الْأَقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ).

 

این سیر شبانه خارق العاده «به خاطر آن بود که بخشی از آیات عظمت خود را به او نشان دهیم» (لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا).

پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گرچه عظمت خدا را شناخته بود، اما سیر در آسمانها به روح پرعظمت او در پرتو مشاهده آن آیات بیّنات عظمت بیشتری داد تا آمادگی فزونتری برای هدایت انسانها پیدا کند.

و در پایان اضافه می‏کند: «خداوند شنوا و بیناست» «إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ).

اشاره به این که اگر خداوند پیامبرش را برای این افتخار برگزید بی‏دلیل نبود، زیرا او گفتار و کرداری آنچنان پاک و شایسته داشت که این لباس بر قامتش کاملا زیبا بود، خداوند گفتار پیامبرش را شنیده و کردار او را دیده و لیاقتش را برای این مقام پذیرفته بود «1».

 

 

 (آیه 2)- از آنجا که نخستین آیه این سوره از سیر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سخن می‏گفت، و این گونه موضوعات غالبا از طرف مشرکان و مخالفان مورد انکار واقع می‏شد که چگونه ممکن است پیامبری از میان ما برخیزد که این همه افتخار داشته باشد لذا قرآن در اینجا اشاره به دعوت موسی و کتاب آسمانی او می‏کند تا معلوم شود این‏

 

 (1) مشهور و معروف در میان دانشمندان اسلام این است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به هنگامی که در مکّه بود در یک شب از مسجد الحرام به مسجد اقصی در بیت المقدس به قدرت پروردگار آمد، و از آنجا به آسمانها صعود کرد، و آثار عظمت خدا را در پهنه آسمان مشاهده نمود و همان شب به مکّه بازگشت. و نیز مشهور و معروف آن است که این سیر زمینی و آسمانی را با جسم و روح توأما انجام داد.

در زمینه «معراج» مطالب دیگری هست که به خواست خدا در ذیل سوره «نجم» خواهد آمد.

برنامه رسالت چیز نوظهوری نیست، همچنین مخالفت لجوجانه و سرسختانه مشرکان نیز در تاریخ گذشته مخصوصا تاریخ بنی اسرائیل، سابقه دارد.

آیه می‏گوید: «و ما به موسی کتاب (آسمانی) دادیم» (وَ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ).

 «و آن را مایه هدایت بنی اسرائیل قرار دادیم» (وَ جَعَلْناهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرائِیلَ).

بدون شک منظور از «کتاب» در اینجا «تورات» است که خداوند برای هدایت بنی اسرائیل در اختیار موسی (ع) گذاشت.

سپس به هدف اساسی بعثت پیامبران از جمله موسی اشاره می‏کند که به آنها گفتیم: «غیر مرا و کیل و تکیه‏گاه خود قرار ندهید» (أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِی وَکِیلًا).

این یکی از شاخه‏های اصلی توحید است، توحید در عمل که نشانه توحید در عقیده است، کسی که مؤثر واقعی را در جهان هستی تنها خدا می‏داند به غیر او تکیه نخواهد کرد.

 

 

 (آیه 3)- در این آیه برای این که عواطف بنی اسرائیل را در رابطه با شکرگزاری از نعمتهای الهی مخصوصا نعمت معنوی و روحانی کتاب آسمانی برانگیزد آنها را مخاطب ساخته، می‏گوید: «ای فرزندان کسانی که با نوح در کشتی حمل کردیم»! (ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ).فراموش نکنید که: «نوح بنده شکرگزاری بود» (إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً).

شما که فرزندان یاران نوح هستید چرا به همان برنامه نیاکان با ایمانتان اقتدا نکنید؟ چرا در راه کفران گام بگذارید؟!

 

 

 (آیه 4)- سپس به ذکر گوشه‏ای از تاریخ پرماجرای بنی اسرائیل پرداخته، می‏گوید: «و ما در کتاب (تورات) به بنی اسرائیل اعلام کردیم که شما در زمین، دو بار فساد خواهید کرد، و راه طغیان بزرگی را در پیش خواهید گرفت» (وَ قَضَیْنا إِلی‏ بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتاب لَتُفْسدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبیراً).

منظور از کلمه «الارض» به قرینه آیات بعد سرزمین مقدس فلسطین است که «مسجد الاقصی» در آن واقع شده است.

 

 

 (آیه 5)- سپس به شرح این دو فساد بزرگ و حوادثی که بعد از آن به عنوان  مجازات الهی واقع شد پرداخته، چنین می‏گوید: «هنگامی که نخستین وعده فرا رسد (و شما دست به فساد و خونریزی و ظلم و جنایت بزنید) ما گروهی از بندگان بسیار نیرومند (و رزمنده و جنگجوی) خود را به سراغ شما می‏فرستیم» تا به کیفر اعمالتان شما را درهم بکوبند (فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدیدٍ).

این قوم جنگجو آن چنان بر شما هجوم می‏برند که حتی برای یافتن نفراتتان «هر خانه و دیاری را جستجو می‏کنند» (فَجاسُوا خِلالَ الدّیارِ).

 «و این یک وعده قطعی و تخلف ناپذیر خواهد بود» (وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولًا).

 

 

 (آیه 6)- «سپس (الطاف الهی بار دیگر به سراغ شما می‏آید و) شما را بر آن (قوم مهاجم) چیره می‏کنیم» (ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ).

 «و شما را به وسیله اموال و ثروت سرشار و فرزندانی کمک خواهیم کرد» (وَ أَمْدَدْناکُمْ بأَمْوالٍ وَ بَنِینَ).

 «و نفرات شما را بیشتر (از دشمن) قرار می‏دهیم» (وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً).

 

 

(آیه 7)- این گونه الطاف الهی شامل حال شما می‏شود شاید به خود آیید و به اصلاح خویشتن بپردازید دست از زشتیها بردارید و به نیکیها رو آرید، چرا که:

 «اگر نیکی کنید به خود نیکی کرده‏اید و اگر بدی کنید بازهم به خود می‏کنید» (إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها).

این یک سنت همیشگی است نیکیها و بدیها سر انجام به خود انسان باز می‏گردد. ولی مع الاسف نه آن مجازات شما را بیدار می‏کند و نه این نعمت و رحمت مجدد الهی، باز هم به طغیان می‏پرازید و راه ظلم و ستم و تعدی و تجاوز را پیش می‏گیرید و «فساد کبیر» در زمین ایجاد می‏کنید و برتری جویی را از حد می‏گذرانید.

سپس وعده دوم الهی فرا می‏رسد: «و هنگامی که وعده دوم فرا رسد (باز گروهی جنگجو و پیکارگر بر شما چیره می‏شوند، آن چنان بلایی به سرتان می‏آورند که) آثار غم و اندوه از صورتهایتان ظاهر می‏شود» (فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ).                        

 آنها حتی بزرگ معبدتان بیت المقدس را از دست شما می‏گیرند «و داخل مسجد (الأقصی) می‏شوند همانگونه که بار اول وارد شدند» (وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ).

آنها به این هم قناعت نمی‏کنند «و آنچه را زیر سلطه خود می‏گیرند، درهم می‏کوبند» (وَ لِیُتَبّرُوا ما عَلَوْا تَتْبیراً).

 

 

 (آیه 8)- با این حال باز درهای توبه و بازگشت شما به سوی خدا بسته نیست باز هم «امید است پروردگارتان به شما رحم کند» (عَسی‏ رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ).

 «و هرگاه (به سوی ما) برگردید ما هم باز می‏گردیم» (وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا).

و لطف و رحمت خود را به شما باز می‏گردانیم، و اگر به فساد و برتری جویی گرایید باز هم شما را به کیفر شدید گرفتار خواهیم ساخت.

و تازه این مجازات دنیاست «و جهنم را برای کافران زندان سختی قرار دادیم» (وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرِینَ حَصِیراً).

دو فساد بزرگ تاریخی بنی اسرائیل: در آیات فوق، سخن از دو انحراف اجتماعی بنی اسرائیل که منجر به فساد و برتری جویی می‏گردد به میان آمده است، که به دنبال هر یک از این دو، خداوند مردانی نیرومند و پیکارجو را بر آنها مسلط ساخته تا آنها را سخت مجازات کنند و به کیفر اعمالشان برسانند.

آنچه از تاریخ بنی اسرائیل استفاده می‏شود این است که نخستین کسی که بر آنها هجوم آورد و «بیت المقدس» را ویران کرد، بخت نصّر پادشاه بابل بود، و هفتاد سال بیت المقدس به همان حال باقی ماند، تا یهود قیام کردند و آن را نوسازی نمودند، دومین کسی که بر آنها هجوم برد قیصر روم اسپیانوس بود که وزیرش «طرطوز» را مأمور این کار کرد، او به تخریب بیت المقدس و تضعیف و قتل بنی اسرائیل کمر بست، و این حدود یکصد سال قبل از میلاد بود.

بنابراین ممکن است دو حادثه‏ای که قرآن به آن اشاره می‏کند همان باشد که در تاریخ بنی اسرائیل نیز آمده است.

 

 

 (آیه 9)- مستقیم‏ترین راه خوشبختی! در آیات گذشته سخن از بنی اسرائیل  و کتاب آسمانیشان تورات و تخلفشان از این برنامه الهی و کیفرهایشان در این رابطه در میان بود.

از این بحث به «قرآن مجید» کتاب آسمانی مسلمین که آخرین حلقه کتب آسمانی است منتقل شده، می‏گوید: «این قرآن مردم را به آیینی که مستقیم‏ترین و پابرجاترین آیینهاست هدایت می‏کند» (إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ).

یعنی «قرآن به طریقه‏ای که مستقیم‏ترین و صافترین و پابرجاترین طرق است دعوت می‏کند».

صافتر و مستقیم‏تر، از نظر عقائدی که عرضه می‏کند. صافتر و مستقیم‏تر، از این نظر که میان ظاهر و باطن، عقیده و عمل، تفکر و برنامه، همگونی ایجاد کرده و همه را به سوی «اللّه» دعوت می‏کند.

صافتر و مستقیم‏تر، از نظر قوانین اجتماعی و اقتصادی و نظامات سیاسی که بر جامعه انسانی حکم فرما می‏سازد.

و بالاخره صافتر و مستقیم‏تر از نظر نظام حکومتی که برپا دارنده عدل است و درهم کوبنده ستم و ستمگران.

سپس از آن‏جا که موضع گیریهای مردم در برابر این برنامه مستقیم الهی مختلف است، به دو نوع موضع گیری مشخص و نتائج آن اشاره کرده، می‏فرماید:

 «و این قرآن به مؤمنانی که اعمال صالح انجام می‏دهند مژده می‏دهد که برای آنان پاداش بزرگی است» (وَ یُبَشّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبیراً).

 

 

 (آیه 10)- «و (به) آنها که ایمان به آخرت و دادگاه بزرگش ندارند (و طبعا عمل صالحی نیز انجام نمی‏دهند نیز بشارت می‏دهد که) عذاب دردناکی برای آنها آماده کرده‏ایم» (وَ أَنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بالْآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً).

تعبیر به «بشارت» در مورد مؤمنان دلیلش روشن است، ولی در مورد افراد بی‏ایمان و طغیانگر در حقیقت یک نوع استهزاء است.

 

 

(آیه 11)- در این آیه به تناسب بحث گذشته به یکی از علل مهم بی‏ایمانی که عدم مطالعه کافی در امور است اشاره کرده، چنین می‏فرماید: «و انسان  همان گونه که نیکیها را طلب می‏کند (به خاطر دستپاچگی و عدم مطالعه کافی) به طلب بدیها برمی‏خیزد» (وَ یَدْعُ الْإِنْسانُ بالشَّرِّ دُعاءَهُ بالْخَیْرِ).

 «چرا که انسان ذاتا عجول است» (وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا).

در حقیقت «عجول» بودن انسان برای کسب منافع بیشتر و شتابزدگی او در تحصیل «خیر» و منفعت سبب می‏شود که تمام جوانب مسائل را مورد بررسی قرار ندهد، و چه بسیار که با این عجله، نتواند خیر واقعی خود را تشخیص دهد، بلکه هوی و هوسهای سرکش چهره حقیقت را در نظرش دگرگون سازد و به دنبال شرّ برود.

و در این حال همان گونه که انسان، از خدا تقاضای نیکی می‏کند، بر اثر سوء تشخیص خود، بدیها را از او تقاضا می‏کند، و همان گونه که برای نیکی تلاش می‏کند، به دنبال شر و بدی می‏رود، و این بلای بزرگی است برای نوع انسانها و مانع عجیبی است در طریق سعادت، و موجب ندامت و خسران! در حدیثی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل شده که فرمود: «مردم را عجله هلاک می‏کند، اگر مردم با تأمل کارها را انجام می‏دادند کسی هلاک نمی‏شد».

البته در روایات اسلامی بابی در زمینه «تعجیل (و سرعت) در کار خیر داریم» از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله می‏خوانیم: «خداوند کار نیکی را دوست دارد که در آن شتاب شود».

به هر حال عجله مذموم آن است که به هنگام بررسی و مطالعه در جوانب کار و شناخت صورت گیرد، اما سرعت و عجله ممدوح آن است که بعد از تصمیم گیری لازم، در اجرا درنگ نشود، و لذا در روایات می‏خوانیم: «در کار خیر، عجله کنید» یعنی بعد از آن که خیر بودن کاری ثابت شد دیگر جای مسامحه نیست.

 

 

(آیه 12)- در این آیه از آفرینش شب و روز و منافع و برکات این دو و وجود حساب و کتاب در عالم سخن می‏گوید تا هم دلیلی باشد بر توحید و شناخت خدا و بحث گذشته معاد را تکمیل کند و هم شاهدی باشد بر لزوم دقت در عواقب کارها و عدم شتابزدگی می‏فرماید: «ما شب و روز را دو نشانه (توحید و عظمت خود) قرار دادیم» (وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ).  

 «سپس نشانه شب را محو کرده، و نشانه روز را روشنی بخش (به جای آن) قرار دادیم» (فَمَحَوْنا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنا آیَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً).

و از این کار دو هدف داشتیم، نخست این که « (در پرتو آن) فضل پروردگارتان را بطلبید» و به تلاش زندگی برخیزید (لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبّکُمْ).

هدف دیگر این که: «عدد سالها و حساب (کارهای زمان بندی شده خود) را بدانید» (وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السّنِینَ وَ الْحِسابَ).

تمام جهان هستی بر محور حساب و اعداد می‏گردد و هیچ یک از نظامات این عالم بدون حساب نیست، طبیعی است انسان که جزئی از این مجموعه است نمی‏تواند بی‏حساب و کتاب زندگی کند.

 «و ما هر چیز را مشخص و روشن ساختیم» (وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِیلًا).

 

 

 (آیه 13)- از آنجا که در آیات گذشته سخن از مسائل مربوط به «معاد» و «حساب» در میان بود، در اینجا به مسأله «حساب اعمال انسانها» و چگونگی آن در روز قیامت پرداخته، می‏گوید: «و هر انسانی اعمالش را به گردنش آویخته‏ایم»! (وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ).

 «طائر» به معنی پرنده است، ولی در اینجا اشاره به چیزی است که در میان عرب معمول بوده که به وسیله پرندگان، فال نیک و بد می‏زدند. مثلا اگر پرنده‏ای از طرف راست آنها حرکت می‏کرد آن را به فال نیک می‏گرفتند، و اگر از طرف چپ حرکت می‏کرد آن را به فال بد می‏گرفتند.

قرآن در حقیقت می‏گوید: فال نیک و بد، و طالع سعد و نحس، چیزی جز اعمال شما نیست که به گردنتان آویخته است و نتائج آن در دنیا و آخرت از شما جدا نمی‏شود! قرآن سپس اضافه می‏کند: «و ما روز قیامت کتابی برای او بیرون می‏آوریم که آن را در برابر خود گشوده می‏بیند» (وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً).

روشن است که منظور از «کتاب» چیزی جز کارنامه عمل انسان نیست، همان  کارنامه‏ای که در این دنیا وجود دارد و اعمال او در آن ثبت می‏شود، منتها در اینجا پوشیده و مکتوم است و در آنجا گشوده و باز.

 

 

 (آیه 14)- در این هنگام به او گفته می‏شود: «نامه اعمالت را خودت بخوان»! (اقْرَأْ کِتابَکَ).

 «کافی است که خودت امروز حسابگر خویش باشی»! (کَفی‏ بنَفْسکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیباً). یعنی آنقدر مسائل روشن و آشکار است و شواهد و مدارک زنده که جای گفتگو نیست. و به این ترتیب چیزی نیست که بتوان آن را حاشا کرد.

در حدیثی از امام صادق علیه السّلام می‏خوانیم: «در آن روز انسان آنچه را انجام داده و در نامه عمل او ثبت است همه را به خاطر می‏آورد گویی همان ساعت آن را انجام داده است! لذا فریاد مجرمان بلند می‏شود و می‏گویند: این چه نامه‏ای است که هیچ صغیر و کبیره‏ای را فروگذار نکرده است»؟

 

 

(آیه 15)- این آیه، چهار حکم اساسی و اصولی را در رابطه با مسأله حساب و جزای اعمال بیان می‏کند.

1- نخست می‏گوید: «هر کسی هدایت شود برای خود هدایت یافته» و نیجه‏اش عائد خود او می‏شود (مَنِ اهْتَدی‏ فَإِنَّما یَهْتَدی لِنَفْسهِ).

2- «و آن کس که گمراه گردد، به زیان خود گمراه شده است» و عواقب شومش دامن خودش را می‏گیرد (وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها).

3- «و هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نمی‏کشد» و کسی را به جرم دیگری مجازات نمی‏کنند (وَ لا تَزرُ وازرَةٌ وِزْرَ أُخْری‏).

البته این قانون کلی که «هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نمی‏کشد» هیچ گونه منافاتی با آنچه در آیه سوره نحل گذشت که می‏گوید: «گمراه کنندگان بار مسؤولیت کسانی را که گمراه کرده‏اند نیز بر دوش می‏کشند» ندارد. زیرا آنها به خاطر اقدام به گمراه ساختن دیگران، فاعل آن گناه محسوب می‏شوند، و در حقیقت این بار گناهان خودشان است که بر دوش دارند.

4- سر انجام چهارمین حکم را به این صورت بیان می‏کند که: «و ما (هیچ شخص و قومی را) مجازات نخواهیم کرد مگر آنکه پیامبری مبعوث کرده باشیم» تا وظائفشان را کاملا تشریح و اتمام حجت کند (وَ ما کُنَّا مُعَذّبینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولًا).

 

 

(آیه 16)- مراحل چهارگانه مجازات الهی: در تعقیب آیه قبل که خاطر نشان می‏کرد «هرگز فرد یا گروهی را بدون بعث رسولان و بیان دستورات خود مجازات نمی‏کنیم» در این آیه همین اصل اساسی به صورت دیگری تعقیب شده است، می‏گوید: «و هنگامی که بخواهیم شهر و دیاری را هلاک کنیم، نخست اوامر خود را برای مترفین (و ثروتمندان مست شهوت) آنجا بیان می‏داریم، سپس هنگامی که به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات یافتند آنها را به شدت درهم می‏کوبیم» و هلاک می‏کنیم (وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً)

.

بنابراین خداوند هرگز قبل از اتمام حجت و بیان دستوراتش کسی را مؤاخذه و مجازات نمی‏کند، بلکه نخست به بیان فرمانهایش می‏پردازد، اگر مردم از در اطاعت وارد شدند و آنها را پذیرا گشتند چه بهتر که سعادت دنیا و آخرتشان در آن است، و اگر به فسق و مخالفت برخاستند و همه را زیر پا گذاشتند اینجاست که فرمان عذاب در باره آنها تحقق می‏پذیرد و به دنبال آن هلاکت است.

از آیه استفاده می‏شود که سر چشمه غالب مفاسد اجتماعی ثروتمندان از خدا بی‏خبری هستند که در ناز و نعمت و عیش و هوس غرقند.

 

 

 (آیه 17)- این آیه به نمونه‏هایی از مسأله فوق به صورت یک اصل کلی اشاره کرده، می‏گوید: «و چه بسیار مردمی که در قرون بعد از نوح زندگی می‏کردند (و طبق همین سنت) هلاک و نابودشان کردیم» (وَ کَمْ أَهْلَکْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْد نُوحٍ).

سپس اضافه می‏کند: چنان نیست که ظلم و ستم و گناه فرد یا جمعیتی از دیده تیزبین علم خدا مخفی بماند، «همین مقدار کافی است که خدا از گناهان بندگانش آگاه و نسبت به آن بیناست» (وَ کَفی‏ برَبّکَ بذُنُوب عِبادهِ خَبیراً بَصِیراً).

این که مخصوصا روی «قرون بعد از نوح» تکیه شده، ممکن است به خاطرآن باشد که زندگی انسانها قبل از نوح بسیار ساده بود و این همه اختلافات مخصوصا تقسیم جوامع به «مترف» و «مستضعف» کمتر وجود داشت و به همین دلیل کمتر گرفتار مجازاتهای الهی شدند.

 

 

 (آیه 18)- خطوط زندگی طالبان دنیا و آخرت: از آنجا که در آیات گذشته، سخن از مخالفت گردنکشان در برابر اوامر الهی و سپس هلاکت آنها بود در اینجا به علت واقعی این تمرّد و عصیان که همان حب دنیاست اشاره کرده، می‏گوید:

 «کسانی که تنها هدفشان همین زندگی زود گذر دنیای مادی باشد، ما آن مقدار را که بخواهیم به هر کس صلاح بدانیم در همین زندگی زود گذر می‏دهیم سپس جهنّم را برای او قرار خواهیم داد که در آتش سوزانش می‏سوزد در حالی که مورد سرزنش و دوری از رحمت خداست» (مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً).

قابل توجه اینکه نمی‏گوید هر کس به دنبال دنیا برود، به هرچه بخواهد می‏رسد، بلکه دو قید برای آن قائل می‏شود، اول این که تنها بخشی از آنچه را می‏خواهد به آن می‏رسد، همان مقداری که ما بخواهیم «ما نَشاءُ».

دیگر این که: همه افراد به همین مقدار نیز نمی‏رسند، بلکه تنها گروهی از آنها به بخشی از متاع دنیا خواهند رسید، آنها که ما بخواهیم «لِمَنْ نُرِیدُ».

و به این ترتیب نه همه دنیاپرستان به دنیا می‏رسند و نه آنها که می‏رسند به همه آنچه می‏خواهند می‏رسند، زندگی روزمره نیز این دو محدودیت را به وضوح به ما نشان می‏دهد، چه بسیارند کسانی که شب و روز می‏دوند و به جایی نمی‏رسند، و چه بسیار کسانی که آرزوهای دور و دراز در این دنیا دارند که تنها بخش کوچکی از آن را به دست می‏آورند.

قابل توجه این که کیفر این گروه، ضمن این که آتش جهنم شمرده شده است، با دو تعبیر «مَذْمُوماً» و «مَدْحُوراً» تأکید گردیده، که اولی به معنی مورد سرزنش و نکوهش قرار گرفتن و دومی به معنی دور ماندن از رحمت خداست.

در حقیقت آتش دوزخ، کیفر جسمانی آنهاست، و مذموم و مدحور بودن   کیفر روحانی آنها، چرا که معاد هم جسمانی است و هم روحانی و کیفر و پاداش آن نیز در هر دو جنبه است.

 

 

 (آیه 19)- سپس به شرح حال گروه دوم می‏پردازد، با قرینه مقابله، آنچنانکه روش قرآن است، مطلب آشکارتر شود، می‏فرماید: «اما کسی که آخرت را بطلبد و سعی و کوشش خود را در این راه به کار بندد، در حالی که ایمان داشته باشد، این سعی و تلاش او مورد قبول الهی خواهد بود» (وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعی‏ لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً).

بنابراین برای رسیدن به سعادت جاویدان سه امر اساسی شرط است:

1- اراده انسان آن هم اراده‏ای که تعلق به حیات ابدی گیرد، و به لذات زود گذر و نعمتهای ناپایدار و هدفهای صرفا مادی تعلق نگیرد.

2- این اراده به صورت ضعیف و ناتوان در محیط فکر و اندیشه و روح نباشد بلکه تمام ذرات وجود انسان را به حرکت وادارد و آخرین سعی و تلاش خود را در این راه به کار بندد.

3- همه اینها توأم با «ایمان» باشد، ایمانی ثابت و استوار، چرا که تصمیم و تلاش هنگامی به ثمر می‏رسد که از انگیزه صحیحی، سر چشمه گیرد و آن انگیزه چیزی جز ایمان به خدا نمی‏تواند باشد.

 

 

 (آیه 20)- در اینجا ممکن است این توهّم پیش آید که نعمتهای دنیا، تنها سهم دنیا پرستان خواهد شد و آخرت طلبان از آن محروم می‏گردند، آیه به این توهّم پاسخ می‏گوید که: «ما هر یک از این گروه و آن گروه را از اعطای پروردگارت می‏دهیم و امداد می‏کنیم» (کُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبّکَ).

 «چرا که بخشش پروردگارت از هیچ کس ممنوع نیست» و گبر و ترسا و مؤمن و مسلم همه از خان نعمتش وظیفه می‏خورند (وَ ما کانَ عَطاءُ رَبّکَ مَحْظُوراً).

 

 

 (آیه 21)- این آیه یک اصل اساسی را در همین رابطه بازگو می‏کند و آن اینکه: همان گونه که تفاوت تلاشها در این دنیا باعث تفاوت در بهره گیریهاست، در کارهای آخرت نیز همین اصل کاملا حاکم است، با این تفاوت که این دنیا محدوداست و تفاوتهایش هم محدود، ولی آخرت نامحدود، و تفاوتهایش نیز نامحدود است، می‏گوید: «بنگر! چگونه بعضی از آنها را بر بعضی دیگر (بخاطر تفاوت در سعی و کوششان) برتری دادیم، اما آخرت درجاتش بزرگتر و برتریش بیشتر است»! (انْظُرْ کَیْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِیلًا).

آیا دنیا و آخرت با هم تضاد دارند؟

در آیات بسیاری، مدح و تمجید از دنیا یا امکانات مادی آن شده است. ولی با این همه اهمیتی که به مواهب و نعمتهای مادی داده شده، تعبیراتی که قویّا آن را تحقیر می‏کند در آیات قرآن به چشم می‏خورد.

این تعبیرات دوگانه عینا در روایات اسلامی نیز دیده می‏شود.

پاسخ این سؤال را با مراجعه به خود قرآن این چنین می‏توان گفت که:

مواهب جهان مادی که همه از نعمتهای خداست و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بوده و هست اگر به عنوان وسیله‏ای برای رسیدن به سعادت و تکامل معنوی انسان مورد بهره‏برداری قرار گیرد از هر نظر قابل تحسین است.

و اما اگر به عنوان یک هدف و نه وسیله مورد توجه قرار گیرد و از ارزشهای معنوی و انسانی بریده شود که در این هنگام طبعا مایه غرور و غفلت و طغیان و سرکشی و ظلم و بیدادگری خواهد بود، درخور هرگونه نکوهش و مذمت است.

 

 

 (آیه 22)- توحید و نیکی به پدر و مادر، سر آغاز یک رشته احکام مهم اسلامی: این آیه سر آغازی است برای بیان یک سلسله از احکام اساسی اسلام که با مسأله توحید و ایمان، شروع می‏شود، توحیدی که خمیر مایه همه فعالیتهای مثبت و کارهای نیک سازنده است.

نخست می‏گوید: «هرگز معبود دیگری را با خدا قرار مده» (لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ).

نمی‏گوید معبود دیگری را با خدا پرستش مکن، بلکه می‏گوید: «قرار مده» تا معنی وسیعتری داشته باشد، یعنی نه در عقیده، نه در عمل، نه در دعا و تقاضا و نه در پرستش معبود دیگری را در کنار «اللّه» قرار مده.

 سپس به بیان نتیجه مرگبار شرک پرداخته، می‏گوید: اگر شریکی برای او قائل شوی «نکوهیده و بی‏یار و یاور خواهی نشست» (فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولًا).

از جمله بالا استفاده می‏شود که شرک سه اثر بسیار بد در وجود انسان می‏گذارد:

1- شرک مایه ضعف و ناتوانی و زبونی و ذلت است.

2- شرک، مایه مذمت و نکوهش است، چرا که یک خط و روش انحرافی است در برابر منطق عقل و کفرانی است آشکار در مقابل نعمت پروردگار.

3- شرک سبب می‏شود که خداوند مشرک را به معبودهای ساختگیش واگذارد و دست از حمایتش بردارد. در نتیجه «مخذول» یعنی بدون یار و یاور خواهد شد.

 

 

 

 (آیه 23)- بعد از اصل توحید به یکی از اساسی‏ترین تعلیمات انسانی انبیاء ضمن تأکید مجدد بر توحید اشاره کرده، می‏گوید: «و پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستید و نسبت به پدر و مادر نیکی کنید»! (وَ قَضی‏ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بالْوالِدَیْنِ إِحْساناً).

قرار دادن توحید یعنی اساسی‏ترین اصل اسلامی در کنار نیکی به پدر و مادر تأکید دیگری است بر اهمیت این دستور اسلامی.

سپس به بیان یکی از مصداقهای روشن نیکی به پدر و مادر پرداخته، می‏گوید:

 «هرگاه یکی از آن دو، یا هر دو آنها، نزد تو به سن پیری و شکستگی برسند (آن چنان که نیازمند به مراقبت دائمی تو باشند از هرگونه محبت در مورد آنها دریغ مدار، و کمترین اهانتی به آنان مکن، حتی) سبکترین تعبیر نامؤدبانه یعنی: اف به آنها مگو» (إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ).

 «و بر سر آنها فریاد مزن» (وَ لا تَنْهَرْهُما).

بلکه «با گفتار سنجیده و لطیف و بزرگوارانه با آنها سخن بگو» (وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا کَرِیماً).

                    

 

 

 (آیه 24)- و نهایت فروتنی را در برابر آنها بنما «و بالهای تواضع خود را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر» (وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ).

 «و بگو: بار پروردگارا! آنها را مشمول رحمت خویش قرار ده همان گونه که در کودکی مرا تربیت کرده‏اند» (وَ قُلْ رَبّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیراً).

اگر پدر و مادر آن چنان مسن و ناتوان شوند که به تنهایی قادر بر حرکت و دفع آلودگیها از خود نباشند، فراموش نکن که تو هم در کودکی چنین بودی و آنها از هرگونه حمایت و محبت از تو دریغ نداشتند محبت آنها را جبران نما.

 

 

(آیه 25)- و از آنجا که گاهی در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آنها و تواضعی که بر فرزند لازم است ممکن است لغزشهایی پیش بیاید که انسان آگاهانه یا ناآگاه به سوی آن کشیده شود در این آیه می‏گوید: «پروردگار شما به آنچه در دل و جان شماست از شما آگاهتر است» (رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بما فِی نُفُوسکُمْ).

چرا که علم او در همه زمینه‏ها حضوری و ثابت و ازلی و ابدی و خالی از هرگونه اشتباه است در حالی که علوم شما واجد این صفات نیست.

بنابراین اگر بدون قصد طغیان و سرکشی در برابر فرمان خدا لغزشی در زمینه احترام و نیکی به پدر و مادر از شما سر زند و بلافاصله پیشمان شدید و در مقام جبران برآیید مسلما مشمول عفو خدا خواهید شد: «اگر شما صالح باشید (و توبه کار) خداوند توبه کاران را می‏آمرزد»! (إِنْ تَکُونُوا صالِحِینَ فَإِنَّهُ کانَ لِلْأَوَّابینَ غَفُوراً).

احترام پدر و مادر در منطق اسلام‏

- اسلام در مورد احترام والدین آن قدر تأکید کرده است که در کمتر مسأله‏ای دیده می‏شود.

به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره می‏کنیم:

الف) در چهار سوره از قرآن مجید نیکی به والدین بلافاصله بعد از مسأله توحید قرار گرفته این هم ردیف بودن بیانگر این است که اسلام تا چه حد برای پدر و مادر احترام قائل است.

ب) اهمیت این موضوع تا آن پایه است که هم قرآن و هم روایات صریحا توصیه می‏کنند که حتی اگر پدر و مادر کافر باشند رعایت احترامشان لازم است.

ج) شکرگزاری در برابر پدر و مادر در قرآن مجید در ردیف شکرگزاری در برابر نعمتهای خدا قرار داده شده است.

د) قرآن حتی کمترین بی‏احترامی را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است.

ه) با این که جهاد یکی از مهمترین برنامه‏های اسلامی است، مادامی که جنبه وجوب عینی پیدا نکند یعنی داوطلب به قدر کافی باشد، بودن در خدمت پدر و مادر از آن مهمتر است، و اگر موجب ناراحتی آنها شود، جایز نیست.

و) پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «بترسید از این که عاق پدر و مادر و مغضوب آنها شوید، زیرا بوی بهشت از پانصد سال راه به مشام می‏رسد، ولی هیچ‏گاه کسانی که مورد خشم پدر و مادر هستند بوی آن را نخواهند یافت».

در حدیث دیگری از امام کاظم علیه السّلام می‏خوانیم: «کسی نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمد و از حق پدر و فرزند سؤال کرد، فرمود: «باید او را با نام صدا نزند (بلکه بگوید پدرم!) و جلوتر از او راه نرود، و قبل از او ننشیند، و کاری نکند که مردم به پدرش بدگویی کنند» نگویند خدا پدرت را نیامرزد که چنین کردی!

 

 

(آیه 26)- رعایت اعتدال در انفاق و بخشش: در اینجا فصل دیگری از سلسله احکام اصولی اسلام را در رابطه با ادای حق خویشاوندان و مستمندان و در راه ماندگان، و همچنین انفاق را بطور کلی، دور از هرگونه اسراف و تبذیر بیان می‏کند.

نخست می‏گوید: «و حقّ نزدیکان را بپرداز» (وَ آتِ ذَا الْقُرْبی‏ حَقَّهُ).

 «ذَا الْقُرْبی‏» مفهوم وسیعی دارد و همه خویشاوندان را شامل می‏شود، گرچه اهل بیت پیامبر از روشنترین مصداقهای آن می‏باشند و شخص پیامبر از روشنترین افراد مخاطب به این آیه است.

 «و (همچنین حق) مستمندان و در راه مانده را» (وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ).

در عین حال «هرگز دست به تبذیر نیالای» (وَ لا تُبَذّرْ تَبْذیراً). و بیش از حد استحقاق به آنها انفاق مکن.

دقت در مسأله اسراف و تبذیر تا آن حد است که در حدیثی می‏خوانیم:   

 پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از راهی عبور می‏کرد، یکی از یارانش به نام سعد مشغول وضو گرفتن بود، و آب زیاد می‏ریخت، فرمود: چرا اسراف می‏کنی ای سعد! عرض کرد: آیا در آب وضو نیز اسراف است؟ فرمود: نعم و ان کنت علی نهر جار «آری! هر چند در کنار نهر جاری باشی».

 

 

(آیه 27)- این آیه به منزله استدلال و تأکیدی بر نهی از تبذیر است، می‏فرماید: «تبذیرکنندگان برادران شیاطینند» (إِنَّ الْمُبَذّرِینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطِینِ). چرا که نعمتهای خدا را کفران می‏کنند.

 «و شیطان، در برابر پروردگارش بسیار ناسپاس بود» (وَ کانَ الشَّیْطانُ لِرَبّهِ کَفُوراً).

زیرا خداوند نیرو و توان و هوش و استعداد فوق العاده‏ای به او داده بود، و او این همه نیرو را در غیر موردش یعنی در طریق اغوا و گمراهی مردم صرف کرد.

 

 

 (آیه 28)- و از آنجا که گاهی مسکینی به انسان رو می‏آورد و امکاناتی برای پاسخ گویی به نیاز او در اختیارش نیست، این آیه طرز برخورد صحیح با نیازمندان را در چنینی شرایطی بیان کرده، می‏گوید: «هرگاه از آنان [مستمندان‏] روی برتابی (به خاطر نداشتن امکانات و) انتظار رحمت پروردگارت را داشته باشی (تا گشایشی در کارت پدید آید و به آنها کمک کنی) با گفتار نرم و آمیخته با لطف با آنها سخن بگو» حتی اگر می‏توانی وعده آینده را به آنها بده و مأیوسشان نساز (وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبّکَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَیْسُوراً).

 

 

 (آیه 29)- و از آنجا که رعایت اعتدال در همه چیز حتی در انفاق و کمک به دیگران شرط است در این آیه روی این مسأله تأکید کرده، می‏گوید: «و هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مکن» و ترک انفاق و بخشش منما (وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی‏ عُنُقِکَ).

این تعبیر کنایه لطیفی است از این که دست دهنده داشته باش، و همچون بخیلان که گویی دستهایشان به گردنشان با غل و زنجیر بسته است و قادر به کمک و انفاق نیستند مباش.             

 «و بیش از حدّ (نیز) دست خود را مگشای، تا مورد سرزنش قرار گیری و از کار فرومانی»! (وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً).

 

 

 (آیه 30)- در اینجا این سؤال مطرح می‏شود که اصلا چرا بعضی از مردم محروم و نیازمند و مسکین هستند که لازم باشد ما به آنها انفاق کنیم آیا بهتر نبود خداوند خودش به آنها هر چه لازم بود می‏داد تا نیازی نداشته باشند که ما به آنها انفاق کنیم.

این آیه گویی اشاره به پاسخ همین سؤال است، می‏فرماید: «خداوند روزیش را بر هر کس بخواهد گشاده می‏دارد و بر هر کس بخواهد تنگ، چرا که او نسبت به بندگانش آگاه و بیناست» (إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدرُ إِنَّهُ کانَ بعِبادهِ خَبیراً بَصِیراً).

این یک آزمون برای شماست و گر نه برای او همه چیز ممکن است، او می‏خواهد به این وسیله شما را تربیت کند، و روح سخاوت و فداکاری و از خودگذشتگی را در شما پرورش دهد.

به علاوه بسیاری از مردم اگر کاملا بی‏نیاز شوند راه طغیان و سرکشی پیش می‏گیرند، و صلاح آنها این است که در حد معینی از روزی باشند، حدی که نه موجب فقر گردد نه طغیان.

از همه اینها گذشته وسعت و تنگی رزق در افراد انسان- به جز موارد استثنائی یعنی از کار افتادگان و معلولین- بستگی به میزان تلاش و کوشش آنها دارد و این که می‏فرماید خدا روزی را برای هر کس بخواهد تنگ و یا گشاده می‏دارد، این خواستن هماهنگ با حکمت اوست و حکمتش ایجاب می‏کند که هر کس تلاشش بیشتر باشد سهمش فزونتر و هر کس کمتر باشد محرومتر گردد.

 

 

 (آیه 31)- شش حکم مهم- در تعقیب بخشهای مختلفی از احکام اسلامی که در آیات گذشته آمد در اینجا به بخش دیگری از این احکام پرداخته و شش حکم مهم را ضمن پنج آیه با عباراتی کوتاه اما پرمعنی و دلنشین شرح می‏دهد.

1- نخست به یک عمل زشت- جاهلی که از فجیعترین گناهان بود- اشارهکرده، می‏گوید: «و فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانید» (وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ).

روزی آنها بر شما نیست، «آنها و شما را ما روزی می‏دهیم» (نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیَّاکُمْ).

 «چرا که قتل آنها گناه بزرگی بوده و هست» (إِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْأً کَبیراً).

از این آیه به خوبی استفاده می‏شود که وضع اقتصادی اعراب جاهلی آنقدر سخت و ناراحت کننده بوده که حتی گاهی فرزندان دلبند خود را- اعم از پسر و دختر- از ترس عدم توانایی اقتصادی به قتل می‏رساندند.

البته همین جنایت در شکل دیگری در عصر ما و حتی به اصطلاح در مترقی‏ترین جوامع انجام می‏گیرد، و آن اقدام به سقط جنین در مقیاس بسیار وسیع به خاطر جلوگیری از افزایش جمعیت و کمبودهای اقتصادی است.

 

 

 (آیه 32)- دوم: گناه بزرگ دیگری که این آیه به آن اشاره می‏کند مسأله زنا و عمل منافی عفت است می‏گوید: «و نزدیک زنا نشوید چرا که عمل بسیار زشتی است و راه و روش بدی است» (وَ لا تَقْرَبُوا الزّنی‏ إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبیلًا).

نمی‏گوید زنا نکنید، بلکه می‏گوید به این عمل شرم‏آور نزدیک نشوید، این تعبیر اشاره لطیفی به این است که آلودگی به زنا غالبا مقدماتی دارد که انسان را تدریجا به آن نزدیک می‏کند، «چشم چرانی» یکی از مقدمات آن است، «برهنگی و بی‏حجابی» مقدمه دیگر، «کتابهای بدآموز» و «فیلمهای آلوده» و «نشریات فاسد» و «کانونهای فساد» هر یک مقدمه‏ای برای این کار محسوب می‏شود.

همچنین خلوت با اجنبیه (یعنی بودن مرد و زن نامحرم در یک مکان خالی و تنها) عامل وسوسه انگیز دیگری است.

بالاخره ترک ازدواج برای جوانان، و سختگیریهای بی‏دلیل طرفین در این زمینه همه از عوامل «قرب به زنا» است که در آیه فوق با یک جمله کوتاه از همه آنها نهی می‏کند، و در روایات اسلامی نیز هر کدام جداگانه مورد نهی قرار گرفته است.                        

 

 

فلسفه تحریم زنا

1- پیدایش هرج و مرج در نظام خانواده، و از میان رفتن رابطه فرزندان و پدران، رابطه‏ای که وجودش نه تنها سبب شناخت اجتماعی است، بلکه موجب حمایت کامل از فرزندان می‏گردد.

زیرا در جامعه‏ای که فرزندان نامشروع و بی‏پدر فراوان گردند روابط اجتماعی که بر پایه روابط خانوادگی بنیان شده سخت دچار تزلزل می‏گردد.

از این گذشته از عنصر محبت که نقش تعیین کننده‏ای در مبارزه با جنایتها و خشونتها دارد محروم می‏شوند، و جامعه انسانی به یک جامعه کاملا حیوانی توأم با خشونت در همه ابعاد، تبدیل می‏گردد.

2- تجربه نشان داده و علم ثابت کرده است که این عمل باعث اشاعه انواع بیماریهاست و با تمام تشکیلاتی که برای مبارزه با عواقب و آثار آن امروز فراهم کرده‏اند باز آمار نشان می‏دهد که تا چه اندازه افراد از این راه سلامت خود را از دست داده و می‏دهند.

3- نباید فراموش کرد که هدف از ازدواج تنها مسأله اشباع غریزه جنسی نیست بلکه اشتراک در تشکیل زندگی و انس روحی و آرامش فکری، و تربیت فرزندان و همکاری در همه شئون حیات از آثار ازدواج است که بدون اختصاص زن و مرد به یکدیگر و تحریم «زنا» هیچ یک از اینها امکان پذیر نیست.

 

 

 (آیه 33)- سوم: حکم دیگر که این آیه به آن اشاره می‏کند احترام خون انسانها و حرمت شدید قتل نفس است می‏گوید: «و کسی که خداوند خونش را حرام کرده است به قتل نرسانید مگر (آنجا که) به حق باشد» (وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بالْحَقِّ).

نه تنها قتل نفس بلکه کمترین و کوچکترین آزار یک انسان از نظر اسلام مجازات دارد، و می‏توان با اطمینان گفت این همه احترام که اسلام برای خون و جان و حیثیت انسان قائل شده است در هیچ آئینی وجود ندارد.

ولی مواردی پیش می‏آید که احترام خون برداشته می‏شود، و این در مورد  کسانی است که مرتکب قتل و یا گناهی همانند آن شده‏اند، لذا در آیه فوق با جمله «إِلَّا بالْحَقِّ» این گونه افراد را استثناء می‏کند.

البته احترام به خون انسانها در اسلام مخصوص مسلمانها نیست، بلکه غیر مسلمانانی که با مسلیمن سر جنگ ندارند و در یک زندگی مسالمت آمیز با آنها به سر می‏برند، جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع.

سپس به حق قصاص که برای اولیای دم ثابت است اشاره کرده، می‏گوید:

 «و کسی که مظلوم کشته شود برای ولی او سلطه قرار دادیم» سلطه قصاص قاتل (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً).

اما در عین حال «او نباید (بیش از حق خود مطالبه کند و) در قتل اسراف نماید چرا که او مورد حمایت است» (فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً).

آری! اولیای مقتول مادام که در مرز اسلام گام برمی‏دارند و از حد خود تجاوز نکرده‏اند مورد نصرت الهی هستند.

این جمله اشاره به اعمالی است که در زمان جاهلیت وجود داشت، و امروزه نیز گاهی صورت می‏گیرد که احیانا در برابر کشته شدن یک نفر از یک قبیله، قبیله مقتول خونهای زیادی را می‏ریزند و یا این که در برابر کشته شدن یک نفر، افراد بی‏گناه و بی‏دفاع دیگری غیر از قاتل را به قتل می‏رسانند.

 

 

 (آیه 34)- چهارم: این آیه چهارمین دستور از این سلسله احکام را شرح می‏دهد نخست به اهمیت حفظ مال یتیمان پرداخته و با لحنی مشابه آنچه در مورد عمل منافی عفت در آیات قبل گذشت می‏گوید: «و به اموال یتیمان نزدیک نشوید» (وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتِیمِ).

نه تنها اموال یتیمان را نخورید بلکه حتی حریم آن را کاملا محترم بشمارید.

ولی از آنجا که ممکن است این دستور دستاویزی گردد برای افراد ناآگاه که تنها به جنبه‏های منفی می‏نگرند، و سبب شود که اموال یتیمان را بدون سرپرست بگذارند و به دست حوادث بسپارند، لذا بلافاصله استثناء روشنی برای این حکم ذکر کرده، می‏گوید: «مگر به طریقی که بهترین شیوه‏ها است» (إِلَّا بالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ).  

 بنابراین هرگونه تصرفی در اموال یتیمان که به منظور حفظ، اصلاح، تکثیر و اضافه کردن بوده باشد، مجاز است.

البته این وضع تا زمانی ادامه دارد که به حدّ رشد فکری و اقتصادی برسد آن گونه که قرآن در ادامه آیه مورد بحث از آن یاد می‏کند: «تا زمانی که به حد بلوغ (و قدرت) برسد» (حَتَّی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ).

5- سپس به مسأله وفای به عهد پرداخته، می‏گوید: «به عهد خود وفا کنید چرا که از وفای به عهد سؤال می‏شود» (وَ أَوْفُوا بالْعَهْد إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلًا).

بسیاری از روابط اجتماعی و خطوط نظام اقتصادی و مسائل سیاسی همگی بر محور عهدها و پیمانها دور می‏زند که اگر تزلزلی در آنها پیدا شود به زودی نظام اجتماع فرو می‏ریزد.

 

 

(آیه 35)- ششم: آخرین حکم در رابطه با عدالت در پیمانه و وزن و رعایت حقوق مردم و مبارزه با کم فروشی است، می‏فرماید: «و هنگامی که با پیمانه چیزی را می‏سنجید حق آن را اداء کنید» (وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذا کِلْتُمْ).

 «و با میزان و ترازوی صحیح و مستقیم وزن کنید» (وَ زنُوا بالْقِسْطاس الْمُسْتَقِیمِ).

 «چرا که این کار به سود شماست، و سر انجامش (از همه) بهتر است» (ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا).

اصولا حق و عدالت و نظم و حساب در همه چیز و همه جا یک اصل اساسی و حیاتی است، و اصلی است که بر کل عالم هستی حکومت می‏کند، و هرگونه انحراف از این اصل، خطرناک و بد عاقبت است، مخصوصا کم فروشی سرمایه اعتماد و اطمینان را که رکن مهم مبادلات است از بین می‏برد، و نظام اقتصادی را به هم می‏ریزد.

 

 

 (آیه 36)- تنها از علم پیروی کن: در آیات گذشته یک سلسله از اصولی‏ترین تعلیمات و احکام اسلامی را خواندیم در اینجا به آخرین بخش از این احکام می‏رسیم که در آن به چند حکم مهم اشاره شده است.    

 1- نخست سخن از لزوم تحقیق در همه چیز به میان آورده، می‏فرماید:

 «و از آنچه به آن آگاهی نداری پیروی مکن» (وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بهِ عِلْمٌ).

نه در عمل شخصی خود از غیر علم پیروی کن، و نه به هنگام قضاوت در باره دیگران، نه شهادت به غیر علم بده، و نه به غیر علم اعتقاد پیدا کن.

و در پایان آیه دلیل این نهی را چنین بیان می‏کند: «زیرا گوش و چشم و دل همه مسئولند» و در برابر کارهایی که انجام داده‏اند از انسان سؤال می‏شود (إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا).

این مسؤولیتها به خاطر آن است که سخنانی را که انسان بدون علم و یقین می‏گوید یا به این طریق است که از افراد غیر موثق شنیده، و یا می‏گوید دیده‏ام در حالی که ندیده، و یا در تفکر خود دچار قضاوتهای بی‏مأخذ و بی‏پایه‏ای شده که با واقعیت منطبق نبوده است، به همین دلیل از چشم و گوش و فکر و عقل او سؤال می‏شود که آیا واقعا شما به این مسائل ایمان داشتید که شهادت دادید، یا قضاوت کردید، یا به آن معتقد شدید و عمل خود را بر آن منطبق نمودید؟! نادیده گرفتن این اصل نتیجه‏ای جز هرج و مرج اجتماعی و از بین رفتن روابط انسانی و پیوندهای عاطفی نخواهد داشت.

 

 

(آیه 37)- متکبر مباش! این آیه به مبارزه با کبر و غرور برخاسته و با تعبیر زنده و روشنی مؤمنان را از آن نهی می‏کند، روی سخن را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله کرده، می‏گوید:

 «و در روی زمین از روی کبر و غرور، گام برمدار» (وَ لا تَمْش فِی الْأَرْضِ مَرَحاً).

 «چرا که تو نمی‏توانی زمین را بشکافی! و طول قامتت به کوهها نمی‏رسد»! (إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا).

اشاره به این که افراد متکبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهای خود را محکم به زمین می‏کوبند تا مردم را از آمد و رفت خویش آگاه سازند، گردن به آسمان می‏کشند تا برتری خود را به پندار خویش بر زمینیان مشخص سازند! هدف قرآن این است که کبر و غرور را بطور کلی، محکوم کند، نه تنها در چهره خاصی یعنی راه رفتن. چرا که غرور سر چشمه بیگانگی از خدا و خویشتن، و اشتباه در قضاوت، و گم کردن راه حق، و پیوستن به خط شیطان، و آلودگی به انواع گناهان است.

برنامه عملی پیشوایان اسلام سرمشق بسیار آموزنده‏ای برای هر مسلمان راستین در این زمینه است.

در سیره پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می‏خوانیم: هرگز اجازه نمی‏داد به هنگامی که سوار بود افرادی در رکاب او پیاده راه بروند و نیز می‏خوانیم: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر روی خاک می‏نشست، و غذای ساده همچون غذای بردگان می‏خورد، و از گوسفند شیر می‏دوشید، بر الاغ برهنه سوار می‏شد.

در حالات علی علیه السّلام نیز می‏خوانیم که او برای خانه آب می‏آورد و گاه منزل را جارو می‏کرد.

و در تاریخ امام مجتبی علیه السّلام می‏خوانیم که با داشتن مرکبهای متعدد، بیست مرتبه پیاده به خانه خدا مشرف شد و می‏فرمود: من برای تواضع در پیشگاه خدا این عمل را انجام می‏دهم.

 

 

 

 (آیه 38)- این آیه به عنوان تأکیدی بر تمام احکامی که در مورد تحریم شرک و قتل نفس و زنا و فرزندکشی و تصرف در مال یتیمان و آزار پدر و مادر و مانند آن در آیات پیشین گذشت می‏گوید: «تمام اینها گناهش نزد پروردگارت منفور است» (کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبّکَ مَکْرُوهاً).

از این تعبیر روشن می‏شود که بر خلاف گفته پیروان مکتب جبر، خدا هرگز اراده نکرده است گناهی از کسی سر بزند، چرا که اگر چنین چیزی را اراده کرده بود با کراهت و ناخشنودی که در این آیه روی آن تأکید شده است سازگار نبود.

 

 

 (آیه 39)- مشرک مشو! باز برای تأکید بیشتر و این که این احکام حکیمانه همگی از وحی الهی سر چشمه می‏گیرد، اضافه می‏کند: «اینها از امور حکمت آمیزی است که پروردگارت به تو وحی فرستاده است» (ذلِکَ مِمَّا أَوْحی‏ إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ).

اشاره به این که احکام هم از طریق حکمت عقلی، اثبات شده است، و هم از طریق وحی الهی، و اصول همه احکام الهی چنین است هر چند جزئیات آن را در بسیاری از اوقات با چراغ کم فروغ عقل نمی‏توان تشخیص داد و تنها در پرتو نورافکن نیرومند وحی باید درک کرد.

سپس همانگونه که آغاز این احکام از تحریم شرک شروع شده بود با تأکید بر تحریم شرک آن را پایان داده، می‏گوید: «و هرگز (برای خداوند یگانه شریکی قائل مباش و) معبود دیگری را در کنار «اللّه» قرار مده» (وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ).

 «که در جهنم افکنده می‏شوی سرزنش شده، و رانده (درگاه خدا) خواهی بود» (فَتُلْقی‏ فِی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً).

در حقیقت شرک و دوگانه پرستی، خمیر مایه همه انحرافات و جنایات و گناهان است، لذا بیان این سلسله احکام اساسی اسلام از شرک شروع شد و به شرک نیز پایان یافت.

 

 

 (آیه 40)- این آیه به یکی از افکار خرافی مشرکان اشاره کرده و پایه منطق و تفکر آنها را به این وسیله روشن می‏سازد و آن این که: بسیاری از آنها معتقد بودند که فرشتگان دختران خدا هستند در حالی که خودشان از شنیدن نام دختر، ننگ و عار داشتند و تولد او را در خانه خود مایه بدبختی و سرشکستگی می‏پنداشتند! قرآن از منطق خود آنها اتخاذ سند کرده، می‏گوید: «آیا پروردگار شما پسران را تنها در سهم شما قرار داد و خود از فرشتگان دخترانی انتخاب کرد» (أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِکَةِ إِناثاً).

 بدون شک فرزندان دختر همانند فرزندان پسر از مواهب الهی هستند و هیچ گونه تفاوتی از نظر ارزش انسانی ندارند.

ولی هدف قرآن این است آنها را با منطق خودشان محکوم سازد که شما چگونه افراد نادانی هستید برای پروردگارتان چیزی قائل می‏شوید که خود از آن ننگ و عار دارید.

سپس در پایان آیه به صورت یک حکم قاطع می‏گوید: «شما سخن بسیار بزرگ و کفرآمیزی می‏گویید» (إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِیماً).

سخنی که با هیچ منطقی سازگار نیست و از چندین جهت بی‏پایه است زیرا:        

 1- اعتقاد به وجود فرزند برای خدا اهانت عظیمی به ساحت مقدس او است، چرا که او نه جسم است نه عوارض جسمانی دارد، نه نیاز به بقاء نسل.

2- چگونه شما فرزندان خدا را همه دختر می‏دانید؟ در حالی که برای دختر پایینترین منزلت را قائلید.

3- از همه گذشته این عقیده اهانتی به مقام فرشتگان الهی است که فرمانبران حقند و مقربان درگاه او. شما از شنیدن نام دختر وحشت دارید، ولی این مقربان الهی را همه دختر می‏دانید.

 

 

 (آیه 41)- چگونه از حق فرار می‏کنند؟! از آنجا که سخن در آیات گذشته به مسأله توحید و شرک منتهی شد، در اینجا همان مسأله با بیان روشن و قاطعی دنبال می‏شود.

نخست از لجاجت فوق العاده جمعی از مشرکان در برابر دلائل مختلف توحید سخن به میان آورده، می‏گوید: «و ما در این قرآن انواع بیانات مؤثر را آوردیم تا آنها متذکر شوند (و در راه حق گام بردارند) ولی (گروهی از کوردلان) جز بر نفرتشان نمی‏افزاید» (وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِیَذَّکَّرُوا وَ ما یَزیدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً).

در اینجا این سؤال به ذهن می‏رسد که اگر این بیانات گوناگون نتیجه معکوس دارد، ذکر آنها چه فائده‏ای خواهد داشت؟! پاسخ این سؤال روشن است و آن این که قرآن برای یک فرد یا یک گروه خاص نازل نشده بلکه برای کل جامعه انسانی است، و مسلما همه انسانها این گونه نیستند، بلکه بسیارند کسانی که این دلائل مختلف را می‏شنوند و راه حق را باز می‏یابند، و همین اثر، برای نزول این آیات، کافی است، هر چند کوردلانی از آن نتیجه معکوس بگیرند.

 

 

(آیه 42)- این آیه به یکی از دلائل توحید، اشاره می‏کند که در لسان دانشمندان و فلاسفه به عنوان «دلیل تمانع» معروف شده است.

می‏گوید: ای پیامبر! «به آنها بگو: اگر با خداوند قادر متعال، خدایان دیگری بود- آنچنان که آنها می‏پندارند- این خدایان سعی می‏کردند راهی به خداوند بزرگ صاحب عرش پیدا کنند» و بر او غالب شوند (قُلْ لَوْ کانَ مَعَهُ آلِهَةٌ کَما یَقُولُونَ إِذاً لَابْتَغَوْا إِلی‏ ذی الْعَرْش سَبیلًا).

زیرا طبیعی است که هر صاحب قدرتی می‏خواهد قدرت خود را کاملتر و قلمرو حکومت خویش را بیشتر کند و اگر راستی خدایانی وجود داشت این تنازع و تمانع بر سر قدرت و گسترش حکومت در میان آنها در می‏گرفت.

 

 

 (آیه 43)- و از آنجا که در تعبیرات مشرکان، خداوند بزرگ تا سر حد یک طرف نزاع تنزل کرده است، در این آیه بلافاصله می‏گوید: «خداوند از آنچه آنها می‏گویند پاک و منزه است و (از آنچه می‏اندیشند) بسیار برتر و بالاتر است» (سُبْحانَهُ وَ تَعالی‏ عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبیراً).

 

 

 (آیه 44)- سپس برای اثبات عظمت مقام پروردگار و این که از خیال و قیاس و گمان و وهم مشرکان است، به بیان تسبیح موجودات جهان در برابر ذات مقدسش پرداخته، می‏گوید: «آسمانهای هفتگانه و زمین و کسانی که در آنها هستند همگی تسبیح خدا می‏گویند» (تُسَبّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ).

نه تنها آسمانها و زمین، بلکه «هیچ موجودی نیست مگر این که تسبیح و حمد خدا می‏گوید ولی شما تسبیح آنها را درک نمی‏کنید» (وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا یُسَبّحُ بحَمْدهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ).

عالم شگرف هستی با آن نظام عجیبش با آن همه رازها و اسرار، با آن عظمت خیره کننده‏اش و با آن ریزه کاریهای حیرت زا همگی «تسبیح و حمد» خدا می‏گویند.

با این حال «او بردبار و آمرزنده است» (إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً). و شما را به خاطر شرک و کفرتان فورا مؤاخذه نمی‏کند، بلکه به مقدار کافی مهلت می‏دهد و درهای توبه را به روی شما باز می‏گذارد تا اتمام حجت شود.

 

 

 (آیه 45)-شأن نزول:این آیه در باره گروهی از مشرکان نازل شده که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به هنگامی که در شب تلاوت قرآن می‏کرد و در کنار خانه کعبه نماز می‏گذارد آزار می‏دادند، و او را با سنگ می‏زدند و مانع دعوت مردم به اسلام می‏شدند.

خداوند به لطفش چنان کرد که آنها نتوانند او را آزار دهند- و شاید این از  طریق رعب و وحشتی بود که از پیامبر در دل آنها افکند.

تفسیر: بی‏خبران مغرور و موانع شناخت- به دنبال آیات گذشته این سؤال برای بسیاری پیش می‏آید که با وضوح مسأله توحید به طوری که همه موجوات جهان به آن گواهی می‏دهند چرا مشرکان این واقعیت را نمی‏پذیرند؟ چرا آنها این آیات گویا و رسای قرآن را می‏شنوند و بیدار نمی‏شوند؟! آیه می‏گوید: «ای پیامبر! هنگامی که قرآن می‏خوانی میان تو و آنها که ایمان به آخرت ندارند، حجاب و پوششی نامرئی قرار می‏دهیم» (وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً).

این حجاب و پرده، همان لجاجت و تعصب و خودخواهی و غرور و جهل و نادانی بود که حقایق قرآن را از دیدگاه فکر و عقل آنها مکتوم می‏داشت و به آنها اجازه نمی‏داد حقایق روشنی همچون توحید و معاد و صدق دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و مانند آن را درک کنند.

اینجاست که می‏گوییم: اگر کسی بخواهد صراط مستقیم حق را بپوید و از انحراف و گمراهی در امان بماند باید قبل از هر چیز در اصلاح خویشتن بکوشد.

 

 

 

(آیه 46)- این آیه اضافه می‏کند: «بر دلهایشان پوششهایی و در گوشهایشان سنگینی» قرار دادیم (وَ جَعَلْنا عَلی‏ قُلُوبهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً).

و لذا «هنگامی که پروردگارت را در قرآن به یگانگی یاد می‏کنی آنها پشت می‏کنند و رو بر می‏گردانند» (وَ إِذا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلی‏ أَدْبارِهِمْ نُفُوراً).

راستی چه عجیب است فرار از حق، فرار از سعادت و نجات، و فرار از خوشبختی و پیروزی و فهم و شعور.

 

 

 

(آیه 47)- در این آیه اضافه می‏کند: «هنگامی که به سخنان تو گوش فرا می‏دهند، ما بهتر می‏دانیم برای چه گوش فرا می‏دهند» (نَحْنُ أَعْلَمُ بما یَسْتَمِعُونَ بهِ إِذْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ).

 «و (همچنین) در آن هنگام که با هم نجوا می‏کنند» (وَ إِذْ هُمْ نَجْوی‏) «آنگاه که ستمگران (به مؤمنان) می‏گویند: شما جز از انسانی که افسون شده، پیروی نمی‏کنید» (إِذْ یَقُولُ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً).

در حقیقت آنها به منظور درک حقیقت به سراغ تو نمی‏آیند و سخنانت را با گوش جان نمی‏شنوند، بلکه هدفشان آن است که بیایند و اخلال کنند، وصله بچسبانند و مؤمنان را- اگر بتوانند- از راه به در برند.

 

 

 

 (آیه 48)- شأن نزول «ابن عباس» می‏گوید: ابو سفیان و ابو جهل و غیر آنها گاهی نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می‏آمدند و به سخنان او گوش فرا می‏دادند، روزی یکی از آنها به دیگران گفت: اصلا من نمی‏فهمم محمّد چه می‏گوید؟ فقط می‏بینم لبهای او حرکت می‏کند ولی ابو سفیان گفت: فکر می‏کنم بعضی از سخنانش حق است، أبو جهل اظهار داشت او دیوانه است، و ابو لهب اضافه کرد: او کاهن است، دیگری گفت: او شاعر است و به دنبال این سخنان ناموزون و نسبتهای ناروا آیه نازل گشت.

تفسیر:در این آیه باز روی سخن را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله کرده، ضمن عبارت کوتاهی پاسخ دندانشکنی به این گروه گمراه می‏دهد و می‏گوید: «بنگر چگونه برای تو مثل می‏زنند (یکی ساحرت می‏خواند دیگری مسحور، یکی کاهن و دیگری مجنون) و از همین رو آنها گمراه شده‏اند و قدرت پیدا کردن راه حق را ندارند» (انْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطِیعُونَ سَبیلًا).

نه این که راه ناپیدا باشد و چهره حق مخفی بلکه آنها چشم بینا ندارند، و عقل و خرد خود را به خاطر بغض و جهل و تعصب و لجاج از کار انداخته‏اند.

 

 

 

 (آیه 49)- رستاخیز قطعی است! در آیات گذشته سخن از «توحید» و مبارزه با شرک بود، اما در اینجا سخن از «معاد» که در همه جا مکمل مسأله توحید است به میان آمده، و به سه سؤال و یا سه ایراد منکران معاد پاسخ گفته شده است:

 «و آنها گفتند: آیا هنگامی که ما به استخوانهای پوسیده تبدیل و پراکنده شدیم دگر بار آفرینش تازه‏ای خواهیم یافت»؟ (وَ قالُوا أَ إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدیداً).

این تعبیر نشان می‏دهد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همواره در دعوت خود سخن از مسأله «معاد جسمانی» می‏گفت که این جسم بعد از متلاشی شدن باز می‏گردد، و گر نه هرگاه سخن تنها از معاد روحانی بود این گونه ایرادهای مخالفان به هیچ وجه معنی نداشت.

 

 

 

(آیه 50)- قرآن در پاسخ آنها می‏گوید: «بگو: (استخوان پوسیده و خاک شده که سهل است) شما سنگ باشید یا آهن» باز خدا قادر است لباس حیات در تنتان بپوشاند (قُلْ کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدیداً)

 

(آیه 51)- «یا هر مخلوقی که در نظر شما از آن هم سخت‏تر است» و از حیات و زندگی دورتر می‏باشد، باز خدا قادر است شما را به زندگی مجدّد بازگرداند (أَوْ خَلْقاً مِمَّا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ).

دومین ایراد آنها این بود که می‏گفتند: بسیار خوب اگر بپذیریم که این استخوانهای پوسیده و متلاشی شده قابل بازگشت به حیات است چه کسی قدرت انجام این کار را دارد، چرا که این تبدیل را یک امر بسیار پیچیده و مشکل می‏دانستند «پس آنها می‏گویند: چه کسی ما را باز می‏گرداند»؟ (فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعِیدُنا).

پاسخ این سؤال را قرآن چنین می‏گوید: «به آنها بگو: همان کسی که شما را بار اول آفرید» (قُلِ الَّذی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ).

سر انجام به سومین ایراد آنها پرداخته، می‏گوید: «پس آنها سر خود را از روی تعجب و انکار به سوی تو تکان می‏دهند و می‏گویند: چه زمانی این معاد واقع می‏شود»؟ (فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُسَهُمْ وَ یَقُولُونَ مَتی‏ هُوَ).

آنها در حقیقت با این ایراد خود می‏خواستند این مطلب را منعکس کنند که به فرض این ماده خاکی قابل تبدیل به انسان باشد، و قدرت خدا را نیز قبول کنیم، اما این یک وعده نسیه بیش نیست و معلوم نیست در چه زمانی واقع می‏شود؟

قرآن در پاسخشان می‏گوید: «به آنها بگو: شاید زمان آن نزدیک باشد» (قُلْ عَسی‏ أَنْ یَکُونَ قَرِیباً).

و البته نزدیک است چرا که مجموعه عمر این جهان هرچه باشد در برابر زندگی بی‏پایان در سرای دیگر لحظه زود گذری بیش نیست.                      

 و از این گذشته، اگر قیامت در مقیاسهای کوچک و محدود ما دور به نظر برسد آستانه قیامت که مرگ است به همه ما نزدیک است چرا که مرگ قیامت صغری است «اذا مات الانسان قامت قیامته»، درست است که مرگ، قیامت کبری نیست ولی یادآور آن است.

 

 

 

 (آیه 52)- در این آیه بی‏آنکه تاریخ دقیقی از قیامت ذکر کند بعضی از خصوصیات آن را چنین بیان می‏کند: «این بازگشت به حیات «همان روز (ی خواهد بود) که شما را (از قبرهایتان) فرا می‏خواند، شما هم اجابت می‏کنید در حالی که حمد او را می‏گویید» (یَوْمَ یَدْعُوکُمْ فَتَسْتَجِیبُونَ بحَمْدهِ).

و آن روز است که فاصله مرگ و رستاخیز یعنی دوران برزخ را کوتاه خواهید شمرد «و می‏پندارید تنها مدت کوتاهی (در جهان برزخ) درنگ کرده‏اید» (وَ تَظُنُّونَ إِنْ لَبثْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا).

 

 

 

 (آیه 53)- برخورد منطقی با همه مخالفان: از آنجا که در آیات پیشین سخن از مبدأ و معاد و دلائلی بر این دو مسأله مهم اعتقادی در میان بود، در اینجا روش گفتگو و استدلال با مخالفان مخصوصا مشرکان را می‏آموزد چرا که مکتب هر قدر عالی باشد و منطق قوی و نیرومند ولی اگر با روش صحیح بحث و مجادله توأم نگردد و به جای لطف و محبت، خشونت بر آن حاکم گردد، بی‏اثر خواهد بود.

لذا آیه می‏گوید: «و به بندگان من بگو: سخنی را بگویند که بهترین باشد» (وَ قُلْ لِعِبادی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ).

بهترین از نظر محتوی، بهترین از نظر طرز بیان، و بهترین از جهت توأم بودن با فضائل اخلاقی و روشهای انسانی.

 «چرا که (اگر قول احسن را ترک گویند و به خشونت در کلام و مخاصمه و لجاج برخیزند) شیطان در میان آنها فساد و فتنه می‏کند» (إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ).

و فراموش نکنید شیطان در کمین نشسته و بیکار نیست «زیرا شیطان از آغاز دشمن آشکاری برای انسان بوده است» (إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبیناً).  

 گاهی مؤمنان تازه کار طبق روشی که از پیش داشتند با هر کس که در عقیده با آنها مخالف بود به خشونت می‏پرداختند.

از این گذشته تعبیرات توهین آمیز مخالفان نسبت به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که بعضی از آنها در آیات پیشین گذشت مانند مسحور، مجنون، کاهن، شاعر، گاهی سبب می‏شد که مؤمنان عنان اختیار را از دست بدهند و به مقابله با آنها در یک مشاجره لفظی خشن برخیزند و هرچه می‏خواهند بگویند.

 «قرآن» مؤمنان را از این کار باز می‏دارد و دعوت به نرمش و لطافت در بیان و انتخاب بهترین کلمات را می‏کند تا از فساد شیطان بپرهیزند.

 

 

 

 (آیه 54)- این آیه اضافه می‏کند: «پروردگار شما از حال شما آگاهتر است اگر بخواهد شما را مشمول رحمت خویش قرار می‏دهد، و اگر بخواهد مجازاتتان خواهد کرد» (رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بکُمْ إِنْ یَشَأْ یَرْحَمْکُمْ أَوْ إِنْ یَشَأْ یُعَذّبْکُمْ).

در پایان آیه روی سخن را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله کرده و به عنوان دلداری و پیشگیری از ناراحتی فوق العاده پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از عدم ایمان مشرکان می‏فرماید: «و ما تو را و کیل بر آنها نفرستاده‏ایم» که ملزم باشی حتما آنها ایمان بیاورند (وَ ما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ وَکِیلًا).

وظیفه تو ابلاغ آشکار و دعوت مجدّانه به سوی حق است، اگر ایمان آوردند چه بهتر و گر نه زیانی به تو نخواهد رسید.

 

 

 

 (آیه 55)- این آیه سخن را از این فراتر می‏برد و می‏گوید: خدا تنها آگاه از حال شما نیست بلکه: «پروردگارت نسبت به حال همه کسانی که در آسمانها و زمین هستند، از همه آگاهتر است» (وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بمَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ).

سپس اضافه می‏کند: «و ما بعضی از پیامبران را بر بعضی دیگر فضیلت بخشیدیم و به داود کتاب زبور دادیم» (وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبیِّینَ عَلی‏ بَعْضٍ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً).

این جمله در حقیقت پاسخ به یکی از ایرادات مشرکان است، که با تعبیر تحقیر آمیز می‏گفتند: آیا خداوند شخص دیگری را نداشت که محمد یتیم را به  نبوّت انتخاب کرد؟ وانگهی چه شد که او سر آمد همه پیامبران و خاتم آنها شد؟! قرآن می‏گوید: این جای تعجب نیست خداوند از ارزش انسانی هر کس آگاه است و پیامبران خود را از میان همین توده مردم برگزیده، یکی را به عنوان خلیل اللّهی مفتخر ساخت، دیگری را کلیم اللّه، و دیگری را روح اللّه قرار داد، پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله را به عنوان حبیب اللّه برگزید و خلاصه بعضی را بر بعضی فضیلت بخشید، طبق موازینی که خودش می‏داند و حکمتش اقتضا می‏کند.

با این که داود دارای حکومت عظیم و کشور پهناوری بود، خداوند این را افتخار او قرار نمی‏دهد بلکه کتاب زبور را افتخار او می‏شمرد تا مشرکان بدانند عظمت یک انسان به مال و ثروت و داشتن قدرت و حکومت ظاهری نیست و یتیم و بی‏مال بودن دلیلی بر تحقیر نخواهد شد.

 

 

 

 (آیه 56)- در این آیه باز سخن از مشرکان است و در تعقیب بحثهای گذشته به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می‏گوید: «به آنها بگو: معبودهایی را که غیر خدا شایسته پرستش می‏پندارید بخوانید، آنها نه قدرت دارند مشکلات و گرفتاریها را از شما برطرف سازند و نه دگرگونی در آن ایجاد کنند» (قُلِ ادْعُوا الَّذینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا یَمْلِکُونَ کَشْفَ الضُّرِّ عَنْکُمْ وَ لا تَحْوِیلًا).

در حقیقت این آیه همانند بسیاری دیگر از آیات قرآن، منطق و عقیده مشرکان را از این راه ابطال می‏کند که پرستش و عبادت آلهه یا به خاطر جلب منفعت است یا دفع زیان، در حالی که اینها قدرتی از خود ندارند که مشکلی را برطرف سازند و نه حتی مشکلی را جابه‏جا کنند.

تعبیر به «الَّذینَ» در این آیه بیانگر آن است که منظور همه معبودهای غیر اللّه نیست، بلکه معبودهایی همچون فرشتگان و حضرت مسیح (ع) و مانند آنهاست.

 

 

 

 (آیه 57)- این آیه در حقیقت دلیلی است برای آنچه در آیه قبل گفته شد، می‏گوید: می‏دانید چرا آنها قادر نیستند مشکلی را از دوش شما، بدون اذن پروردگار بردارند برای این که خودشان برای حل مشکلات به در خانه خدا می‏روند، خودشان سعی دارند به ذات پاک او تقرب جویند و هرچه می‏خواهند از او بخواهند: «کسانی را که آنان می‏خوانند، خودشان وسیله‏ای (برای تقرّب) به پروردگارشان می‏جویند» (أُولئِکَ الَّذینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلی‏ رَبّهِمُ الْوَسیلَةَ).

 «وسیله‏ای هر چه نزدیکتر» (أَیُّهُمْ أَقْرَبُ).

 «و به رحمت او امیدوارند» (وَ یَرْجُونَ رَحْمَتَهُ).

 «و از عذاب او می‏ترسند» (وَ یَخافُونَ عَذابَهُ).

 «چرا که عذاب پروردگارت (چنان شدید می‏باشد که) همواره درخور پرهیز و وحشت است» (إِنَّ عَذابَ رَبّکَ کانَ مَحْذُوراً).

 

 

 

 (آیه 58)- تسلیم بهانه جویان نشو! به دنبال بحثهایی که با مشرکان در زمینه توحید و معاد در آیات گذشته خواندیم این آیه آنها را با گفتار بیدار کننده‏ای اندرز می‏دهد و پایان و فناء این دنیا را در مقابل دیدگان عقلشان مجسّم می‏سازد تا بدانند این سرا، سرای فانی است، و سرای بقا جای دیگر است، و خود را برای مقابله با نتائج اعمالشان آماده سازند می‏گوید: «و هیچ آبادی در روی زمین نیست مگر این که ما آن را قبل از روز قیامت هلاک می‏کنیم، یا به عذاب شدیدی گرفتارش می‏سازیم» (وَ إِنْ مِنْ قَرْیَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِکُوها قَبْلَ یَوْمِ الْقِیامَةِ أَوْ مُعَذّبُوها عَذاباً شَدیداً).

بدکاران ستمگر و طاغیان گردنکش را به وسیله عذاب نابود می‏کنیم و دیگران را با مرگ طبیعی و یا حوادثی معمولی.

بالاخره این جهان پایان می‏گیرد و همه راه فنا را می‏پیمایند «و این (یک اصل مسلّم و قطعی است که) در کتاب الهی [لوح محفوظ] ثبت است» (کانَ ذلِکَ فِی الْکِتاب مَسْطُوراً).

 

 

 

 (آیه 59)- در اینجا این ایراد برای مشرکان باقی می‏ماند که خوب ما بحثی نداریم ایمان بیاوریم، اما به این شرط که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله هر معجزه‏ای را که ما پیشنهاد می‏کنیم انجام دهد، و در واقع به بهانه جوییهای ما تن در دهد.

قرآن در پاسخ آنها می‏گوید: «هیچ چیز مانع ما نبود که این گونه معجزات را بفرستیم جز این که پیشینیان آن را تکذیب کردند» (وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسلَ بالْآیاتِ إِلَّا أَنْ کَذَّبَ بهَا الْأَوَّلُونَ). 

 اشاره به این که: معجزاتی که دلیل صدق پیامبر است به قدر کافی فرستاده شده و اما معجزات اقتراحی و پیشنهادی شما، چیزی نیست که با آن موافقت شود، چرا که پس از مشاهده باز ایمان نخواهید آورد، اگر بپرسند به چه دلیل؟

در پاسخ گفته می‏شود به دلیل این که امتهای گذشته که آنها هم شرائطی کاملا مشابه شما داشتند نیز چنین پیشنهادهای بهانه جویانه‏ای را کردند، بعدا هم ایمان نیاوردند.

سپس قرآن روی یک نمونه روشن از این مسأله انگشت گذارده، می‏گوید:

 «و ما به قوم ثمود ناقه دادیم که روشنگر بود» (وَ آتَیْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً).

همان شتری که به فرمان خدا از کوه سر برآورد، چرا که تقاضای چنین معجزه‏ای را کرده بودند، معجزه‏ای روشن و روشنگر! ولی با این حال آنها ایمان نیاوردند «پس به آن ناقه ستم کردند» و او را به قتل رساندند (فَظَلَمُوا بها).

اصولا برنامه ما این نیست که هر کسی معجزه‏ای پیشنهاد کند پیامبر تسلیم او گردد «و ما آیات و معجزات را جز برای تخویف مردم و اتمام حجت نمی‏فرستیم» (وَ ما نُرْسلُ بالْآیاتِ إِلَّا تَخْوِیفاً).

 

 

 

 (آیه 60)- سپس پیامبرش را در برابر سرسختی و لجاجت دشمنان دلداری داده، می‏گوید: اگر آنها در مقابل سخنانت این چنین لجاجت به خرج می‏دهند و ایمان نمی‏آورند مطلب تازه‏ای نیست، «به خاطر بیاور هنگامی را که به تو گفتیم پروردگارت احاطه کامل بر مردم دارد» و از وضعشان کاملا آگاه است (وَ إِذْ قُلْنا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحاطَ بالنَّاس).

همیشه در برابر دعوت پیامبران، گروهی پاکدل ایمان آورده‏اند و گروهی متعصب و لجوج به بهانه‏جویی و کارشکنی و دشمنی برخاسته‏اند، در گذشته چنین بوده، امروز نیز چنین است.

سپس اضافه می‏کند: «و ما آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم فقط برای آزمایش مردم بود» (وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاس).                     

 «همچنین شجره معلونه [درخت نفرین شده‏] را که در قرآن ذکر کرده‏ایم» آن نیز آزمایشی برای مردم است (وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ).

در پایان اضافه می‏کند: «ما آنها را بیم داده (و انذار) می‏کنیم اما جز طغیان عظیم، چیزی بر آنها نمی‏افزاید» (وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ إِلَّا طُغْیاناً کَبیراً).

چرا که اگر دل و جان آدمی آماده پذیرش حق نباشد، نه تنها سخن حق در آن اثر نمی‏گذارد، بلکه غالبا نتیجه معکوس می‏دهد و به خاطر سرسختی و مقاومت منفی بر گمراهی و لجاجتشان می‏افزاید- دقت کنید.

 

رؤیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و شجره ملعونه:

جمعی از مفسران شیعه و اهل سنت نقل کرده‏اند که: این خواب اشاره به جریان معروفی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در خواب دید میمونهایی از منبر او بالا می‏روند و پایین می‏آیند، بسیار از این مسأله غمگین شد، آن چنان که بعد از آن کمتر می‏خندید- این میمونها را به بنی امیه تفسیر کرده‏اند که یکی بعد از دیگری بر جای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نشستند در حالی که از یکدیگر تقلید می‏کردند و افرادی فاقد شخصیت بودند و حکومت اسلامی و خلافت رسول اللّه را به فساد کشیدند.

اما شجره معلونه- در قرآن ممکن است اشاره به هر گروه منافق و خبیث و مطرود درگاه خدا، مخصوصا گروههایی همانند بنی امیه و یهودیان سنگدل و لجوج و همه کسانی که در خط آنها گام برمی‏دارند، باشد، و شجره زقوم در قیامت تجسّمی از وجود این شجرات خبیثه در جهان دیگر است، و همه این شجرات خبیثه مایه آزمایش و امتحان مؤمنان راستین در این جهان هستند.

 

 

 

(آیه 61)- در اینجا قرآن به مسأله سرپیچی ابلیس از فرمان خدا مبنی بر سجده برای آدم و سرنوشت شوم او به دنبال این ماجرا اشاره می‏کند.

مطرح کردن این ماجرا به دنبال بحثهای گذشته پیرامون مشرکان لجوج، در واقع اشاره به این است که نمونه کامل استکبار و کفر و عصیان، شیطان بود، ببینید سرنوشتش به کجا رسید، شما پیروان او نیز همان سرنوشت را خواهید داشت.

 نخست می‏گوید: «و یادآور هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید و همگی جز ابلیس سجده کردند» (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ).

این سجده یک نوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خلقت آدم و امتیاز او بر سایر موجودات و یا سجده‏ای بوده است به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرینش چنین مخلوق شگرفی.

ابلیس که باد کبر و غرور در سر داشت و خودخواهی و خودبینی بر عقل و هوشش پرده افکنده بود، به گمان این که خاک و گل، که منبع همه برکات و سر چشمه حیات است کم اهمیت‏تر از آتش است به عنوان اعتراض به پیشگاه خدا چنین «گفت: آیا من برای موجودی سجده کنم که او را از گل آفریده‏ای» (قالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً).

 

 

 

 (آیه 62)- ولی هنگامی که دید بر اثر این استکبار و سرکشی در برابر فرمان خدا از درگاه مقدسش برای همیشه طرد شد: «گفت: به من بگو، این کسی را که بر من برتری داده‏ای (به چه دلیل بوده است؟) اگر مرا تا روز قیامت زنده بگذاری، همه فرزندانش را، جز عدّه کمی، گمراه و ریشه کن خواهم ساخت» (قالَ أَ رَأَیْتَکَ هذَا الَّذی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلی‏ یَوْمِ الْقِیامَةِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلَّا قَلِیلًا).

 

 

 

(آیه 63)- در این هنگام برای این که میدان آزمایشی برای همگان تحقق یابد، و وسیله‏ای برای پرورش مؤمنان راستین فراهم شود- که انسان همواره در کوره حوادث پخته می‏شود، و در برابر دشمن نیرومند، قوی و قهرمان می‏گردد- به شیطان امکان بقاء و فعالیت داده شده: «فرمود: برو، هر کس از آنها از تو تبعیت کند پس جهنم کیفر شماست، کیفری است فراوان»! (قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُکُمْ جَزاءً مَوْفُوراً).

به این وسیله اعلام آزمایش کرده و سر انجام پیروزی و شکست در این آزمایش بزرگ الهی را بیان فرموده.

                        

 

 

 (آیه 64)- دامهای ابلیس! در این آیه طرق نفوذ شیطان و اسباب و وسائلی را که در وسوسه‏های خود به آن متوسل می‏شود به شکل جالب و گویایی چنین شرح می‏دهد: «و هر کدام از آنها را می‏توانی با صدایت تحریک کن» (وَ اسْتَفْززْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بصَوْتِکَ).

 «و لشکر سواره و پیاده‏ات را بر آنها گسیل دار»! (وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ).

شیطان دستیاران فراوانی از جنس خود و از جنس آدمیان دارد که برای اغوای مردم به او کمک می‏دهند، بعضی سریعتر و نیرومندتر همچون لشکر سواره‏اند، و بعضی آرامتر و ضعیفتر همچون لشکر پیاده! «و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوی»! (وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلاد).

 «و آنها را با وعده‏ها سرگرم کن»! (وَ عِدْهُمْ).

سپس هشدار می‏دهد که: «ولی شیطان جز فریب و دروغ وعده‏ای به آنها نمی‏دهد» (وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلَّا غُرُوراً).

 

 

 

 (آیه 65)- اما بدان «تو هرگز سلطه‏ای بر بندگان من نخواهی یافت» (إِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ).

 «و همین قدر کافی است که پروردگارت (ولیّ و) حافظ آنها باشد» (وَ کَفی‏ برَبّکَ وَکِیلًا).

 

 

 

 (آیه 66)- با این همه نعمت این همه کفران چرا؟! بحثهایی را که در زمینه توحید و مبارزه با شرک در گذشته داشتیم در اینجا نیز آن را تعقیب می‏کند، و از دو راه مختلف (راه استدلال و برهان- و راه وجدان و درون) در این موضوع وارد بحث می‏شود.

نخست به توحید استدلالی اشاره کرده، می‏گوید: «پروردگار شما کسی است که کشتی را در دریا به حرکت در می‏آورد، حرکتی مداوم و مستمر»! (رَبُّکُمُ الَّذی یُزْجِی لَکُمُ الْفُلْکَ فِی الْبَحْرِ).                     

 بدیهی است برای حرکت کشتیها در دریا، نظاماتی دست به دست هم داده تا این امر فراهم گردد.

البته می‏دانید کشتیها همیشه بزرگترین وسیله نقلیه انسانها بوده و هستند، هم اکنون کشتیهای غول پیکری داریم که به اندازه یک شهر کوچک وسعت و سرنشین دارند.

سپس اضافه می‏کند: هدف از این برنامه آن است «تا از نعمت او بهره‏مند شوید» (لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ). برای مسافرتهای خودتان، برای نقل و انتقال مال التجاره‏ها، و برای آنچه به دین و دنیای شما کمک می‏کند.

چرا که: «خدا نسبت به شما مهربان است» (إِنَّهُ کانَ بکُمْ رَحِیماً).

 

 

 

 (آیه 67)- از این توحید استدلالی- که گوشه کوچکی از نظام آفرینش را که حاکی از مبدأ علم و قدرت و حکمت آفریدگار است نشان می‏دهد- به استدلال فطری منتقل می‏شود و می‏گوید: فراموش نکنید: «هنگامی که ناراحتیها در دریا به شما برسد (و گرفتار طوفان و امواج کوبنده و وحشتناک شوید) تمام معبودهایی را که می‏خوانید جز خدا از نظر شما گم می‏شود» (وَ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِی الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِیَّاهُ).

و باید گم شود چرا که طوفان حوادث پرده‏های تقلید و تعصب را که بر فطرت آدمی افتاده کنار می‏زند، و نور فطرت که نور توحید و خداپرستی و یگانه پرستی است جلوه‏گر می‏شود.

این یک قانون عمومی است که تقریبا هر کس آن را تجربه کرده است که در گرفتاریها هنگامی که کارد به استخوان می‏رسد، موقعی که اسباب ظاهری از کار می‏افتند، و کمکهای مادی ناتوان می‏گردند، انسان به یاد مبدأ بزرگی از علم و قدرت می‏افتد که او قادر بر حلّ سخت‏ترین مشکلات است. اما ایمان و توجه به خدا در صورتی ارزش دارد که دائمی و پایدار باشد.

سپس اضافه می‏کند: اما شما فراموشکاران «هنگامی که دست قدرت الهی شما را به سوی خشکی نجات داد رو می‏گردانید و اصولا انسان کفران کننده است»        

 (فَلَمَّا نَجَّاکُمْ إِلَی الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ کانَ الْإِنْسانُ کَفُوراً).

بار دیگر پرده‏های غرور و غفلت، تقلید و تعصب، این نور الهی را می‏پوشاند و گرد و غبار عصیان و گناه و سرگرمیهای زندگی مادی، چهره تابناک آن را پنهان می‏سازد.

 

 

 

 (آیه 68)- ولی آیا فکر می‏کنید خداوند در خشکی و قلب صحرا نمی‏تواند شما را به مجازاتهای شدید مبتلا سازد؟: «پس آیا شما از این ایمنید که به فرمان او زمین بشکافد و شما را در کام خود فرو ببرد»؟ (أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ یَخْسفَ بکُمْ جانِبَ الْبَرِّ).

و «آیا از این ایمنید که طوفانی از سنگ بر شما ببارد (و شما را در زیر سنگها مدفون سازد عذابی که به مراتب از غرق در دریاها سخت‏تر است) سپس حافظ و نگهبانی برای خود پیدا نکنید»؟! (أَوْ یُرْسلَ عَلَیْکُمْ حاصِباً ثُمَّ لا تَجِدُوا لَکُمْ وَکِیلًا).

 

 

 

(آیه 69)- سپس اضافه می‏کند: ای فراموشکاران آیا گمان کردید این آخرین بار بود که شما نیاز به سفر دریا پیدا کردید؟ «یا این که ایمن هستید که بار دیگر شما را به دریا بازگرداند، و تندباد کوبنده‏ای بر شما بفرستد، و شما را بخاطر کفرتان غرق کند، سپس دادخواه و خونخواهی در برابر ما پیدا نکنید» (أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ یُعِیدَکُمْ فِیهِ تارَةً أُخْری‏ فَیُرْسلَ عَلَیْکُمْ قاصِفاً مِنَ الرِّیحِ فَیُغْرِقَکُمْ بما کَفَرْتُمْ ثُمَّ لا تَجِدُوا لَکُمْ عَلَیْنا بهِ تَبیعاً).

 

 

 

 (آیه 70)- انسان گل سر سبد موجوادت! از آنجا که یکی از طرق تربیت و هدایت، همان دادن شخصیت به افراد است، قرآن مجید به دنبال بحثهایی که در باره مشرکان و منحرفان در آیات گذشته داشت، در اینجا به بیان شخصیت والای نوع بشر و مواهب الهی نسبت به او می‏پردازد، تا با توجه به این ارزش فوق العاده به آسانی گوهر خود را نیالاید و خویش را به بهای ناچیزی نفروشد، می‏فرماید: «و ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم» 

 

سپس به سه قسمت از مواهب الهی، نسبت به انسانها اشاره کرده، می‏گوید:

 «و ما آنها را (با مرکبهای مختلفی که در اختیارشان قرار داده‏ایم) در خشکی و دریا  حمل کردیم» (وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ).

دیگر این که: «آنها را از طیبات روزی دادیم» (وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ).

سوم این که: «ما آنها را بر بسیاری از مخلوقات خود فضیلت و برتری دادیم» (وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی‏ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا).

چرا انسان برترین مخلوق خداست؟ پاسخ این سؤال چندان پیچیده نیست، زیرا می‏دانیم تنها موجودی که از نیروهای مختلف، مادی و معنوی، جسمانی و روحانی تشکیل شده، و در لابلای تضادها می‏تواند پرورش پیدا کند، و استعداد تکامل و پیشروی نامحدود دارد، انسان است.

حدیث معروفی که از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل شده نیز شاهد روشنی بر این مدعاست، آنجا که می‏فرماید: «خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفرید: فرشتگان و حیوانات و انسان، فرشتگان عقل دارند بدون شهوت و غضب، حیوانات مجموعه‏ای از شهوت و غضبند و عقل ندارند، اما انسان مجموعه‏ای است از هر دو تا کدامین غالب آید، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چیره گردد، از حیوانات پست‏تر».

 

 

 

 (آیه 71)- این آیه به یکی دیگر از مواهب الهی نسبت به انسان، و سپس مسؤولیتهای سنگینی را که به موازات این مواهب متوجه او می‏شود اشاره می‏کند:

در آغاز به «مسأله رهبری» و نقش آن در سرنوشت انسانها پرداخته، می‏گوید: «روز قیامت هر گروهی را با امام و رهبرشان می‏خوانیم» (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بإِمامِهِمْ).

یعنی آنها که رهبری پیامبران و جانشینان آنان را در هر عصر و زمان پذیرفتند، همراه پیشوایانشان خواهند بود، و آنها که رهبری شیطان و ائمه ضلال و پیشوایان جبّار و ستمگر را انتخاب کردند همراه آنها خواهند بود.

این تعبیر در عین این که یکی از اسباب تکامل انسان را بیان می‏کند، هشداری است به همه افراد بشر که در انتخاب رهبر فوق العاده دقیق و سختگیر باشند، و زمام فکر و برنامه خود را به دست هر کس نسپرند.        

 لذا در دنباله آیه می‏گوید: آنجا مردم دو گروه می‏شوند «پس کسانی که نامه اعمالشان به دست راستشان داده می‏شود آنها (با سرفرازی و افتخار و خوشحالی و سرور) نامه اعمالشان را می‏خوانند و کوچکترین ظلم و ستمی به آنها نمی‏شود» (فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلًا).

 

 

 

 (آیه 72)- «اما کسی که در این جهان (از دیدن چهره حق) نابینا بوده است، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است» (وَ مَنْ کانَ فِی هذهِ أَعْمی‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی‏ وَ أَضَلُّ سَبیلًا).

نه در این دنیا راه هدایت را پیدا می‏کنند و نه در آخرت راه بهشت و سعادت را، چرا که چشم خود را به روی همه واقعیات بستند و از دیدن چهره حق و آیات خداوند و آنچه مایه هدایت و عبرت است و آن همه مواهبی که خداوند به آنها بخشیده بود، خود را محروم ساختند، و از آنجا که سرای آخرت بازتاب و انعکاس عظیمی است از این جهان، چه جای تعجب که این کوردلان به صورت نابینا وارد عرصه محشر شوند؟! نقش رهبری در اسلام- در حدیث معروفی که از امام باقر علیه السّلام نقل شده هنگامی که سخن از ارکان اصلی اسلام به میان می‏آورد «ولایت» (رهبری) را پنجمین و مهمترین رکن معرفی می‏نمود در حالی که نماز که معرف پیوند خلق با خالق است و روزه که رمز مبارزه با شهوات است و زکات که پیوند خلق با خلق است و حج که جنبه‏های اجتماعی اسلام را بیان می‏کند چهار رکن اصلی دیگر.

سپس امام علیه السّلام اضافه می‏کند: «هیچ چیز به اندازه ولایت و رهبری اهمیت ندارد».- چرا که اجرای اصول دیگر در سایه آن خواهد بود.

و نیز به همین دلیل در حدیث معروفی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده: «کسی که بدون امام و رهبر از دنیا برود مرگ او مرگ جاهلیت است».

تاریخ نیز بسیار به خاطر دارد که گاهی یک ملت در پرتو رهبری یک رهبر بزرگ و شایسته در صف اول در جهان قرار گرفته، و گاه همان ملت با همان نیرو انسانی و منابع دیگر به خاطر رهبری ضعیف و نالایق آن چنان سقوط کرده که شاید کسی باور نکند این همان ملت پیشرو است.

 

 

 

 (آیه 73)- با توجه به بحثی که در آیات گذشته پیرامون شرک و مشرکان بود در اینجا به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله هشدار می‏دهد که از وسوسه‏های این گروه برحذر باشد، مبادا کمترین ضعفی در مبارزه با شرک و بت پرستی به خود راه بدهد، که باید با قاطعیت هر چه تمامتر دنبال گردد.

نخست می‏گوید: «نزدیک بود آنها تو را (با وسوسه‏های خود) از آنچه بر تو وحی کردیم بفریبند، تا غیر آن را به ما نسبت دهی و در آن صورت، تو را به دوستی خود برمی‏گزینند» (وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلًا).

 

 

 

 (آیه 74)- «و اگر ما تو را ثابت قدم نمی‏ساختیم (و در پرتو مقام عصمت، مصون از انحراف نبودی) نزدیک بود به آنان تمایل کنی» (وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلًا). اما این تثبیت الهی مانع از آن تمایل شد.

 

 

 

 (آیه 75)- «اگر چنین می‏کردی ما دو برابر مجازات (مشرکان) در زندگی دنیا، و دو برابر (مجازات آنها) را بعد از مرگ به تو می‏چشاندیم، سپس در برابر ما یاوری برای خود نمی‏یافتی»! (إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصِیراً).

چرا که هر قدر مقام انسان از نظر علم، معرفت و ایمان بالاتر رود، اعمال نیک او به همان نسبت عمق و ارزش بیشتر، و طبعا ثواب فزونتری خواهد داشت. کیفرها و مجازاتها نیز به همین نسبت بالا خواهد رفت.

خدایا! مرا به خود وامگذار

- در منابع اسلامی می‏خوانیم هنگامی که سه آیه فوق نازل شد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عرض کرد: اللّهمّ لا تکلنی الی نفسی طرفة عین ابدا «خدایا! مرا حتی به اندازه یک چشم بر هم زدن به خویشتن وامگذار».

این دعای پر معنی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یک درس مهم را به همه ما می‏دهد که در هر حال باید به خدا پناه برد و به لطف او متکی بود که پیامبران معصوم نیز بدون یاری او در لغزشگاهها مصون نخواهند بود، تا چه رسد به ما در برابر این همه وسوسه‏های شیطانی.

 

 

 

(آیه 76)-شأن نزول:مشهور این است که این آیه و آیه بعد در مورد اهل مکه نازل شده است که نشستند و تصمیم گرفتند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را از مکه بیرون کنند و بعدا این تصمیم، فسخ و مبدل به تصمیم بر اعدام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در مکه گردید و به دنبال آن خانه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از هر سو محاصره شد، و همانگونه که می‏دانیم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از این حلقه محاصره، به طرز اعجازآمیزی، بیرون آمد و به سوی مدینه حرکت کرد و سر آغاز هجرت گردید.

تفسیر:توطئه شوم دیگر؟ در آیات گذشته دیدیم که مشرکان می‏خواستند از طریق وسوسه‏های گوناگون در پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نفوذ کنند و او را از جاده مستقیم خویش منحرف سازند که لطف الهی به یاری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمد و نقشه‏هاشان نقش بر آب شد.

به دنبال آن ماجرا طرح دیگری برای خنثی کردن دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ریختند، و آن این که او را از زادگاهش به نقطه‏ای که احتمالا نقطه خاموش و دور افتاده‏ای بود تبعید کنند که آن هم به لطف پروردگار خنثی شد.

آیه می‏گوید: «و نزدیک بود آنها تو را از این سرزمین با نقشه و تحریک ماهرانه و حساب شده‏ای خارج سازند» (وَ إِنْ کادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْها).

سپس قرآن به آنها هشدار می‏دهد که: «و هرگاه چنین می‏کردند (گرفتار مجازات سخت الهی شده و) پس از تو، جز مدت کمی باقی نمی‏ماندند» (وَ إِذاً لا یَلْبَثُونَ خِلافَکَ إِلَّا قَلِیلًا). و به زودی نابود می‏شدند زیرا این گناه بسیار عظیمی است که مردم، رهبر دلسوز و نجات بخششان را، از شهر خود بیرون کنند، و به این ترتیب بزرگترین نعمت الهی را کفران نمایند، چنین جمعیتی دیگر حق حیات نخواهند داشت و مجازات نابود کننده الهی به سراغشان خواهد آمد.

 

 

 

 (آیه 77)- این تنها مربوط به مشرکان عرب نیست: «این سنّت (ما در مورد) پیامبرانی است که پیش از تو فرستادیم و هرگز برای سنّت ما تغییر و دگرگونی نخواهی یافت» (سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِیلًا).

این سنت از یک منطق روشن سر چشمه می‏گیرد و آن این که چنین قوم ناسپاسی که چراغ هدایت خود را می‏شکنند سنگر نجات خویش را ویران می‏کنند.

آری! چنین قومی دیگر لایق رحمت الهی نیستند، و مجازات آنها را فرا خواهد گرفت، و می‏دانیم خداوند تبعیضی در میان بندگانش قائل نیست، یعنی در مقابل اعمال یکسان با شرائط یکسان مجازات یکسان قائل می‏شود.

و این است معنی عدم تخلف سنّتهای پروردگار.

 

 

 

(آیه 78)- در تعقیب آیات گذشته که از توحید و شرک، و سپس وسوسه‏ها و توطئه‏های مشرکان بحث می‏کرد، در اینجا به مسأله نماز و توجه به خدا و نیایش می‏پردازد، که عامل مؤثری برای مبارزه با شرک است، و وسیله‏ای برای طرد هرگونه وسوسه شیطانی از دل و جان آدمی.

نخست می‏گوید: «نماز را از زوال خورشید (هنگام ظهر) تا نهایت تاریکی شب [نیمه شب‏] برپادار و همچنین قرآن فجر [نماز صبح‏] را، چرا که قرآن فجر، مشهود (فرشتگان شب و روز) است! (أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْس إِلی‏ غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُوداً).

از این تعبیر به خوبی روشن می‏شود که بهترین موقع برای ادای نماز صبح همان لحظات آغاز طلوع فجر است.

آیه فوق از آیاتی است که اشاره اجمالی به وقت نمازهای پنجگانه می‏کند، و با انضمام به سایر آیات قرآن در زمینه وقت نماز و روایات فراوانی که در این رابطه وارد شده، وقت نمازهای پنجگانه دقیقا مشخص می‏شود.

 

 

 

 (آیه 79)- بعد از ذکر نمازهای فریضه پنجگانه اضافه می‏کند: «و پاسی از شب را (از خواب برخیز و) قرآن (و نماز) بخوان» (وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بهِ).

مفسران معروف اسلامی این تعبیر را اشاره به نافله شب که در فضیلت آن روایات بی‏شماری وارد شده است دانسته‏اند.

سپس می‏گوید: «این یک وظیفه اضافی (علاوه بر نمازهای فریضه) برای توست» (نافِلَةً لَکَ).

بسیاری این جمله را دلیل بر آن دانسته‏اند که نماز شب بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله واجب بوده است.

به هر حال در پایان آیه نتیجه این برنامه الهی روحانی و صفابخش را چنین بیان می‏کند: «امید است پروردگارت تو را به مقامی در خور ستایش برانگیزد»! (عَسی‏ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً).

بدون شک «مقام محمود» مقام بسیار برجسته‏ای است که ستایش برانگیز است. و از آنجا که این کلمه به طور مطلق آمده، شاید اشاره به این باشد که ستایش همگان را از اولین و آخرین متوجه تو می‏کند.

روایات اسلامی، «مقام محمود» را به عنوان مقام «شفاعت کبری» تفسیر کرده است، چرا که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بزرگترین شفیعان در عالم دیگر است و آنها که شایسته شفاعت باشند، مشمول این شفاعت بزرگ خواهند شد.

نماز شب یک عبادت بزرگ روحانی-

غوغای زندگی روزانه از جهات مختلف، توجه انسان را به خود جلب می‏کند، و فکر آدمی را به وادیهای گوناگون می‏کشاند بطوری که جمعیت خاطر و حضور قلب کامل، در آن بسیار مشکل است اما در دل شب و به هنگام سحر و فرونشستن غوغای زندگی مادی، و آرامش روح و جسم انسان در پرتو مقداری خواب، حالت توجه و نشاط خاصی به انسان دست می‏دهد که بی‏نظیر است.

به همین دلیل دوستان خدا همیشه از عبادتهای آخر شب، برای تصفیه روح و حیات قلب و تقویت اراده و تکمیل اخلاص، نیرو می‏گرفته‏اند.

امیر مؤمنان علی علیه السّلام می‏فرماید: «قیام شب موجب صحت جسم و خشنودی پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسک به اخلاق پیامبران است».

حتی در بعضی از روایات می‏خوانیم که این عبادت به قدری اهمیت دارد که جز پاکان و نیکان موفق به آن نمی‏شوند.

در حدیثی از امام صادق علیه السّلام می‏خوانیم: «انسان گاهی دروغ می‏گوید و سبب محرومیتش از نماز شب می‏شود، هنگامی که از نماز شب محروم شد از روزی (و مواهب مادی و معنوی) نیز محروم می‏شود».

 

 

نماز شب به سه بخش تقسیم می‏شود:

الف) چهار نماز دو رکعتی که مجموعا هشت رکعت می‏شود و نامش نافله شب است.

ب) یک نماز دو رکعتی که نامش نافله «شفع» است.

ج) نماز یک رکعتی که نامش نافله «وتر» است، و طرز انجام این نمازها درست همانند نماز صبح است ولی اذان و اقامه ندارد، و قنوت وتر را هر چه طولانی‏تر کنند بهتر است.

 

 

 

(آیه 80)- این آیه به یکی از دستورات اصولی اسلام که از روح ایمان و توحید، سر چشمه می‏گیرد اشاره کرده، می‏گوید: «و بگو: پروردگارا! مرا (در هر کار) با صداقت وارد کن، و با صداقت خارج ساز» (وَ قُلْ رَبّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ).

هیچ کار فردی و اجتماعی را جز با صدق و راستی آغاز نکنم، همچنین هیچ برنامه‏ای را جز به راستی پایان ندهم، راستی و صداقت و درستی و امانت، خط اصلی من در همه کارها باشد و آغاز و انجام همه چیز با آن صورت گیرد.

در حقیقت رمز اصلی پیروزی در همین جا نهفته شده است و راه و روش انبیا و اولیای الهی همین بوده که فکر، گفتار و اعمالشان از هر گونه غش و تقلب و خدعه و نیرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستی است پاک بود.

در پایان آیه به دومین اصل- که از یک نظر میوه درخت توحید، و از نظر دیگر نتیجه ورود و خروج صادقانه در کارهاست- اشاره شده است: «و خداوندا! برای من از سوی خودت سلطان و یاوری قرار ده» (وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراً).

 

 

 

 (آیه 81)- و از آنجا که به دنبال «صدق» و «توکل» که در آیه قبل به آن اشاره شد، امید به پیروزی قطعی، خود عامل دیگری برای موفقیت است در این آیه به پیامبرش می‏گوید: «و بگو: حق فرا رسید و باطل مضمحل و نابود شد» (وَ قُلْ جاءَ                   الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ)

 «اصولا طبیعت باطل (همین است که) مضمحل و نابود شدنی است» (إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً).

باطل جولانی دارد ولی دوام و بقایی نخواهد داشت و سر انجام، پیروزی از آن حق و طرفداران و پیروان حق خواهد بود.

آیه (جاءَ الْحَقُّ ...) و قیام حضرت مهدی (عج): در بعضی از روایات جمله «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ» به قیام حضرت مهدی- عج- تفسیر شده است. امام باقر علیه السّلام فرمود: مفهوم این سخن الهی این است که: «هنگامی که امام قائم علیه السّلام قیام کند دولت باطل برچیده می‏شود».

در روایت دیگری می‏خوانیم: مهدی به هنگام تولد بر بازویش این جمله نقش بسته بود: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً».

مسلما مفهوم این احادیث انحصار معنی وسیع آیه به این مصداق نیست بلکه قیام مهدی- عج- از روشنترین مصداقهای آن است که نتیجه‏اش پیروزی نهایی حق بر باطل در سراسر جهان می‏باشد.

کوتاه سخن این که این قانون کلی الهی و ناموس تخلف ناپذیر آفرینش در هر عصر و زمانی مصداقی دارد، و قیام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و پیروزیش بر لشکر شرک بت پرستی و همچنین قیام حضرت مهدی- عج- بر ستمگران و جباران جهان از چهره‏های روشن و تابناک این قانون عمومی است.

 

 

 

(آیه 82)- قرآن نسخه شفابخش: از آنجا که در آیات گذشته، بحث از توحید و حق و مبارزه با شرک و باطل بود، در این آیه به تأثیر فوق العاده قرآن و نقش سازنده آن در این رابطه پرداخته، می‏گوید: «و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است برای مؤمنان، نازل می‏کنیم» (وَ نُنَزّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ).

قرآن نسخه‏ای است برای سامان بخشیدن به همه نابسامانیها، بهبودی فرد و جامعه از انواع بیماریهای اخلاقی و اجتماعی.

 «و ستمگران را جز خسران (و زیان بیشتر چیزی بر آنها) نمی‏افزاید» (وَ لا یَزیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً)

. چرا که به جای این که از این وسیله هدایت بهره گیرند با حالتی صد در صد منفی به سراغ قرآن می‏آیند لذا عناد و کفر در جانشان عمق بیشتری پیدا می‏کند.

 

 

 

 (آیه 83)- در این آیه به یکی از ریشه‏دارترین بیماریهای اخلاقی «انسانهای تربیت نایافته» اشاره کرده، می‏گوید: «و هنگامی که به این انسان نعمت می‏بخشیم (غرور و استکبار به او دست می‏دهد) به پروردگار خود پشت می‏کند و با حالت تکبر، دور می‏شود» (وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَی الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأی‏ بجانِبهِ).

 «اما هنگامی که (نعمت را از او سلب کنیم، و حتی) مختصر ناراحتی به او برسد یأس و نومیدی سر تا پای او را فرا می‏گیرد» (وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُساً).

 

 

 

(آیه 84)- در این آیه روی سخن را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله کرده، می‏فرماید: «بگو: هر کس بر طبق روش و خلق و خوی خود عمل می‏کند» (قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی‏ شاکِلَتِهِ).

مؤمنانی که از آیات قرآن، شفا می‏طلبند و رحمت کسب می‏کنند، و ظالمانی که جز خسارت و زیان، بهره‏ای از آن نمی‏گیرند، و انسانهای کم ظرفیتی که در حال نعمت مغرورند و در مشکلات مأیوس و زبون، همه اینها طبق روحیاتشان عمل می‏کنند، روحیاتی که بر اثر تعلیم و تربیت و اعمال مکرر خود انسان شکل گرفته است و به اعمال انسان شکل و جهت می‏دهد.

و در این میان خداوند شاهد و ناظر حال همه است: «آری پروردگار شما آگاهتر است به کسانی که راهشان (بهتر و) از نظر هدایت پربارتر است» (فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بمَنْ هُوَ أَهْدی‏ سَبیلًا).

 

 

 

(آیه 85)- روح چیست؟ در تعقیب آیات گذشته به پاسخ بعضی از سؤالات مهم مشرکان یا اهل کتاب پرداخته، می‏گوید: «از تو در باره روح سؤال می‏کنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و به شما بیش از اندکی علم و دانش داده نشده است» (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّی وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا).

از مجموع قرائن موجود در آیه و خارج آن چنین استفاده می‏شود که  پرسش کنندگان از حقیقت روح آدمی سؤال کردند، همین روح عظیمی که ما را از حیوانات جدا می‏سازد و برترین شرف ماست، و تمام قدرت و فعالیت ما از آن سر چشمه می‏گیرد و به کمکش اسرار علوم را می‏شکافیم.

و از آنجا که روح، ساختمانی مغایر با ساختمان ماده دارد و اصول حاکم بر آن غیر از اصول حاکم بر ماده و خواص فیزیکی و شیمیایی آن است، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مأمور می‏شود در یک جمله کوتاه و پرمعنی بگوید: «روح، از عالم امر است یعنی خلقتی اسرارآمیز دارد».

و چون بهره شما از علم و دانش بسیار کم و ناچیز است، بنابراین چه جای شگفتی که رازهای روح را نشناسید، هر چند از همه چیز به شما نزدیکتر است؟

از امام باقر و امام صادق علیهم السّلام چنین نقل شده که در تفسیر آیه یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ فرمود: «روح از مخلوقات خداوند است بینایی و قدرت و قوت دارد، خدا آن را در دلهای پیغمبران و مؤمنان قرار می‏دهد».

البته روح آدمی مراتب و درجاتی دارد، آن مرتبه‏ای از روح که در پیامبران و امامان است مرتبه فوق العاده والایی است، که از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه و نیز آگاهی و علم فوق العاده است و مسلما چنین مرتبه‏ای از روح از همه فرشتگان برتر خواهد بود حتی از جبرئیل و میکائیل!- دقت کنید.

 

 

 

(آیه 86)- آنچه داری از برکت رحمت اوست! چند آیه قبل سخن از قرآن بود، در اینجا در همین زمینه سخن می‏گوید، نخست می‏فرماید: «و اگر بخواهیم آنچه را بر تو وحی فرستاده‏ایم، از تو می‏گیریم» (وَ لَئِنْ شئْنا لَنَذْهَبَنَّ بالَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ).

 «سپس کسی را نمی‏یابی که در برابر ما از تو دفاع کند» و آن را از ما بازپس گیرد (ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ بهِ عَلَیْنا وَکِیلًا).

پس این مائیم که این علوم را به تو بخشیده‏ایم تا رهبر و هادی مردم باشی، و این مائیم که هرگاه صلاح بدانیم از تو بازپس می‏گیریم، و هیچ کس را در این رابطه دخل و تصرفی نیست!

                     

 

 

 (آیه 87)- این آیه که به صورت استثناء آمده است، می‏گوید: اگر ما این علم و دانش را از تو نمی‏گیریم چیزی نیست: «مگر رحمت پروردگارت» (إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبّکَ). رحمتی است برای هدایت و نجات خودت و رحمتی است برای هدایات و نجات جهان بشریت و این رحمت در واقع دنباله همان رحمت آفرینش است که ایجاب می‏کند هرگز روی زمین از حجت الهی خالی نماند.

و در پایان آیه به عنوان تأکید، یا به عنوان بیان دلیل بر جمله سابق می‏گوید:

 «که فضل پروردگارت بر تو بزرگ بوده است» (إِنَّ فَضْلَهُ کانَ عَلَیْکَ کَبیراً).

وجود زمینه این فضل در دل تو که با آب عبادت و تهذیب نفس و جهاد آبیاری شده از یکسو، و نیاز مبرم بندگان به چنین رهبری از سویی دیگر، ایجاب کرده است که فضل خدا بر تو فوق العاده زیاد باشد.

درهای علم را به روی تو بگشاید، از اسرار هدایت انسان آگاهت سازد، و از خطاها محفوظت دارد، تا الگو و اسوه‏ای برای همه انسانها تا پایان جهان باشی.

 

 

 

(آیه 88)- هیچ‏گاه همانند قرآن را نخواهند آورد! با توجه به این که آیات قبل و بعد در ارتباط با مباحث قرآن است، پیوند این آیه که با صراحت از اعجاز قرآن سخن می‏گوید با آنها نیاز به گفتگو ندارد.

به هر حال خداوند روی سخن را در اینجا به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله کرده، می‏گوید: «بگو:اگر انسانها و پریان- جن و انس- اتفاق کنند تا همانند این قرآن را بیاورند همانند آن را نخواهند آورد هر چند یکدیگر را کمک کنند» (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی‏ أَنْ یَأْتُوا بمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً).

این آیه با صراحت تمام، همه جهانیان را اعم از کوچک و بزرگ، عرب و غیر عرب، انسانها و حتّی موجودات عاقل غیر انسانی، دانشمندان، فلاسفه، ادباء، مورخان، نوابغ و غیر نوابغ، خلاصه همه را بدون استثناء در همه اعصار دعوت به مقابله با قرآن کرده است و می‏گوید: اگر فکر می‏کنید قرآن سخن خدا نیست و ساخته مغز بشر است، شما هم انسان هستید، همانند آن را بیاورید و هرگاه بعد از تلاش و کوشش همگانی، خود را ناتوان یافتید، این بهترین دلیل بر معجزه بودن قرآن است. 

 این دعوت به مقابله که در اصطلاح علماء عقائد، «نحدّی» نامیده می‏شود یکی از ارکان هر معجزه است، و هر جا چنین تعبیری به میان آمد به روشنی می‏فهمیم که آن موضوع، از معجزات است.

 

 

 

 (آیه 89)- این آیه در واقع بیان یکی از جنبه‏های اعجاز قرآن یعنی «جامعیت» آن است، می‏گوید: «ما در این قرآن برای مردم از هر چیز نمونه‏ای آوردیم» و همه معارف در آن جمع است (وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاس فِی هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ).

 «اما بیشتر مردم (در برابر آن از هر کاری) جز انکار ابا داشتند» (فَأَبی‏ أَکْثَرُ النَّاس إِلَّا کُفُوراً).

به راستی این تنوع محتویات قرآن، آن هم از انسانی درس نخوانده، عجیب است، چرا که در این کتاب آسمانی، هم دلائل متین عقلی با ریزه کاریهای مخصوصش در زمینه عقائد آمده، و هم بیان احکام متین و استوار بر اساس نیازمندیهای بشر در همه زمینه‏ها، هم بحثهای تاریخی قرآن در نوع خود بی‏نظیر، هیجان انگیز، بیدارگر، دلچسب، تکان دهنده و خالی از هرگونه خرافه است.

و هم مباحث اخلاقیش که با دلهای آماده همان کار را می‏کند که باران بهار با زمینهای مرده! مسائل علمی که در قرآن مطرح شده، پرده از روی حقایقی بر می‏دارد که حد اقل در آن زمان برای هیچ دانشمندی شناخته نشده بود.

خلاصه قرآن در هر وادی گام می‏نهد، عالیترین نمونه را ارائه می‏دهد. به همین دلیل اگر جن و انس جمع شوند که همانند آن را بیاورند قادر نخواهند بود.

 

 

 

 (آیه 90)-شأن نزول:در مورد نزول این آیه و سه آیه بعد از آن چنین نقل شده که: «گروهی از مشرکان مکه در کنار خانه کعبه اجتماع کردند و با یکدیگر پیرامون کار پیامبر سخن گفتند، سر انجام چنین نتیجه گرفتند که باید کسی را به سراغ محمّد فرستاد و به او پیغام داد که اشراف قریش آماده سخن گفتن با تواند، نزد ما بیا.

پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به امید این که شاید نور ایمان در قلب آنها درخشیدن گرفته و آماده پذیرش حق شده‏اند فورا به سراغ آنها شتافت.         

 اما با این سخنان رو برو شد:

ای محمّد! ما تو را برای اتمام حجت به اینجا خوانده‏ایم. بگو ببینیم درد تو چیست و چه می‏خواهی؟! پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: خداوند مرا به سوی شما فرستاده و کتاب آسمانی بر من نازل کرده اگر آن را بپذیرید، در دنیا و آخرت به نفع شما خواهد بود و اگر نپذیرید صبر می‏کنم تا خدا میان من و شما داوری کند.

گفتند: بسیار خوب، حال که چنین می‏گویی هیچ شهری تنگتر از شهر ما نیست (اطراف مکه را کوههای نزدیک به هم فرا گرفته) از پروردگارت بخواه این کوهها را عقب بنشاند و نهرهای آب همچون نهرهای شام و عراق در این سرزمین خشک و بی‏آب و علف جاری سازد.

پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با بی‏اعتنایی فرمود: من مأمور به این کارها نیستم.

گفتند: پس قطعاتی از سنگهای آسمانی را- آنگونه که گمان می‏کنی خدایت هر وقت بخواهد می‏تواند بر سر ما بیفکند- بر ما فرود آر! فرمود: این مربوط به خداست اگر بخواهد می‏کند.

یکی از آن میان صدا زد: ما با این کارها نیز ایمان نمی‏آوریم، هنگامی ایمان خواهیم آورد که خدا و فرشتگان را بیاوری و در برابر ما قرار دهی! پیامبر (هنگامی که این لاطائلات را شنید) از جا برخاست تا آن مجلس را ترک کند بعضی از آن گروه به دنبال حضرت حرکت کردند و گفتند: ای محمّد! قوم تو هر پیشنهادی کردند قبول نکردی، به خدا سوگند هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا به آسمان بالا روی، و چند نفر از ملائکه را پس از بازگشت با خود بیاوری! و نامه‏ای در دست داشته باشی که گواهی بر صدق دعوتت دهد! پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حالی که قلبش را هاله‏ای از اندوه و غم به خاطر جهل و لجاجت و استکبار این قوم فرا گرفته بود از نزد آنها بازگشت ....

در این هنگام این آیات نازل شد و به گفتگوهای آنها پاسخ داد».

تفسیر:پس از بیان عظمت و اعجاز قرآن در آیات گذشته در اینجا به قسمتی از بهانه جوئیهای لجوجانه مشرکان اشاره می‏کند که در شش قسمت بیان شده است:

1- نخست می‏گوید: «و آنها گفتند: ما هرگز به تو ایمان نمی‏آوریم مگر این که از این سرزمین چشمه پرآبی برای ما خارج کنی»! (وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً). 

 

 

 

(آیه 91)- دوم: «یا این که باغی از درختان خرما و انگور در اختیار تو باشد که جویبارها و نهرها در لابلای درختانش به جریان اندازی»! (أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِیراً).

 

 

 

 (آیه 92)- سوم: «یا آسمان را چنان که می‏پنداری قطعه قطعه بر سر ما فرود آری» (أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفاً).

4- «یا خداوند و فرشتگان را در برابر ما رو در رو بیاوری» (أَوْ تَأْتِیَ باللَّهِ وَ الْمَلائِکَةِ قَبیلًا).

 

 

 

 (آیه 93)- پنجم: «یا برای تو خانه‏ای پرنقش و نگار از طلا باشد» (أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ).

6- «یا به آسمان بالا روی! حتی اگر به آسمان روی ایمان نمی‏آوریم مگر آن که نامه‏ای بر ما فرود آوری که آن را بخوانیم» (أَوْ تَرْقی‏ فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ).

در پایان این آیات می‏خوانیم که خداوند به پیامبرش دستور می‏دهد که در برابر این پیشنهادهای ضد و نقیض و بی‏پایه و گاهی مضحک «بگو: منزه است پروردگارم» از این سخنان بی‏معنی (قُلْ سُبْحانَ رَبّی).

 «مگر من جز انسانی فرستاده خدا هستم» (هَلْ کُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا).

و وظیفه پیامبر ارائه معجزه است به مقداری که صدق دعوت او ثابت شود و بیش از این چیزی بر او نیست.

 

 

 

 (آیه 94)- بهانه همگونی! در آیات گذشته سخن از بهانه جویی مشرکان در زمینه نبوت پیامبر اسلام بود، و در اینجا به بهانه همگونی اشاره کرده، می‏گوید: «تنها چیزی که مانع شد مردم بعد از آمدن هدایت ایمان بیاورند این بود که می‏گفتند: آیا                        

 خدا انسانی را به عنوان پیامبر برانگیخته»؟ (وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدی‏ إِلَّا أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا).

آیا باور کردنی است که این مقام والا و بسیار مهم بر عهده انسانی گذارده شود؟

آیا نباید این رسالت عظیم را بر دوش نوع برتری همچون فرشتگان بگذارند، تا از عهده آن به خوبی برآید، انسان خاکی کجا و رسالت الهی کجا؟ افلاکیان شایسته این مقامند نه خاکیان! این منطق سست و بی‏پایه مخصوص به یک گروه و دو گروه نبود، بلکه شاید اکثر افراد بی‏ایمان در طول تاریخ در برابر پیامبران به آن توسل جسته‏اند.

 

 

 

(آیه 95)- قرآن در یک جمله کوتاه و روشن پاسخ پرمعنایی به همه آنها داده می‏گوید: «بگو: (حتی) اگر در روی زمین فرشتگانی (زندگی می‏کردند، و) با آرامش گام برمی‏داشتند، ما از آسمان فرشته‏ای را به عنوان رسول بر آنها نازل می‏کردیم» (قُلْ لَوْ کانَ فِی الْأَرْضِ مَلائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولًا). یعنی همواره رهبر باید از جنس پیروانش باشد، انسان برای انسانها و فرشته برای فرشتگان.

دلیل این همگونی رهبر و پیروان نیز روشن است، زیرا از یک سو مهمترین بخش تبلیغی یک رهبر بخش عملی اوست. همان الگو بودن و اسوه بودن، و این تنها در صورتی ممکن است که دارای همان غرائز و احساسات، و همان ساختمان جسمی و روحی باشد.

از سوی دیگر رهبر باید همه دردها، نیازها، و خواسته‏های پیروان خود را به خوبی درک کند تا برای درمان و پاسخگویی به آن آماده باشد.

به همین دلیل پیامبران از میان توده‏های مردم برخاسته‏اند.

 

 

 

(آیه 96)- در تعقیب بحثهای گذشته که در زمینه توحید و نبوت، و گفتگو با مخالفان بود، در اینجا یک نوع اعلام ختم بحث در این مرحله و نتیجه گیری از آن می‏باشد.

نخست می‏گوید: اگر آنها دلائل روشن تو را در رابطه با توحید و نبوت و معاد  نپذیرند به آنها اعلام کن و «بگو: همین بس که خدا میان من و شما گواه باشد، چرا که او از حال بندگانش آگاه (و نسبت به کارشان) بیناست» (قُلْ کَفی‏ باللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ إِنَّهُ کانَ بعِبادهِ خَبیراً بَصِیراً).

 

در حقیقت دو هدف از بیان این عبارت در نظر بوده است نخست این که:

مخالفان متعصب لجوج را تهدید کند که خداوند آگاه و بینا، شاهد و گواه اعمال ما و شماست، گمان نکنید از محیط قدرت او بیرون خواهید رفت، و یا چیزی از اعمالتان بر او مخفی می‏ماند.

دیگر این که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با بیان این عبارت ایمان قاطع خود را به آنچه گفته است ظاهر سازد چرا که قاطعیت گوینده در سخن خود، اثر عمیق روانی در شنونده دارد، باشد که این تعبیر محکم و قاطع که توأم با یک نوع تهدید ملایم نیز می‏باشد در آنها اثر بگذارد قلبشان را تکان دهد و فکرشان را بیدار کند و به راه راست بخواند.

 

 

 

 (آیه 97)- سپس اضافه می‏کند: «هر کس را خدا هدایت کند، هدایت یافته واقعی اوست» (وَ مَنْ یَهْد اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَد).

 «و هر کس را (به خاطر اعمالش) گمراه سازد، هادیان و سرپرستانی غیر خدا برای او نخواهی یافت» (وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِهِ).

تنها راه این است که باز هم به سوی او بازگردند و نور هدایت از او بطلبند.

این دو جمله در حقیقت اشاره به این است که تنها استدلالات قوی و کوبنده برای ایمان آوردن کافی نیست، بلکه تا توفیق الهی و شایستگی هدایت در او پیدا نشود محال است ایمان بیاورد.

         نطفه پاک بباید که شود قابل فیض             ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود!

 سپس به صورت یک تهدید قاطع و کوبنده صحنه‏ای از صحنه‏های قیامت را که نتیجه قطعی اعمال آنهاست به آنها نشان داده، می‏فرماید: «ما آنها را در روز قیامت بر صورتهایشان محشور می‏کنیم» (وَ نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَلی‏ وُجُوهِهِمْ).

به جای این که مستقیم و ایستاده راه بروند فرشتگان عذاب آنان را به صورتشان بر زمین می‏کشند یا همچون خزندگان بر صورت و سینه می‏خزند.         

 و نیز «آنها در حالتی که نابینا و لال و کر هستند» به آن دادگاه بزرگ وارد می‏شوند (عُمْیاً وَ بُکْماً وَ صُمًّا).

مواقف و مراحل قیامت مختلف است در بعضی از مراحل و مواقف آنها کور و کر و نابینا هستند، ولی در مراحل دیگری چشمشان بینا و گوششان شنوا و زبانشان باز می‏شود، تا صحنه‏های عذاب را ببینند و سرزنشهای سرزنش کنندگان را بشنوند و به ناله و فریاد و اظهار ضعف بپردازند و این خود یک نوع مجازات برای آنهاست.

و نیز مجرمان از دیدن آنچه مایه سرور است و از شنیدن آنچه مایه نشاط و از گفتن آنچه موجب نجات می‏باشد محرومند و به عکس آنچه که مایه زجر و ناراحتی است می‏بینند و می‏شنوند و می‏گویند.

و در پایان آیه می‏فرماید: «جایگاه همیشگی آنها دوزخ است» (مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ).

اما گمان نکنید آتشش همچون آتشهای دنیا سر انجام به خاموشی می‏گراید نه «هر زمان التهاب آن فرو می‏نشیند شعله تازه‏ای بر آنها می‏افزائیم» (کُلَّما خَبَتْ زدْناهُمْ سَعِیراً).

 

 

 

 (آیه 98)- چگونه معاد ممکن است؟ در آیات گذشته دیدیم که چگونه سرنوشت شومی در جهان دیگر در انتظار مجرمان است. سرنوشتی که هر انسان عاقلی را در اندیشه فرو می‏برد. در اینجا علت این موضوع را به بیان دیگری تشریح می‏کند.

نخست می‏گوید: «این کیفر آنهاست به خاطر اینکه آیات ما را انکار کردند و گفتند: آیا هنگامی که ما استخوانهای پوسیده، و خاکهای پراکنده شویم، بار دیگر آفرینش تازه‏ای خواهیم یافت»؟ (ذلِکَ جَزاؤُهُمْ بأَنَّهُمْ کَفَرُوا بآیاتِنا وَ قالُوا أَ إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدیداً).

 

 

 

 (آیه 99)- قرآن بلافاصله از این گفتار آنها که مسأله معاد جسمانی را با تعجب می‏نگریستند و یا آن را غیر ممکن می‏پنداشتند با بیان روشنی پاسخ داده، می‏گوید: «آیا نمی‏دانند خدایی که آسمانها و زمین را آفریده قادر است مثل آنها را  بیافریند»؟ و به زندگی جدید بازشان گرداند (أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادرٌ عَلی‏ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ).

ولی آنها نباید عجله کنند این رستاخیز و قیامت اگرچه دیر آید سر انجام می‏آید «و برای آنان سر آمدی قطعی- که شکی در آن نیست- قرار ده» و تا این زمان موعود فرا نرسد قیامت برپا نخواهد شد (وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلًا لا رَیْبَ فِیهِ).

 «اما ظالمان (و ستمگران با شنیدن این آیات نیز به همان راه انحرافی خود ادامه می‏دهند) و جز راه کفر و انکار را پذیرا نیستند» (فَأَبَی الظَّالِمُونَ إِلَّا کُفُوراً).

 

 

 

(آیه 100)- و از آنجا که آنها اصرار داشتند پیامبر نباید از جنس بشر باشد گویی یک نوع حسادت و بخل مانع از این می‏شد که باور کنند ممکن است خدا این موهبت را به انسانی بدهد، لذا در این آیه می‏فرماید: «به آنها بگو: اگر شما مالک خزائن رحمت پروردگار من بودید مسلما (به خاطر تنگ نظری) امساک می‏کردید، مبادا انفاق مایه فقر و تنگدستی شما شود» (قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الْإِنْفاقِ).

 «و انسان طبعا موجود بخیلی است» (وَ کانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً).

معاد جسمانی-این سه آیه آخر از روشنترین آیات مربوط به اثبات معاد جسمانی است، زیرا تعجب مشرکان از این بود که چگونه ممکن است خداوند استخوانهای پوسیده و خاک شده را بار دیگر به لباس حیات و زندگی بیاراید، پاسخ قرآن نیز در همین رابطه است می‏گوید: خداوندی که آسمانها و زمین را آفرید، چنین قدرتی را دارد که اجزای پراکنده انسان را جمع آوری کرده، حیات نوین ببخشد.

ضمنا استدلال به عمومیت قدرت خداوند در اثبات مسأله معاد یکی از دلائلی است که قرآن کرارا روی آن تکیه کرده است.

 

 

 

 (آیه 101)- با این همه نشانه‏ها باز ایمان نیاوردند! در چند آیه پیش از این خواندیم که مشرکان چه تقاضاهای عجیب و غریبی از پیامبر داشتند.

در اینجا در حقیقت نمونه‏ای از این صحنه را در امتهای پیشین بیان می‏کند که چگونه انواع خارق عادات و معجزات را دیدند و باز هم بهانه گرفتند و راه انکار را همچنان ادامه دادند.

نخست می‏گوید: «ما به موسی نه آیه و نشانه روشن دادیم» (وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی‏ تِسْعَ آیاتٍ بَیِّناتٍ).

این آیات عبارتند از: عصا، ید بیضا، طوفان، ملخ، یک نوع آفت نباتی به نام قمّل، فزونی قورباغه، خون، خشکسالی، کمبود میوه‏ها.

سپس برای تأکید بیشتر اضافه می‏کند: اگر مخالفانت حتی این موضوع را انکار کنند برای اتمام حجت به آنها «از بنی اسرائیل سؤال کن که در آن زمان که (این آیات) به سراغشان آمد چگونه بودند» (فَسْئَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِذْ جاءَهُمْ).

ولی با این حال نه تنها تسلیم نشدند بلکه موسی را متهم به ساحر بودن و یا دیوانه بودن کردند «پس فرعون به او گفت: من گمان می‏کنم ای موسی تو ساحر یا دیوانه‏ای» (فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یا مُوسی‏ مَسْحُوراً).

این روش همیشگی مستکبران است که مردان الهی را به خاطر نوآوریها، و حرکت بر ضد مسیر جامعه‏های فاسد، و همچنین نشان دادن خارق عادات متهم به سحر و یا جنون می‏کردند، تا در افکار مردم ساده‏دل نفوذ کنند و آنها را از گرد پیامبران پراکنده سازند.

 

 

 

(آیه 102)- ولی موسی در برابر این تهمت ناروا سکوت نکرد و با قاطعیت هر چه تمامتر «گفت: (ای فرعون) تو به خوبی می‏دانی که این آیات روشنی بخش را جز پروردگار آسمانها و زمین نازل نکرده است» (قالَ لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بَصائِرَ).

بنابراین تو با علم و اطلاع و آگاهی حقایق را انکار می‏کنی، تو به خوبی می‏دانی که اینها از طرف خداست، و منهم می‏دانم که می‏دانی! و به همین دلیل چون حق را دانسته انکار می‏کنی «من فکر می‏کنم ای فرعون! تو سر انجام هلاک خواهی شد» (وَ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً).

 

 

 

 (آیه 103)- چون فرعون نتوانست در برابر استدلالهای دندان شکن موسی مقاومت کند به همان چیزی متوسل شه که همه طاغوتیان بی‏منطق در تمام قرون و اعصار به آن متوسل می‏شدند، می‏فرماید: «پس (فرعون) تصمیم گرفت آنان را از آن سرزمین ریشه کن سازد ولی ما او و تمام کسانی را که با او بودند، غرق کردیم» (فَأَرادَ أَنْ یَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِیعاً).

 

 

 

(آیه 104)- «و بعد از آن به بنی اسرائیل گفتیم: در این سرزمین [مصر و شام‏] ساکن شوید» (وَ قُلْنا مِنْ بَعْدهِ لِبَنِی إِسْرائِیلَ اسْکُنُوا الْأَرْضَ).

 «اما هنگامی که وعده آخرت فرا رسد همه شما را دسته جمعی (به آن دادگاه عدل) می‏آوریم» (فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنا بکُمْ لَفِیفاً).

 

 

 

 (آیه 105)- بار دیگر قرآن به سراغ اهمیت و عظمت این کتاب آسمانی می‏رود و به پاسخ بعضی از ایرادات و یا بهانه جوئیهای مخالفان می‏پردازد.

نخست می‏گوید: «و ما قرآن را بحق نازل کردیم» (وَ بالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ).

بلافاصله اضافه می‏کند: «و بحق نازل شد» (وَ بالْحَقِّ نَزَلَ).

گاهی انسان شروع به کاری می‏کند اما چون قدرتش محدود است نمی‏تواند آن را تا به آخر بطور صحیح پیاده کند، اما کسی که از همه چیز آگاه است، و بر همه چیز تواناست، هم آغاز را بطور صحیح شروع می‏کند و هم انجام را بطور کامل تحقق می‏بخشد، فی المثل گاهی انسان آب زلالی را از سر چشمه رها می‏کند، اما چون نمی‏تواند در مسیر راه آن را از آلودگیها حفظ کند پاک و زلال به دست مصرف کننده نمی‏رسد، ولی آن کس که از هر نظر بر کار خود مسلط است، هم آن را پاک و زلال از چشمه بیرون می‏آورد، و هم آن را پاک و زلال در ظرفهای تشنگان و نوشندگان وارد می‏سازد.

قرآن نیز درست چنین کتابی است که به حق از ناحیه خداوند نازل شده است و در تمام مسیر ابلاغ چه در آن مرحله که واسطه جبرئیل بوده، و چه در آن مرحله که گیرنده پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود، در همه حال آن را از هر نظر حفظ و حراست فرمود و حتّی با گذشت زمان دست هیچ گونه تحریف به دامانش دراز نشده و نخواهد شد، چرا که خدا پاسداریش را بر عهده گرفته است.                     

 بنابراین، این آب زلال وحی الهی از عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تا پایان جهان دست نخورده به همه دلها راه می‏یابد.

و در پایان می‏فرماید: «و ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده نفرستادیم» و حق هیچ گونه تغییر در محتوای قرآن نداری (وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا مُبَشّراً وَ نَذیراً).

 

 

 

(آیه 106)- در این آیه به پاسخ یکی از بهانه گیریهای مخالفان که می‏گفتند: چرا قرآن یکجا بر پیامبر نازل نشده، و روش نزول آن حتما تدریجی است پرداخته، می‏گوید: «و قرآنی که آیاتش را از هم جدا کردیم، تا آن را با درنگ بر مردم بخوانی و آن را بتدریج نازل کردیم» (وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاس عَلی‏ مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزیلًا).

قرآن کتابی است که با حوادث عصر خود یعنی با بیست و سه سال دوران نبوت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و رویدادهایش پیوند و ارتباط ناگسستنی دارد.

مگر ممکن است همه حوادث 23 سال را در یک روز جمع آوری کرد، تا مسائل مربوط به آن یک جا در قرآن نازل شود؟! در ضمن نزول تدریجی مفهومش ارتباط دائمی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با مبدأ وحی بود ولی نزول دفعی ارتباط پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را بیش از یک بار تضمین نمی‏کرد.

 

 

 

(آیه 107)- این آیه برای درهم شکستن غرور مخالفان نادان می‏گوید: «بگو:خواه به آن ایمان بیاورید، و خواه ایمان نیاورید، کسانی که پیش از آن به آنها دانش داده شده، هنگامی که (این آیات) بر آنان خوانده می‏شود، سجده کنان به خاک می‏افتند» (قُلْ آمِنُوا بهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا یُتْلی‏ عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً).

 

 

 

 (آیه 108)- در این آیه گفتارشان را به هنگامی که به سجده می‏افتند بازگو کرده، می‏فرماید: «آنها می‏گویند: پاک و منزه است پروردگار ما، وعده‏های پروردگارمان انجام شدنی است» (وَ یَقُولُونَ سُبْحانَ رَبّنا إِنْ کانَ وَعْدُ رَبّنا لَمَفْعُولًا).

آنها با این سخن نهایت ایمان و اعتقاد خود را به ربوبیت پروردگار و صفات پاک او و هم به وعده‏هایی که داده است، اظهار می‏دارند.

                     

 

 

 (آیه 109)- باز برای تأکید بیشتر و تأثیر آن آیات الهی و این سجده عاشقانه می‏گوید: «آنها (بی‏اختیار) به زمین می‏افتند و گریه می‏کنند و (تلاوت این آیات همواره) بر خشوعشان می‏افزاید» (وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ یَبْکُونَ وَ یَزیدُهُمْ خُشُوعاً).

 «خشوع» آن حالت تواضع و ادب جسمی و روحی است که انسان در مقابل شخص و یا حقیقتی داشته باشد.

 

 

 

(آیه 110)-شأن نزول:چنین نقل شده که پیامبر یک شب در مکه در حال سجده بود و خدا را به نام یا رحمان و یا رحیم می‏خواند، مشرکان بهانه‏جو از فرصت استفاده کرده و گفتند: ببینید این مرد (ما را سرزنش می‏کند که چرا چند خدایی هستیم اما) خودش دو خدا را پرستش می‏کند. آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

 

تفسیر:آخرین بهانه‏ها! به دنبال ایرادهای سست و بی‏اساس مشرکان، در این آیه به آخرین بهانه‏های آنها می‏رسیم، و آن این که: آنها می‏گفتند چرا پیامبر، خدا را به نامهای متعددی می‏خواند با این که مدعی توحید است قرآن در پاسخ آنها می‏گوید: «بگو: شما او را به نام «اللّه» بخوانید و یا به نام رحمان هر کدام را بخوانید فرق نمی‏کند برای او نامهای متعدد نیک است» (قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی‏). این کوردلان گاه برای یک شخص، یا یک مکان و مانند آن اسمهای مختلفی می‏گذارند که هر کدام معرّف گوشه‏ای از زوایای وجود او بود.

 

آیا با این حال تعجب دارد خدایی که وجودش از هر نظر بی‏نهایت است و منبع و سر چشمه همه کمالات، نعمتها و تمام نیکیهاست و به تناسب هر کاری که انجام می‏دهد و هر کمالی که ذات مقدسش دارد نام مخصوص داشته باشد؟! در پایان آیه نظر به گفتگوی مشرکان در مکّه در رابطه با نماز پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و این که می‏گفتند: او نماز خود را بلند می‏خواند و ما را ناراحت می‏کند، این چه عبادتی است؟ این چه برنامه‏ای است؟ به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دستور می‏دهد: «نمازت را زیاد بلند مخوان، زیاد هم آهسته مخوان، بلکه میان این دو راه اعتدال را انتخاب کن» (وَ لا تَجْهَرْ بصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بها وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلًا).                        

 آیه می‏گوید: نه بیش از حد بلند بخوان و فریاد بزن، و نه بیش از حد آهسته که تنها حرکت لبها مشخص شود و صدایی به گوش نرسد.

 

 

 

(آیه 111)- سر انجام به آخرین آیه این سوره می‏رسیم آیه‏ای که با حمد خداوند سوره را پایان می‏دهد همان گونه که با تسبیح ذات پاک او سوره آغاز شده بود، و در حقیقت این آیه نتیجه‏ای است بر کل بحثهای توحیدی این سوره و محتوای همه آن مفاهیم توحیدی.

روی سخن را به پیامبر کرده، چنین می‏گوید: «بگو: حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که نه فرزندی برای خود انتخاب کرده و نه شریکی در حکومت و مالکیت جهان دارد، و نه سرپرستی برای حمایت در برابر ذلت و ناتوانی» (وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ).

و چنین خدایی با چنان صفات از هر چه فکر کنی برتر و بالاتر است بنابراین «او را بزرگ‏دار و به عظمت بی‏انتهایش آشنا شو» (وَ کَبّرْهُ تَکْبیراً).

آیه فوق هرگونه کمک کار و شبیه را از خداوند نفی می‏کند، چه آن کس که پایین‏تر باشد (همچون فرزند) و آن کس که همسان باشد (همچون شریک) و آن کس که برتر باشد (همچون ولیّ).

مرحوم «طبرسی» در «مجمع البیان» از بعضی مفسران نقل می‏کند که این آیه ناظر به نفی اعتقاد انحرافی سه گروه است: نخست مسیحیان و یهود که برای خدا فرزند قائل بودند، و دیگر مشرکان عرب که برای او شریکی می‏پنداشتند، و لذا در مراسم حجّ می‏گفتند: لبّیک لا شریک لک، الّا شریکا هو لک! و دیگر ستاره پرستان و مجوس، چرا که آنها برای خدا ولی و حامی قائل بودند.

معرفی نویسنده:

ثبت نظر درباره «تفسیر سوره اسرا»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

5 + 6 = ?