کد مطلب: 2493 درج نظر
زمان مطالعه: 1 دقیقه
شعری برای یک دوست

شعری برای یک دوست

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم همچو...
زمان مطالعه: 1 دقیقه

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم، شرری

که به جان آمدم و شهره بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند می آلوده مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادی بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

معرفی نویسنده:

ثبت نظر درباره «شعری برای یک دوست»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

2 * 9 = ?