کد مطلب: 1162 درج نظر
زمان مطالعه: 3 دقیقه
عاشقی به نام ابراهیم

عاشقی به نام ابراهیم

نشسته بود، و گوسفندانش پیش چشم او، علف‏هاى زمین را به دهان مى‏گرفتند و مى‏جویدند . صدها گوسفند، در...
زمان مطالعه: 3 دقیقه

نشسته بود، و گوسفندانش پیش چشم او، علف‏های زمین را به دهان می‏گرفتند و می‏جویدند . صدها گوسفند، در دسته‏های پراکنده، منظره کوهستان را زیباتر کرده بود . پشت سرش، چند صخره و کوه و کتل، به صف ایستاده بودند . ابراهیم، به چه می‏اندیشد؟ به شماره گوسفندانش؟ یا عجایب خلقت و پرودگار هستی؟

نگاهش به خانه‏ای می‏ماند که در هر گوشه آن، چراغی روشن است . گویی در حال کشف رازی یا حل معمایی بود . نه گوسفندان، و نه ماه و خورشید و ستارگان، جایی در قلب شیفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بیش از همه جا بود.

گوسفندان می‏رفتند و می‏آمدند، و ابراهیم از اندیشه پروردگار خود، بیرون نمی‏آمد . ناگهان، صدایی شنید؛ صدایی که او سالیان دراز در آرزوی شنیدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستی، هنری نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهیم را به گوش او می‏رساند.

- یا قدوس! (ای خداک پاک و بی‏عیب و نقص )

ابراهیم از خود بی‏خود شد و لذت شنیدن آن نام دل‏انگیز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردی را دید که بر صخره بلندی ایستاده است . گفت: ای بنده خدا!اگر یک بار دیگر، همان نام را بر زبان آری، دسته‏ای از گوسفندانم را به تو می‏دهم . همان دم، صدای «یا قدوس » دوباره در کوه و دشت پیچید . ابراهیم در لذتی دوباره و بی‏پایان، غرق شد .شوق شنیدن نام دوست، در او چنان اثر کرد که جز شنیدن دوباره و چند باره، اندیشه‏ای نداشت .

- دوباره بگو، تا دسته‏ای دیگر از گوسفندانم را نثار تو کنم .

- یا قدوس!

- باز هم بگو!

- یا قدوس!

عاشق واقعی کسی است که برای محبوب بیقرار باشد و اما و اگری در کارش نباشد و برای او جان افشانی کند حتی برای شنیدن نامش.

دیگر برای ابراهیم، گوسفندی، باقی نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنیدن نام مبارک خداوند، بود . ناگهان، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرینی که بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوینده ناشناس خواست که باز بگوید و عطایی دیگر بگیرد . مرد ناشناس یک بار دیگر، صدای «یا قدوس » را روانه کوه‏ها کرد و ابراهیم بار دیگر به وجد آمد. اکنون،دیگر چیزی برای ابراهیم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهیم، پایان نپذیرفته بود، اما چیزی برای نثار کردن در بساط خود نمی‏یافت . نگاهی به مرد ناشناس انداخت و آخرین دارایی را نیز به او پیشنهاد کرد .

- ای بنده خوب خدا! یک بار دیگر آن نام دلنشین را بگوی تا جان خود را نثار تو کنم .

مرد ناشناس، تبسمی زیبا در صورت خود ظاهر کرد و نزد ابراهیم آمد . ابراهیم در انتظار شنیدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گویی سخن دیگری با ابراهیم داشت .

- من جبرئیل، فرشته مقرب خداوندم . در آسمان‏ها سخن تو در میان بود و فرشتگان از تو می‏گفتند؛ تا این که همگی خدای خویش را ندا کردیم و گفتیم: بارالها! چرا ابراهیم که بنده خاکی تو است به مقام «خلیل الهی» رسید و ما را این مقام نیست . خداوند، مرا فرمان داد که به نزد تو بیایم و تو را بیازمایم . اکنون معلوم گشت که چرا تو خلیل خدا هستی؛ زیرا تو در عاشقی، به کمال رسیده‏ای.(در قرآن کریم، ابراهیم، خلیل و دوست خدا خوانده شده است)

ای ابراهیم! گوسفندان، به کار ما نمی‏آیند و ما را به آنها نیازی نیست . همه آنها را به تو باز می‏گردانم.

ابراهیم گفت: شرط جوانمردی و در مرام آزادگان نیست که چیزی را به کسی ببخشند و سپس بازگیرند. من آنها را بخشیده‏ام و باز پس نمی‏گیرم . جبرئیل گفت: پس آنها را بر روی زمین می‏پراکنم، تا هر یک در هر کجای صحرا و بیابان که می‏خواهد، بچرد. پس، تا قیامت، هر که از این گوسفندان، شکار کند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است.1

چون میسر نیست ما را کام دوست

عشق بازی میکنم با نام دوست

- نویسنده : فاطمه محمدی

در صورت نیاز به راهنمایی در خصوص موضوع فوق از طریق تلفن ثابت با شماره 02170705154 تماس بگیرید.

معرفی نویسنده:

محتوا و مقالات پروفایل عمومی آسمونی توسط جمعی از همکاران دپارتمان های مختلف آسمونی نگارش و ویراستاری می شود، و بیشتر حول و محور موضوعات عمومی و روزانه می باشد

ثبت نظر درباره «عاشقی به نام ابراهیم»

دیدگاه خود را در کادر زیر بنویسید

3 + 7 = ?