کد مطلب:  64194 
درج نظر
درج نظر
زمان مطالعه: 6 دقیقه
اتفاقی عجیب از ورود به تونل زمان در تهران

اتفاقی عجیب از ورود به تونل زمان در تهران

هیچوقت تصور نمیکردم روزی سفر در زمان و یا جهان موازی را تجربه کنم و در جایی حضور داشته باشم که هیچگاه کسی مرا در آنجا به یاد نیاورد.
زمان مطالعه: 6 دقیقه

سفر در زمان را بارها و بارها در فیلم و سریال ها دیده ایم و در کتاب ها خوانده ایم. همینطور اگر مطالعه ای نکرده باشیم از دنیای موازی هم تا حدودی باخبر هستیم. اما اگر به کسی بگویید من این سفر را تجربه کرده ام و یا شاید در دنیای دیگری برای لحظاتی زندگی کرده ام؛ آیا کسی آن را می پذیرد و یا باور می کند؟ بخصوص اگر گفته شود این اتفاق در تهران رخ داده و آن هم برای کسی که رشته جامعه شناسی می خواند نه رشته هایی مانند فیزیک و رشته های علمی مرتبط با چنین رویدادهای بزرگی، چه جوابی خواهید شنید؟

داستان اتفاقی عجیب از ورود به تونل زمان در تهران

از وقتی که خواندن و نوشتن را از دوران دبستان آموختم علاقمند بودم تا اتفاقات اطرافم را بسیار دقیق بنویسم تا حدی که می توانم بگویم در انبار ویلای مادربزرگم که در یکی از محله های تهران است، جعبه های انباشته از یادداشت ها و خاطرات دوران کودکیم وجود دارد که می توان همانند یک فیلم تمام اتفاقات گذشته را در این دست خط ها مشاهده کرد.

هنوز هم وقتی با دوستان صمیمی ام بهزاد و شاهین بیرون می رویم بدون استثنا دفترچه یادداشت کوچکم در کیف دستی ام وجود دارد تا هرازگاهی نتی بردارم و چیزهای جالب اطرافم را بنویسم و البته بهزاد و شاهین با این کار من هیچ مشکلی ندارند و سال هاست با خصوصیاتم آشنا هستند. آنها با دوربین موبایل خود زیبایی های اطراف را ثبت می کنند و خب من هم شکایتی با سلفی های پی در پی آنها ندارم البته در این سلفی ها خودم هم حضور دارم.

تا اینکه چیزی پیش آمد و من فهمیدم شاید و باید بگویم به طور حتم، یا در زمان، سفر کرده ام و یا در جهانی دیگر یا جهان موازی بوده ام. روز پنج شنبه 19 اسفند ماه 1400 بود. به همراه دوستان در بزرگراه شهید حقانی به سمت کتابخانه ملی بودیم تا برای تحقیق پروژه مان از کتاب های آنجا استفاده کنیم. ساعت 10 و بیست و پنج دقیقه و سی ثانیه صبح تصادفی رخ داد. مثل همیشه خیلی دقیق به یاد دارم چون در آن لحظه به ساعتم نگاه کرده بودم و در یادداشتم هم آن را نوشتم. این صحنه برایم جالب بود چون این تصادف برای ماشین پلیس راهنمایی و رانندگی اتفاق افتاد و مردم تلاش می کردند تا دو مامور پلیس را از ماشین شان که دود کمی از موتور ماشین بیرون می زد را نجات دهند. ناگهان باد شدیدی شروع شد و باران هم شدت گرفت و همزمان رعد و برق هم اضافه شد.

ترافیک سنگینی به وجود آمد و ما راه نیمساعته را یکساعته به مقصد رسیدیم. این تصادف و کمک مردم را بسیاری از رسانه های داخلی پوشش دادند و شبکه های اجتماعی هم مثل همیشه خیلی زودتر از رسانه ها و سایت ها منتشر کرده بودند.

ماجرای تصادف را برای پدر و مادرم تعریف کردم و شب هم با بهزاد که تلفنی صحبت می کردیم، دوباره در مورد تصادف حرف زدیم و گذشت. تا اینکه صبح جمعه شد و ساعت 6 صبح آماده شدم تا با بچه ها که قرار بود صبح زود به کوه برویم، راهی شدم. هوای خوبی پس از آن باران سیل آسا بود.

شاهین و بهزاد زودتر از من دم کوه بودند. کمی از مسیر را که رفتیم رو به بهزاد گفتم: راستی آخر شب اعلام کردن که حال اون دو تا مامور پلیس خوبه و چیزیشون نشده.. ولی شانس آوردن اگر مردم توجه نمیکردن ممکن بود ماشین آتیش بگیره..

بهزاد با تعجب پلک های تندی زد و پرسید: کدوم پلیسا؟

لحظه ای ایستادم و به بهزاد و شاهین که آروم آروم از کوه بالا میرفتن نگاهی انداختم و جواب دادم: شوخیت گرفته! تصادف دیروز دیگه ..بزرگراه حقانی ..

شاهین رو به من و بهزاد کرد و پرسید: بزرگراه حقانی بودین مگه؟ کجا بدون من به سلامتی؟؟؟

بهزاد با خنده جواب داد: نه بابا دیروز چیه؟ چهارشنبه که رفتیم کتابخونه دیگه اونورا پیدام نشده والا. مجید اونجا چیکار می کردی؟ تنهایی رفتی کتابخونه؟

در یک لحظه تپش قلب شدیدی را در وجودم احساس کردم و فکر کردم خبری را که قبلا رخ داده را با روز قبل قاطی کرده ام. بعد گفتم: نه بابا تنهایی؟ فکر کنم انقدر این پروژه فکرمو درگیر کرده کلا هنگ کردم. و بعد خندیدیم و به کوهنوردی ادامه دادیم و در مورد پروژه و ...حرف زدیم.

عصر شده بود. روی تخت دراز کشیده بودم و به حال و هوای کوه فکر می کردم که ناگهان از جا پریدم. به سمت دفترچه رفتم. تمام اتفاقات را ثبت کرده بودم. همه چیز اتفاق افتاده بود. نگاهی به خبرهای شبکه های اجتماعی و سایت ها کردم ولی خبری از حادثه ای که روز پنج شنبه رخ داده بود، نبود. هیچوقت چنین اتفاقی برایم نیفتاده بود که از چیزی نت بردارم و آن یادداشت جزء تخیلاتم باشد.

چند روز گذشت ... سعی کردم آن را از ذهنم بیرون کنم و روزهای نزدیک سال نو را برای خودم تلخ نکنم. اما ....
یکی از شب ها بی اختیار به سراغ دفترچه های یادداشتم رفتم و قسمت های روزهای بارانی که بیشتر از همیشه در مورد آن نوشته بودم، نگاه کردم. براساس تاریخ ها به سراغ شبکه های اجتماعی رفتم ولی خبر از باران نبود. همینطور در بعضی از روزهای بارانی که سلفی گرفته بودیم رفتم ولی عکس ها مربوط به روزهای دیگری بودند ولی تاریخ یادداشت هایم با سلفی ها متفاوت بود.

صبح روز 26 اسفند ماه 1400 به مرکز پژوهش های علمی تهران زنگ زدم. سلام خانم من مجید احمدی راد هستم می خواستم یه سوالی ازتون بپرسم ولی نمی دونم چطور بگم که شوخی به نظر نیاد.

خانمی که جواب تلفن را داده بود گفت: من صادقی هستم خواهش میکنم بفرمایید اگر جوابی باشه حتما به شما داده میشه و امیدواریم کمکی کرده باشیم.

ماجرا را جزء به جزء تعریف کردم. جواب او اما چیزی نبود که انتظار داشتم. انتظار داشتم مثل بهزاد و شاهین آن را به روزهای دیگری ربط دهد و یا بگوید اشتباه میکنم اما..

-آقای احمدی باید خدمتتون عرض کنم شما جزء استثناها هستید ولی بهتره در این مورد به اطرافیان چیزی نگید چون درکش سخته. حتی برای من هم که جزء تیم تحقیقات هستم و با تیم آمریکایی و ژاپنی همکاری می کنیم هم باورش خیلی سخته و توضیحات علمی اون برای مردم عادی به طور حتم عجیبتره.
بله احتمالا این اتفاق در جهان موازی رخ داده یا چیز دیگه ای مثل سفر زمان و یا .. که اصلا سندیت علمی نداره و احتمالا سالها طول بکشه تا علم اون رو ثابت کنه و همه مردم این مسائل واسشون عادی شه. آقای احمدی همونطوری که بارها شنیدید بهتره از زندگی روزمره تون فقط لذت ببرید و خیلی با جزئیات به مسائل نگاه نکنید. در ضمن این اتفاق برای عده ای از مردم عادی رخ داده ولی چون کسی اونهارو باور نکرده در حد یک خواب یا رویا بهش نگاه کردن.

نمی دانستم باید خوشحال باشم یا .. ولی اضطراب شدیدی در طی این روزها وجودم را فرا گرفته بود. باز هم چیزی را دیدم که ...
سال نو 1401 شد و به همراه خانواده به ویلای مادربزرگ رفتیم. فرصتی گیر آوردم و به سراغ انباری رفتم و دفترچه ای را به یاد آوردم از گربه هایی که هیچکس آن را به یاد نمی آورد. دوران دبیرستان همسایه مادربزرگ بودیم و ما هم ویلایی داشتیم و تابستان آن سال مورد نظر، چند گربه وارد حیاط شده بودند و به آنها غذا و شیر می دادیم. یک روز پس از باران شدید با رعد و برق دیگر آنها را ندیدیم. جالب اینکه آنها فراموش شدند انگار نه انگار که وجود داشتند. نه عکسی بود و نه خاطره ای .. مثل همیشه فقط تاریخ دقیق روزهایی که آنها در کنارمان بودند را ثبت کرده بودم.

تصمیم گرفتم پس از اتمام تحصیلاتم تمام یادداشت هایم را بررسی کنم و در مورد آن تحقیق کنم و آن را در قالب یک پروژه ی تحقیقاتی به مرکز پژوهش های فیزیک آمریکا بفرستم. شاید این آغازی باشد بر کسی که بی اعتنا به این مسائل نگاه نکند. ولی این را بطور حتم می دانم که باران و رعد و برق یکی از دلایل پیوستن به جهان موازی و یا سفر در زمان باشد... و شاید روزی را ببینم که افراد زیادی همانند من چنین تحقیقاتی را نوشته اند و متوجه شوم که این جهان، تنها جهان اطراف ما نیست و ما بارها در زمان سفر کرده ایم و آن را بارها فراموش نموده ایم.

نویسنده: لیلا شاهپوری
اختصاصی آسمونی

نظر خود را درباره «اتفاقی عجیب از ورود به تونل زمان در تهران» در کادر زیر بنویسید :
5 + 7 = ?
لطفا شرایط و ضوابط استفاده از سایت آسمونی را مطالعه نمایید